جوان و نوجوان

بخش جوان و نوجوان_ داستان اتفاق_نسا‌دهقانزاد

اتفاق

 

_ثمین میدونی چیکار کردی؟!

_من فقط رفتم واقعیت رو گفتم

_تو اشتباه کردی الان من با چه رویی برم سر کار اصلا منو. راه نمیدن

_مگه چی گفتم فقط گفتم که تو پرونده هارو اشتباهی دادی جواب آزمایش اونی که سرطان داشت رو با اونی که کم‌خونی داشت رو برعکس دادی

_نه یکمم اضافه میگفتی الان چیکار کنم خدا اگه اخراجم کنه چی اخه این چه کاری بود کردی خودم میگفتم الان من چیکار کنم

_هیچی فردا میریم سر کار هیچی نمیگه درستش میکنیم

_ میدونی چیکار کن فقط از جلو چشام دور شو برو بیرون برو خونه خودتون همین کارو بکن برو

_منو داری بیرون می‌کنی باشه میرم واقعا که

_فقط برو بیرون

صدای مامانم اومد هردو برگشتیم :

_ چخبره این وقت شب چرا اینقدر غر میزنید

میدونید صداتون تا کجا میاد

_مامان میدونی این دختره چیکار کرده کارامو خراب کرده!

_ دختره خودتی من فقط حقیقت رو گفتم

_مامان این باید بره بیرون فقط برو

_رها آدم رفیقشو بیرون نمیکنه بخوابید صبح حرف میزنید

_ نه خاله من نمی مونم میرم بیرون

_ فقط برو بیرون

ثمین رفت از پله ها بالا مامانم دمبالش رف بالا صدای بستن در اومد

_اخه دختر این چه کاریه گفتم نره به حرفم گوش نداد

_ برام مهم نیس

مامان رفت بالا به اتاق خودش

منم با عصبانیت رفتم برا خودم یه دمنوش درس کنم سرم داشت میترکید اینقدر عصبی بودم آب جوش ریخت رو دستم ،

به خودم اومدم ،

من چیکار کردم ثمین رو از خونه بیرون کردم نباید این کارو میکردم.

بیاد برم دنبالش باید برم

رفتم لباس پوشیدم از پله ها رفتم بالا کلید رو برداشتم صدای مامانم شنیدم .

_ رها داری کجا میری چیکار میکنی این وقت شب

_،مامان ، باید برم دنبال ثمین باید برم

_آخه این وقت شب

نزاشتم جملش تموم بشه؛

_مامان به خدا دارم خفه میشم چیکار کردم از خونه بیرونش کردن

_آخه دخترم اون موقع که گفتم این کارا رو نکنید باید گوش میدادی به حرفم الان نه برو بخواب فردا میریم

با حرف مامان انگار کوه آتشفشان بودم با صدای بلند شروع کردم به گریه اصلا حالم خوب نبود ،آخه بهترین دوستم بود چرا ،چرا دلش رو شکستم.

مامانم مثل همیشه سرم رو گرفت بین دوستش با انگشت شست اشکام رو پاک کرد ،

گفت:فردا خودم شیرینی میخرم میرم غازی

عینتاب ،برش میگردنیم نگران نباش .

_میشه الان بریم خواهش میکنم صبح میرسیم اونجا،خواهش میکنم مامان.

_رها الان که نمیشه دیر وقته صبح بابات وقتی میره سرکار ماهم میریم خونه ثمین

_حالا برو بخواب ،شب بخیر.

_بابا صبح زود میره سر کار ما نمی‌تونیم اون موقع بریم

_رها تا خونه ثمین یک ساعت راهه باباتم ساعت سه می‌ره تا پنچ اینا میرسیم ثمینم پنج همیشه بیدار میشه تا بره دانشگاه امتحان داره

پله ها رو یکی یکی اومدم پایین آخه این چه کاری بود چرا زود عصبی شدم .

ساعت ۳:۴۵شب بود مامان بیدارم کرد گفت:

_بیدار شو بریم

تند تند لباس پوشیدم بدو بدو رفتم سوار ماشین بابا شدم ،

مامان داشت خمیازه میکشید،

بابا با شوخی گفت:الان خوابمون میبره بزار رادیو رو روشن کنم

رادیو داشت آهنگ ماهسون رو میخوند بابا هم باهاش زمزمه میکرد یک دفعه دیدم ماشین داره بدجوری تکون میخوره خیلی شدید

داشت بالا و پایین میرف

مامان گفت:

_چخبرته یکم اروم برو

_ بسم الله من کاری نمیکنم چرا اینجوری میشه .

بابا ماشین رو نگه داشت من و مامان با تعجب به بابا نگاه میکردیم

بابا گفت:_ پیاده بشید زلزله هست

پیاده شدیم زمین تکون میخورد خیلی شدید خیابون شکاف بزرگی افتاد جوری که خیابون تکه تکه شد دستامو از سرم برداشتم زلزله تموم شد

گفتم مثل همیشه داشت دلداریم میداد

رها هیچی نمیشه اروم باش.

چرا اینطوری شده ؟

انگار شهر رو بمباران کردن همه بیرونن دارن داد میزنن و گریه میکنن،ولی وقتی همه ی خونه ها رو می‌دیدم که کلا مخروب شدن بیشتر دلم می‌لرزید

مامان از ترس و وحشت فقط با تعجب به بیرون نگاه میکرد .بابا رنگش مثل گچ دیوار بود .با صدای مامان به خودم اومدم که داشت می‌گفت :

_یا خدا این خونه ی ثمین هستش ،اینجا که با خاک یکی شده،

وقتی دیدم مثل اینکه ای دیگ آب داغ رو سرم ریختن اَشکام نمیزاشت جایی رو ببینم ،اشکام رو پاک میکردم بدو بدو به طرف آپارتمانشون می رفتم ،

آپارتمان که کلا خراب شده بود ،

اه این اشکای لعنتی هم نمیزاره جایی رو ببینم .

چند تا از امداد گرا اومدن دستم رو گرفتن گفتن :

_اینطوری نمیشه باید آروم بریم جلو شاید یکیشون زنده باشه اروم باش

.داشتم داد میزدم به خودم بد و بیرا میگفتم _چرا من دل دوستم رو شکستم ,چرا گذاشتم بیای ،ثمین منو ببخش

از حال رفتم وقتی به هوش اومدم دیدم تو چادر امدادگرا هستم

.مامان پیشم بود و داشت اشک می‌ریخت گفتم:

_دیدی مامان دیدی دخترت ثمین رو کشت دیدی من چقدر مغرورم لعنت به من لعنت.مامان داشت اشک صورتم رو پاک میکرد و می‌گفت :

_قسمت این بود که پیش پدرو مادرش باشه خودت رو سرزنش نکن.

یکم که حالم خوب شد اومدم از چادر بیرون دیدم یه مردی داره داد میزنه میگه :

_ برید کنار داره تکون میخوره

سرم رو که برگردوندم دیدم یه ساختمان چهار طبقه کلا ریخت .وااای خدا این چه مصیبتیه،

یکی یکی جنازه بیرون می اومد ،یه جا ی نفر زنده پیدا میکردن دست میزدن و شادی میکردن

ولی خبری از ثمین من نبود،

اون شب رو اونجا موندیم و به امدادگرا کمک کردیم صبح شده بود

هوا خیلی سرد بود رفتیم تو ماشین تا کمی گرم بشیم

گوشی رو باز کردم تا نگاه کنم ،

دیدم ثمین ویدیو فرستاده داد زدم مامان داشت چرت میزد برگشت پشت سرش و گفت: _چته دختر

_ ،مامان مامان ثمین ثمین زنده هستش ببین زیر آوار مونده کمک میخواد بدو پاشو زود باش

بدو بدو رفتم پیش امداد گرا ویدئو رو که نشون دادم رفتن طرفی که ثمین گفته بود سگشون داشت زمین رو بو میکرد

صدای واق واق سگ بهترین صدای دنیا بود برام امدادگرا با احتیاط داشتن آوار رو برمیداشتن که صدای ثمین رو شنیدم که می‌گفت :

_کمک کمک ما اینجایم گیر افتادیم خدای صورت خاکی ثمین بود

،داد زدم:

فدات بشم ،قربونت برم ،خدایا خدایا شکرت اشکای لعنتی برید کنار می‌خوام ببینمش ،

یکی یکی ثمین و بابا و مادر و برادرش رو بیرون آوردن مجروح بودن برادرش بیهوش شده بود ولی خدارو شکر همشون زنده بودن .

ثمین رو محکم بغل کردم گرد و خاک صورتشو پاک میکردم

ثمین و خانواده‌شان رو انتقال دادن بیمارستان ولی من و مامان و بابا موندیم تا به مجروحین و امدادگرا کمک کنیم

 

نویسنده

نسا دهقانزاد