بزرگداشت سهراب سپهری

به بهانه ی یاد بود سهراب سپهری، شاعر آب و اندیشه ( دکتر فهیمه شفیعی)

صدای پایِ آب
«او هیچ گاه مانند برخی ازمعاصران خود آبرویی را که بعد از سالها طی طریق در زمینههای هنری تحصیل می شود با نوشتن مقالات قلم انداز و کتب سطحی و مصاحبههای بی فایده و اظهار نظرهای سریع و بی تأمل بر باد نداد.»

یکم اردیبهشت ماهِ سالِ ۱۳۵۹ سهراب سپهری در بیمارستان پارس تهران به علت ابتلا به بیماری سرطان خون درگذشت.
به پاسداشت از مقام هنری و ادبیِ«سهراب سپهری» گزیده ای از نظرات ِبزرگان تاریخ و ادب ایران، دربارۀ اوگردآوری شده است که ما را هر چه بیشتر با زبان و نگاه سپهری آشنا می کند.


«در آثار سهراب سپهری مبنای عرفانی و دستگاه منسجم فکریی دیده می شود؛ عارف که زندگی او سفر در جاده معرفت است در لحظۀ حال زندگی می کند.ابن الوقت است و از ماضی و مستقبل بریده است. مانند آب جاری،در هر لحظۀ رود، تر و تازه است.من دقیقاً نمی دانم که سهراب سپهری تا چه حد با آراء و عقاید عارف معروف معاصر هندی«کریشنامورتی» آشنا بوده است،اما فلسفه او بسیار نزدیک به فلسفۀ کریشنامورتی است.نزدیکی اندیشۀ دو فرد،دلیل بر آشنایی آنان نیست.ممکن است دو فرد دقیقاً یک مسیر را پیموده باشند و هر دو به آن مقصد نهایی رسیده باشند و مخصوصاً این وضع در عرفان مکرراً دیده می شود.عرفان سهراب سپهری ادامۀ زندۀ همان عرفان مکتب اصیل ایرانی یعنی مکتب مشایخ خراسان است و آرای او به آرای بزرگانی از قبیل ابوسعیدابوالخیر و مخصوصاً مولانا شبیه است.خراسان قرن ها با هند و چین در تماس و مراوده بوده است.اساس مکتب خراسان بر عشق و جنبش و زندگی و شادی و سُکر است.»
(سیروس شمیسا،نگاهی به سپهری، انتشارات مروارید،۱۳۷۰)

«من در صمیمیت سپهری هیچ تردیدی نمیکنم ولی در شعرهای او آنچنان عدم وحدت دیده میشود که به راحتی می توان دو یا سه شعر را به هم پیوند زد یا از هر شعری سطرهایی برداشت، بدون اینکه از شعر چیزی کم بشود.اغلب شعرهایی را که سپهری، با مبنای فاعلاتن فعلاتن شروع کرده،می توان داخل یکدیگر جا داد.اگر فقط توقعمان از شعر محدود به معنی باشد و هرگز به دنبال حد و حصاری برای شکل ذهنی شعر نباشیم،تمام شعرهای سپهری داخل یکدیگر همان معنی را می دهند که تک تک می دادند.ولی همه می دانیم که هنر فقط محتوی نیست؛سپهری چند تصویر پراکنده را کنار هم میچیند، در حالیکه یک آفریننده واقعی چند تصویر را داخل هم،در محیطی از تأثیر متقابل تمام خصائص تصویرها پیش خود مجسم می کند.تصاویر سپهری اغلب به موازات هم حرکت می کنند و مثل دو خط آهن هرگز یکدیگر را قطع نمی کنند و به یکدیگر نمی رسند.در شعر خوب هارمونی هست،مثل موسیقی کلاسیک که از تداخل آهنگ ها و تعامل فرازها و فازهای مختلف و تعامل آنها بر روی یکدیگر،تکرار و تجدید صداها و حلول آنها در داخل صداهای دیگر،و از ترکیب هماهنگ همۀ اجزای متشکله،یکپارچگی خود را به دست می دهد.»
(رضا براهنی، طلا در مس_ کتاب زمان ۱۳۴۶)

«طبیعت ستایی سپهری به ظاهر چیزی از طبیعت ستایی رومانتیسم اروپائی در خود دارد، اما ریشه هایش از درون مایه ای عمیق تر آب می خورد و آن عرفان شرقی است.اما ظاهراً از عرفان خاور دور(چین و ژاپن) بیشتر مایه پذیرفته است تا عرفان اسلامی و ایرانی.خدایی که او به آن ایمان دارد آن خدایی نیست که عارفی از شوق دیدار و تب عشق او در حالت سماع سر از پا نمی شناسد.در او شوق ریختن غبارتن و تهی شدن از آلایش جسم و پیوستن به معشوق با تب و تاب نیست.آنکه در گوشش طنین”ارجعی الی ربک” پژواک دارد،آرام و قرار ندارد،اما آنکه در آرامش و سکوت”دائو”ی جاودانه می آرمد و در خموشی و بی خودی و دست کشیدن از عمل خود را رها میکند تا چون ماهیی به دریای خود باز پیوندد، در او چنان تب و تاب و جوش و خروشی نیست که مثلاً در ” دیوان شمس” می توان یافت.در ادراک دائوئی از وجود، مشیت و اراده و آفرینشی در کار نیست،بلکه هستی شکفتنی ست خود به خود، بی تصرف و اراده.
خدای سپهری چنین خدایی است.خدایی در همین نزدیکی«لای شب بوها، پای آن کاج بلند، روی آگاهی آب، روی قانون گیاه.» اما این همه جا حاضر، از وجود خویش بی خبر است و تنها در عمل خود به خود خویش،خویشتن را به ما می شناساند و پرستش چنین خدایی، نزدیکی شاعرانه با نمودهای وجود اوست.او از ما چیزی نمی خواهد، زیرا یکسره بخشنده است و خود تهیِ سرشار: حضور هیچِ ملایم را به من نشان بدهید.»
(داریوش آشوری،مجلۀ رودکی، نوروز ۱۳۵۱)

… روزهای معصوم آلوده بود.و سهراب هر روز با حجب این روزهای آلوده را عیادت میکرد و تلاش داشت در سیر و سفرش به روز،ما یکدیگر را باور کنیم و سپیدی روز دوباره جوان شود.عذاب سختی است که انسان نا امید از مکان و خانه اش در کل جهان غرق شود.ولی سپهری این عذاب را دوست داشت. در ریاضت و انزوا به جستجو پرداخت، با ملایمت و حوصله که صفت بزرگش بود به جهان چشم دوخت.جهان با تمام وسعتش توان او نبود و دست های استخوانیش نمی توانست تمام جهان را به کلمات او پیوند زند.
لحظه ای در خاک ماند،ایستاد،تجربه کرد، حرکت کرد،و به دنبال شرق گمشده به راه افتاد.دراین دوران”هایکو” های ژاپنی را ترجمه کرد.”آوار آفتاب” حکمت این دوران است.چهرۀ این کتاب کمی عبوس است، ولی سهراب با حکمت دیگر به دنبال کتاب”حجم سبز” رفت.در شعرهای این دوران حجاب سبزی از گمشدگی و ایثار به روی کلمات می کشد.این بار میوه دو سه بار پوست دارد.هنگامی که انسان از تمام این پوست ها رها شود، به چشمه های دعوت می رسد.شعرهای سهراب از این کتاب تا پایان عمرش دعوت است.
(احمد رضا احمدی،۱۳۵۹)

… پیشه اش نقاشی بود و در آن همپای شعر،که نقش حس و اندیشه اش بود، زبان اشاره را در بیان رمزی از “جوهر نهفتۀ جهان”به کار می گرفت.خودش نوشته است:
« باختر زمین، دانش را با نقاشی میآمیزد، و خاور زمین شعر را.نگارگرِ باختر به سایه روشن و دور و نزدیک می گراید،پرده ساز خاور به نقش ناپیدای جهان.آن به نزدیک و این به بی پایانی.»
میان شعر و نقاشی سهراب وحدتی کامل بود.هر نقاشی او به شعری ناب مانند بود و هر شعر او برداشت پر تصویرِ تپندهای بود از طبیعت گسترده و این هر دو از هیچ بر نمیآمد جز از نفس طبیعت گسترده و این هر دو از هیچ بر نمیآمد جز از نفس انسانی پاک و والا.

(سیروس طاهباز،۱۳۵۹)

آغاز تشخّص فکری سپهری را باید در کتاب”آوارِ آفتاب” جستجو کرد.در این کتاب مقدمۀ کوتاهی است که میتواند به درک شعر سپهری و راهی که بعدها میپیماید کمک کند.سپهری در این مقدمه ضمن مقابلۀ حکمت شرق و فلسفۀ غرب، برداشت هایی را ارائه می دهد که بعدها آنها را آگاهانه در زمینه های فکری خود تجربه خواهد کرد.من جمله: آنجا(در غرب) سرانجام حضور خداوند، رهرو را از پیشروی باز می دارد …باختر به پست و بلند خو دارد و خاور به همواری:رؤیا و واقعیت بر تار و پودی یکتا گسترش می یابد…و هوشمندی خاور انسان را با طبیعت هماهنگی می دهد.
باید گفت که در این مقدمه و بعدها نیز توجه سپهری به شرق بیشتر دور است یعنی هند و ژاپن و چین و فلسفه و جهان بینی آنها.تفکری که نوعی کوشش در ایجاد هماهنگی بزرگ با طبیعت و کائنات است که باعث شده سپهری به همه چیز به طور یکسان نگاه کند و تا حدی آنچه را که ما بد و خوب و زشت و زیبا می گوییم از هم متمایز نکند… شعر سپهری فقط بر مدار انسان نمی گردد،به خصوص انسان اجتماعی و طبقاتی.انسان به صورت جهانی در جهان بزرگ مطرح است.این جنبۀ شعر سپهری را میتوان یکی از مشخصات یا برتری های شعر او و یا یکی از نقاط ضعف آن دانست؛بر حسب آنکه ما میزان”شعر” را به طور کلی در دست بگیریم یا میزان “مبارزۀ طبقاتی” را.

(بیژن جلالی،شرکت افست،۱۳۵۹_۱۳۵۶)

جوهری در شعر سپهری بود که از روحش نشأت می گرفت.ما آن را تخمین میزدیم.گفتیم که با کلماتش نقاشی میکند، که مشرب عارفانه را در شعر پرخاشجوی معاصر طرح می افکند، که در عصر آهن،آینهدار خواب های ساده و کودکانۀ دل خویش است.
و همه به آن معنی که در اثر و عطر و رنگ زمانۀ گریزپاست و به خفایای ذهن نسلی که می خواهد از حقیقت های خشن روزگار بگریزد، پاسخ می دهد.روزگار به سر رفت،آن روز مُرد، و آن شعر اما هنوز زنده است.جوهری در شعر سپهری بود و شاعر همواره، سازی تنها را در شبستان ادبیات زمان ما نواخت. امروز می توانیم آن جوهر را،اشراق به ذات اشیاء و شهود به لحظههای لمس ناپذیرِ طبیعت و طبایع بدانیم.آن صافی و ایمان به نفس عاشقان دوره گرد و برهنه پایِ ادبیات کهن ما در اینجاست.لذّت معرفت ها، پخته شدن و سوختن به نام کلمۀ آسمانی،دوست داشتن اندوهگین صبح ها و غروبها،بازی نور و عطر کویر،و زمزمۀ آب قنات های مقدس،و سادگی عمیق معماری،و طیف هم خانوادۀ رنگهای اقلیم ایران.بهرهای از روح ایران در شعر سپهری زندگی میکند. او سنت متروکی را نگهبان است، و با فرزانگیِ سفرگرِ جهاندیده ای خطاب به ما و دور از ما،آن قانون جاودانه را وصیت می کند: شاعران وارث آب و خرد و روشنی اند.

(محمدعلی سپانلو، ۱۳۵۹ )

شعر سهراب سپهری ستایش زندگی جهان است.زندگی پرنده و آب و ستاره، نبض روئیدن علف و کشیدگی افتادۀ جاده بر خاک و سرگردانی بادهای مسافر،زندگی انسان و بودنیها.پدیده های جهان بنا به قانون، از برکت وجود همدیگر زندهاند و هستی هر یک مدیون وجود آنهای دیگر است.نگاه سپهری ردّ پای آن قانون ناپیدا را دنبال می کند.هم در طبیعت، هم در اجتماع، و قانون شکنی را در هر دو جا می بیند “قطار فقه” سنگین می رود و “قطار سیاست” خالی است. “موسیقی مثبت بوی باروت”، فریاد گلوله، هوا را لبریز کرده و طنین باروت، صدای بی مقدار و نا معلومی نیست. موسیقی مثبت است، لااقل برای کسانی گوش نواز، و در مورد همه اثر اثباتی، عملی و آنی دارد. اینها همه شکستن قانون طبیعت انسان، شکستن قانون زیستن با یکدیگر در اجتماع است. پس با خرد زلال شاعرانه یادآوری می کند که “آب” را گل نکنیم و بر سر قانون روان و روشن زندگی نایستیم و آن را نیاشوبیم. در شعر سهراب نمی بینیم آب را چه کسانی گل آلود می کنند. خطاب او کلی است، نه اینکه کسانی آب را گل کنند و کسان دیگری ناچار آن را بنوشند. به عبارت دیگر این شعر ایدئولوژی سیاسی ندارد؛ و این به خودی خود نه ضعف است و نه قوت. در میان هر دو دسته شاعران بزرگ هستند. ایدئولوژی از جمله نظامی فکری است با هدفی اجتماعی (در نتیجه سیاسی)
و در جستجوی پیدا کردن راه های رسیدن به هدف. هر شاعری که از ایدئولوژی آغاز کند تا از دایرۀ محدود آن تجاوز نکند و با ساحت باز جهان بینی راه نیابد، کلامش زندانی و صدایش نارساست. باری، شعر سهراب از ایدئولوژی بیگانه است، اما ناگزیر چون هر شعر والائی، دارای جهان بینی است. از هستی برداشتی و بینشی سازمند و به سامان دارد که با خود در تناقض نیست. آنها که به گوشه گیری سهراب در برج عاج و بی اعتنایی او به سرنوشت اجتماع ایراد می گیرند، از او ایدئولوژی خود را می طلبند. در شعر او جویای دید و برداشت اجتماعی خودند، بازتاب عقاید سیاسی خودشان را در آن می جویند و چون نمی یابند جا می خورند و رو ترش می کنند. اما شعر همیشه نوازشگر عادت ها و آرزوهای ما نیست. خوانندۀ دل آگاه، کبوتر دست آموز فکر را از سر بام آشنا می پراند و به بادهای نورسیده می سپارد تا جاهای نشناخته سفر کند. به قول خود سهراب: “چشم ها را باید شست، جور دیگر باید دید.”
(شاهرخ مسکوب، خرداد ۱۳۵۹)