داستان نرگس و مرتضی(بررسی پرونده های مکتوب زوج درمانی)- سعیده اکبری

داستان نرگس و مرتضی
• نرگس ، خانمی ۴۴ ساله، لاغر و قد بلند ، دبیرریاضی ، دو دختر ۲۰ ساله و ۶ ساله دارد . همسرش ۴۸ ساله مهندس عمران ، داستان خود را اینگونه تعریف می کند ، ما ۹ خواهر و برادر بودیم و در روستا زندگی می کردیم ، من ششمین فرزند بودم ، پدر و مادرم ، برادرانم را بیشتر از دخترها دوست داشتن و بهشون احترام می زاشتن ، من و خواهرانم اصلا براشون مهم نبودیم ، برای تحصیل برادرانم اهمیت می دادن و پدرم هزینه تحصیل و دانشگاهشونو با رغبت پرداخت می کرد ولی اعتقادی نداشت که دخترها درس بخونن و عجله داشت که یکی یکی شوهرشون بده تا بی آبرویی بار نیاوردن از دستشون خلاص بشه ، پیش همه از هوش و ذکاوت پسراش تعریف می کرد . خواهرام از من زیباتر بودن و مرتب براشون خواستگار می اومد و من خواستگاری نداشتم ، و منتظر بودن تا من شوهر کنم و بعد خواهرای کوچیکتر ازدواج کنن . از همون موقع تصمیم گرفتم ازدواج نکنم و درس بخونم و دانشگاه برم و از برادرانم عقب نمونم اصرار کردم که خواهرای کوچکترم ازدواج کنن و منتظر من نباشن ، پدرم و برادرام باعث شدن از مردا متنفر باشم و برای گرفتن حق و حقوقم تا می تونستم جنگیدم ، دانشگاه سراسری با رتبه خوب قبول شدم بدون هیچ معلم خصوصی و کلاس و آموزشگاه ، فقط خودم خوندم و شب و روز تلاش کردم . برای رفتن به شهر کلی جنگیدم تا تونستم اجازه پدر و برادرانم رو بگیرم . لیسانس که گرفتم و تربیت معلم قبول شدم ، همسایه مون برا پسرش از من خواستگاری کرد ، از پسر همسایه مون ، مرتضی خوشم اومد خوش سیما و خوش تیپ بود و مهندس هم بود ، نتونستم جواب رد بدم و ما ازدواج کردیم ، من در روستای دور افتاده ای معلم بودم ، مرتضی تا دیر وقت منتظرم می ماند ، خسته و کوفته که از راه می رسیدم ، مرتضی خیلی سرد و بی تفاوت از من استقبال می کرد نه شوری نه عشقی ، نه بی تابی و نگرانی ، روزها به همین یکنواختی و کسالت سپری می شد . انگار اصلا براش مهم نبودم .هیچ چیزی براش اهمیت نداشت ، انگار بود و نبود من براش اهمیتی نداشت . ۹ ماه به سردی و بی مهری گذشت . تا اینکه برای دخترم باردار شدم ، وقتی خبرشو دادم فقط گفت مبارکه ، نه ذوقی نه هیجانی نه خوشحالی ولی من خیلی خوشحال شدم چون احساس می کردم از تنهایی در میام و یه همدم برا خودم پیدا می کنم . با بدنیا اومدن دخترم حسابی سرم به تر و خشک کردنش گرم می شد و کمتر احساس تنهایی می کردم ، ولی مرتضی به دخترمون هم هیچ علاقه ای نشون نمی داد و همچنان سرد و بی تفاوت بود ، از رفت و آمد خوشش نمی اومد ، با خانواده خودش هم هیچ ارتباطی نداشت ، در هیچ مراسمی چه عروسی چه عزا دوست نداشت شرکت کنه ، من همیشه تنها به مهمانی و جشن و عروسی و دیدار فامیل می رفتم . از دیدن زن و شوهرهای جوون و خوشبخت که همیشه کنار هم بودند حسرت می خوردم و غم تنهایی همیشه با من بود . امروز ۲۲ سال از عمرم را بدون عشق ، شور و نشاط ، گرمی و صمیمیت سپری کردم ، چیزی که بیشتر از همه آزارم میدهد رابطه ی سرد و خشک و بی تفاوت همسرم نسبت به دخترم هست ، دخترم این بی مهری را تحمل نمی کند و رنج بسیاری می کشد. از شما می خوام کمکم کنین تا یه راه حلی پیدا کنم تا مرتضی به من و بیشتر به دخترم توجه و علاقه ای نشون بده ، با ما گرم و صمیمی رفتار کنه ، روابط اجتماعیش بهتر بشه .
سوال کردم : خوب در طول این ۲۲ سال در مقابل سردی و بی تفاوتی همسرتون شما چه رفتارهای مقابله ای انجام دادین ؟
نرگس گفت : خوب ، اوایلش یه کم تلاش کردم تا تغییرش بدم ، هرکاری که بگین انجام دادم ، قهرمی کردم ، می گفتم ازت جدا میشم ، مجبورش می کردم که بعضی مهمونی ها و مراسم شرکت کنه ، ولی تاثیری نداشت ، برا همین دیگه بی خیالش شدم و مثل خودش سرد و بی تفاوت رفتار می کردم .

ادامه دارد…