بخش مقاله، سیاسی

تاثیر چرخه بین المللی قدرت چین و افول هژمونی آمریکا در نظام بین الملل به قلم “دکتر فرزانه رحمتی”

تغییر قدرت و ثروت جهانی از غرب به شرق مبتنی بر توسعه اقتصادی، نفوذ سیاسی، قدرت یابی و خیزش چین در نظام بین الملل در دهه های اخیر واقعیت انکار ناپذیر چرخه بین المللی و انتقال قدرت چین در شرق آسیا است. گسترش قدرت نوظهور چین در مقابل قدرت سنتی آمریکا که پس از جنگ سرد خود را نماینده نظام تک قطبی در جهان نامید، به عنوان تهدید و کاهش هژمونی ایالات متحده در عرصه بینالمللی گردیده و در مناسبات و استراتژی های اتخاذ شده چین و آمریکا در نظام بینالملل تاثیر بسزایی گذاشته و موجب رقابتهای سیاسی و اقتصادی این دو بازیگر در صحنه بین المللی شده است.
صعود و نزول نفوذ و قدرت کشورهای بزرگ از ابتدای شکل گیری روابط بین الملل و در همه ادوار مختلف تاریخ روابط مورد توجه نظریه پردازان و تحلیل گران بوده است. بر این اساس نظرات مختلفی در بین اندیشمندان و تحلیل گران در چگونگی رشد، ظهور و انحطاط یک کشور مورد مداقه قرار میگیرد. تحلیل گران در پی آنند که چه عواملی منجر به فرایند تحول نظام بین الملل، افول، زوال و رشد و خیزش قدرت ها می شود و به عبارتی تغییر قدرت در چه شرایطی و با چه عواملی ایجاد می گردد. امروزه از موضوعات اصلی که اذهان تحلیل گران سیاست بین الملل را به خود جلب کرده است، تغییر چرخه بین المللی و جابجایی قدرت از غرب به شرق آسیا و متمرکز در چین است.
دهه های پایانی ۱۹۰۰ میلادی نقطه عزیمت چین به توسعه اقتصادی در شرق آسیا بوده است. با روند تدریجی چین در کانون اقتصاد و سیاست جهانی فرایند قدرت اقتصادی و نفوذ سیاسی در نظام بینالملل از رخداد های مهم این قدرت نو ظهور در عرصه بین الملل است که با بازتوزیع قدرت از کشورهای تاثیر گذار در سیستم بین المللی نمایان شد. چین به عنوان یک بازیگر اثر گذار با حضور در مناطق جغرافیایی مختلف، تکاپوی گسترده بین المللی و چرخش سیاست بین الملل، تحولات شگرفی را در محیط بین المللی بوجود آورد. چین توانست با تقویت قابلیت‌ها و توانمندی‌های خود آنان مساله احیای مجدد، خود را به‌عنوان یک قدرت قابل اعتنا در ابعاد منطقه‌ای مطرح کند. کشوری که در طول چهل سال گذشته توانسته است در وهله اول با تکیه بر متغیرهای داخلی همچون رهبری کارآمد و استفاده از ظرفیت‌های داخلی و به‌دنبال آن متغیرهای سطح کلان خارجی همچون دوری از هرگونه تنش با قدرت بالادست خود یعنی آمریکا و دیگر قدرت‌های هم‌طراز خود را به رده یک قدرت بزرگ و موثر که بر معادلات بین‌المللی تاثیرگذار است، برساند.
این قدرت نوظهور با اتخاذ مدل توسعه ای خاص به عنوان یک الگوی بدیل توسعه در مقابل الگوهای لیبرالیستی غربی به رقابت پرداخت. چین با داشتن پتانسیل توسعه از طریق بکارگیری ابزارهای مختلف به افزایش قدرت و ظرفیت های اقتصادی متمرکز گردید. با تداوم رشد اقتصادی چین و بالطبع توسعه این الگو و قدرت یابی چین در چارچوب جابجایی قدرت منجر به فرسایش موقعیت آمریکا میگردد و خطراتی متوجه هژمون غرب در سطح جهانی می باشد. از این دیدگاه قدرت یابی و رشد سریع قابلیتهای چین تاثیرات مهمی بر سیاست بین الملل دارد و رویکردهای مختلفی از پیامد این تغییرات گسترده بر روابط و نظام بین الملل مورد واکاوی قرار گرفته است. این مسائل چین را به عنوان یک رقیب جدی و یک تهدید جدی در مقابل ایالات متحده در سلسله مراتب جهانی قرار داده موجب نگرانی آمریکا شده است.
ایالات متحده آمریکا پس از جنگ سرد با فتوای نظم نوین جهانی از جانب جرج بوش خود را ابرقدرت جهان معرفی نمود و سیاست یکه تازی در جهان بر مبنای نظام تک قطبی را اتخاذ کرد. ظهور قدرت جدیدی همچون چین در برابر هژمون و یکجانبه گرایی آمریکا، بی تردید منجر به تلاش گسترده آمریکا برای مهار یا محدود کردن چین می شود.
آمریکا در صد و پنجاه سال گذشته، قدرت برتر جهان بوده است. جنگ جهانی دوم در ۱۹۴۵، جایگاه آمریکا را چنان در جهان تثبیت کرد که اقتصاد آمریکا به تنهایی حدود نیمی از اقتصاد کل جهان شد. پس از آنکه آمریکا در جنگ سرد هم پیروز مطلق میدان شد (۱۹۸۹) و شوروی فروپاشید، این کشور خود را ناظم نظم نوین جهانی تلقی کرد و در جهانی تک قطبی به مداخله و ماجراجویی پرداخت. در دوران ترامپ شکاف بین آمریکا و جامعه جهانی به شدت گسترش یافت و آمریکا از بسیاری از نهادهای و کنوانسیون‌های بین‌المللی خارج شد. در عوض چین شریک اول تجاری حدود ۱۵۰ کشور جهان شد و جایگاه خود در جامعه جهانی را تثبیت کرد. هم اکنون چین پیشتاز جهانی شدن و آمریکا پسماند آن است. جهان در یک بزنگاه تاریخی مهمی قرار گرفته، جایگاه آمریکا و نه فقط اقتصاد آن در حال افول است و اقتصاد چین در کمتر از یک دهه از اقتصاد آمریکا پیشی می‌گیرد و اقتدار ایالات متحده به رتبه دوم جهانی سقوط می‌کند. در این پژوهش یکی از عومل موثر در افول هژمونی آمریکا بر اساس نظریه چرخه بین المللی قدرت مورد تحلیل قرار گرفت. بر مبنای تحقیق به عمل آمده رشد و خیزش اقتصادی و نظامی چین و نفوذ فزاینده و گسترش فعالیت های این کشور در حوزه های منطقه ای و فرامنطقه ای، قابلیت های ارتباطی و توانایی تکنولوژیک آن در عرصه بین المللی منجر به رشد سریع چین به عنوان یک ابر قدرت جهانی نمایانگر غلبه بر توانایی های آمریکا و عقب راندن ایالات متحده و تغییر و تحول قدرت در سیستم بین المللی می باشد. صعود قدرت های بزرگ جدید قوی ترین شواهد پایان تک قطبی است. دو شاخص مهم نرخ رشد نسبی و تولید ناخالص داخلی در مورد اینکه آیا قدرت های جدید در حال رشد هستند، گویای پایان یافتن نظام تک قطبی و افول هژمونی آمریکا است. همانطور که واقع گرایان پیش بینی کرده بودند، یک قدرت بزرگ جدید در حال حاضر ظهور کردن است تا به عنوان وزنه مقابل قدرت آمریکا عمل کند؛ نظریه پردازان ثبات تک قطبی که می گفتند نظام تک قطبی تا قرن بیست و یکم گسترش می یابد ، واقع بینان توازن قوا پیش بینی می کردند که تک قطبی به پایان خواهد رسید؛ زیرا آنها به اقدامات ثابت قدرت ملی و تمرکز بر استراتژی های نرم چین در مناسبات دیپلماسی و تاکید بر فرایند اقتصادی نتوانستند، سرعت صعود چین را درک کنند. لذا قدرت نسبی آمریکا در حال کاهش است و چین در مرکز گرانش اقتصادی و ژئوپلیتیک جهان است. گسترش روز افزون چین نشان می دهد که از زمان پایان جنگ سرد، از چالش های مهم در سیر نزولی ایالات متحده بوده است.

تنظیم کننده: دکتر فرزانه رحمتی