داستان _ جان به جانت بکنند آدم نمیشی

با آثارادبی جدید استاد فیض شریفی اختصاصی در رسانه

داستان ” جان به جانت بکنند آدم نمی شی ” 

به دکتر یاسینی پیام دادم که حال ام خیلی بده ،

توی سالن راه می رفتم .چيزی مثل خرچنگ انگار شکم و سینه را چنگ می زد . رفتم توی اتاق خواب بالش ام را روی شکم ام گرفتم .پشت و رو شدم راه رفتم .به توالت رفتم می خواستم خرچنگ را بالا بیاورم ، نمی شد ، نگاه به آینه کردم ، سياه تر شده بودم .

دوباره راه رفتم ،دویدم ، فایده نداشت ، نه دردم کم می شد و نه اضافه‌ می شد .چهار صبح بود.جواب پیام آمد : ” برو بیمارستان منم میام ” .

رفتم پشت ماشین نشستم . نمی شد ، جایی را نمی دیدم ، اگر هم می دیدم خرچنگ نمی گذاشت .دویدم توی خیابان ، تاکسی تلفنی نزدیک مان بود .

 

 

 

 

 

 

 

 

 

آقایی پشت شیشه ی باجه داد زد :” هاشم آقا ! ببرش بعد بیا فيش بهت بدم ، بنده‌ ی خدا…”

رفتم اورژانس، یکی از دکترای زن گفت :” تشریف آوردید ؟ خانم دکتر هم الان می آد .”

سورم وصل کردند ، آمپول مسکنی توش ریختند ، بهتر شده بودم .

خانم دکتر یاسینی ربع ساعت بعد آمد . آرایش نکرده بود، روسری اش را کج پوشیده بود ، بین خواب و بیداری بودم ، انگار پرتو درمانی می کرد ، فکر کنم یکی دو تا از دکمه‌ های مانتو را هم فرصت نکرده بود ببندد. رنگ از صورت اش پریده بود .

به دوست دکترش گفت :” برو زیر زمین به دکتر فلانی بگو ، آماده باشه ، سونوگرافی کنه . ”

پرستار را هم دک کرد .بعد دست رو پیشانی ام گذاشت و گفت :” عزیزم ، عزیزم …”

بغض اش را خورد .رفت دستشویی و برگشت .دکمه‌ ها را بسته بود .روسری را مرتب کرده بود :” بلند شده بودم به سگ ام غذا بدم ، شانس آوردی .می بینی که ایام عیده ، بیمارستان سوت و کوره ، کسی رو راه نمی دن ، مگه این که خیلی اورژانسی باشه…”

بهتر شده بودم .بین خواب و بیداری بودم .انگار روی ابرها راه می رفتم .نمی دانستم بالا می روم یا پایین .”

-:” سعی کن نخوابی عزیزم ! چرا ازدواج نمی کنی ؟ چقدر گفتم بیا پیش خودم زندگی کن و تو هی می گفتی: چه جور می شه با تو زندگی کرد ؟ تو که شبانه روز توی بیمارستانی، تو که با بیمارستان ازدواج کردی …

کاجی بعض هیچی، اگه امشب پیش من بودی، این جوری سياه نمی شدی، تو همه رو طلاق دادی، زبونم لال اگه …”

باز زد زیر گريه، خودش هم مشکل قلبی داشت ، هروقت به او می گفتم : “چرا آنجیو یا آنژیو نمی کنی ؟ ”

می گفت : من که همش این جام اگه مشکلی برام پیش بیاد ، دکتر دم دستمه ، ولی تو همیشه دیر میای دکتر …”

دکتر سونوگرافی ، به دکتر یاسینی اشاره کرد :” باید همین امروز عمل بشه ولی هیچ دکتری توی بیمارستان نیست ، امشب دکتر ایروانی داره می ره استانبول، حرف شما رو می خونه، باید کیسه ی صفراش برداشته بشه ، انگار پر از شنه. ”

دوباره دست کشید رو صورت ام .با دستمال مرطوب پیشانی و صورت ام را پاک کرد :” خیلی وقت نیست عمل کردی، آش و لاشی، بزار چند ساعت دیگه به دکتر ایروانی تماس می گیرم . تو یه کم بخواب …”

-:” ما را همه شب نمی برد خواب ، دریاب، ادرکنی ادرکنی، دل ام پوی دلته جومه نارنجی. ”

-:” باز یه کم حال ات خوب شد و شعر خوندی، باید ببریمت طبقه‌ ی دوم ، یه اتاق مخصوص برات گرفتم ، اون جا هرچی خواستی شعر و معر بخوون. ”

نمی دانستم چند ساعت خوابیدم ، داشتم به دار و درخت ها و کوه نگاه می کردم .هوا خیلی صاف شده بود . باران ديروز همه جا را تر و تمیز کرده بود

پرستار آمد صبحانه آورد. گفت :” مخصوصه، رئيس بیمارستان گفته خیلی مواظب اش باشید ، چون ممکنه یک دفعه عليه ی بیمارستان چيزی توی روزنامه یا فضای مجازی بنویسه ، کله اش بوی قرمه سبزی می ده ، دکتر یاسینی به دکتر ایروانی تماس گرفته ، شانس آوردی ساعت چهار ظهر عمل ات می کنند . ”

او که رفت ، دکتر یاسینی آمد .نشست با من صبحانه خورد . عسل اش حرف نداشت . دو تا چایی ریخت و گفت :” باید یک هفته توی همین اتاق نگرت دارم ، تو که کس و کاری نداری ، همین جا پیش ما بمون ، وقتی خوب شدی برو آن جا که عرب نی انداخت .اينا چیه برام مسیج کردی ؟ پنبه رو از اون گوشت بیرون بیار ، محاله یکی مثل من با تو ازدواج کنه ، مگه مغز خر خوردم با تو ازدواج کنم ؟ برو این دام بر مرغ دگر نه ، که عنقا را بلند است آشيانه…من باید به خانواده ی برادرم کمک کنم ، باید اضافه کار بگیرم ، این جا پر از دکتره، از خداشونه که با من ازدواج کنند بیام با تو که همش سرت تو کتابه و شبانه‌روز عليه ی این و اون توی روزنامه ها و کتاب ها می نويسی ازدواج کنم ؟

یک سال همسرت بودم هيچ وقت نفهمیدی موهامو کی کوتاه کردم ، بینی مو کی عمل کردم ، لباس درست پوشیدم یا نه ، غذای خوب می پزم یا نه ، اگه بازنشست شدم باشه میام پیش ات ، من پوست کرگدن داشتم یک سال تو رو تحمل‌ کردم ، دخترای امروز یک ساعت ام تو رو تحویل نمی گیرند ، می زنند زیر بساط ات. ”

چيزی نگفتم . راه گریز و جای ستیز نبود .

یکی دو روز بعد از عمل به من گفتند برو حمام . رفتم ، عادت داشتم توی تاریکی حمام کنم و یکی دو ساعت روی صندلی بشینم مثل صوفیان مراقبه و مکاشفه کنم .

آب گرم که روی خودم ریختم ، کمی بهتر شدم ،

نمی دانم چه‌ کسی بی اجازه وارد حمام شد ، معذرت خواست و گفت :” دکتر ایروانی گفته ، باید خودم شما را بشورم ، کمرتان ، گردن تان …شما توی عمل قبلی رفتید حمام، مجبور شدیم دوباره شما را عمل کنیم .”

انگار زیر زبان اش را پنبه با چيزی گذاشته‌ بود ، خوب نمی فهميدم چه می گوید .احساس می کردم شيره ای چيزی از بدن ام توی آبشی می ريزد، داشتم سبک می شدم . تاریک تاریک بود ، لباس‌ تازه را برم کرد ، گفت :” آن لباس‌ قبلی رو بنداز توی سطل ” .

اصلا ندیدمش. کت و شلوارم را پوشیدم و یواشکی از کنار میز پرستاری رد شدم ، سوار ماشين شدم و به خانه آمدم .

موبایل ام را روشن کردم .دکتر یاسینی چند پیام فرستاده بود :” جون به جونت بکنند آدم نمی شی، لااقل تسویه حساب می کردی و در می رفتی، خاک عالم تو سرت با این ماشینی که به اسم من کردی ، من باید پول‌ عمل تو رو بدم ؟ ”

فیض شریفی
۱۲ اردیبهشت ۱۴۰۱