داستان مخاطبان رسانه

جمعه با داستان مخاطبان رسانه

سیمین فتح الهی

علاقه مند به نوشتن شعر سپید و داستان کوتاه

تحصیلات دانشگاهی شیمی کاربردی

گذراندن دوره نویسندگی خانم روانی پور در امریکا

ایستگاه اشتباهی

اواسط ماه جون بود اواخر خرداد ماه همش روز و ساعت را تبدیل میکنم. اینجا هستم ولی نیستم . چند روزی از آمدنم به کلبه آمال گذشته ،چمدانها را جابجا کرده ام.چمدانهایی که جای کافی برای چیزهایی  که دوست داشتم بیاورم نداشتند.وقتی لباسهایم رادرکمد آویزان میکردم رنگ سیاه و تیره  لباسها به چشمم آمد… سیاه رنگ مورد علاقه ام که نيست،هست؟
هوای گرم و شرجی
واشنگتن فر و پف موهایم را دو چندان کرده بود .دست وبالم پربود از نیش پشه‌ها.  پشه های غریب گز
به قول مامان
به پیشنهاد همسرم  کلاس انگلیسی اسم نویسی کردم امتحان ورودی دادم .برنامه کلاس های تابستانی هر روز هفته از صبح تا  ظهر بود. یکی دو روز اول همسرم با ماشين مرا برد و آورد تا با مسیر آشنا شوم
سردرگمی در چهره ام موج میزد…چه بی دست و پا شده بودم .لجم گرفته بود.از این همه وابستگی و ناتوانی دلم داشت میترکید…ساعت رو جمع و تفریق کردم نصف شب تهران بود بی خیال درد دل کردن  …..به خودم گفتم چی فکر کردی باید رو پا خودت وایسی همین و بس!
بار اولی که سوار اتوبوس شهری شدم همسرم مرا تعقیب میکرد که ایستگاه درست پیاده شوم.نداشتن گواهینامه و ماشین و موبایل در کشور غریب خودش داستانیه .البته برای من فرصتی بود که مثل ندید بدید ها به مردم زل بزنم ، تفاوت ها را ببینم و هر لحظه فاصله ام را از وطن بیشتر حس کنم.
پیرزنهای گوشواره به گوش و ماتیک قرمز بر لب که با لبخند های پهن اصراری به صبح بخیر گفتن داشتند. زنان و دختران جوان عجولی که پیراهن های تابستانی  گلدار و رنگی بر تن داشتند.  نگاهی به تیشرت سیاه و شلوار جین بلند و کفش های کتانی ام  کردم داد میزد که تازه واردم!!
دش باس سر ساعت رسید همونطور که درجدول برنامه تردد بود. بی معطلی به نوبت و بدون هیچ هول و فشاری سوار شدم.پله ها رو بالا رفتم ،سردم شد چه خنک و تمیز بود سکه ها را که ۲۰بارشمرده بودم با اشاره راننده در صندوق بلند جلوی اتوبوس ریختم.دستگاه خودش سکه ها را شمرد. یاد بلیط کاغذی های خط های اتوبوس افتادم که کف دست عرق کرده مسافران در انتظار  مچاله و خیس میشد .از قسمت خواهران تازه باید بلیط ها رو دست به دست به سوی آقای راننده می فرستادیم
صندلی های آبی رنگ ردیف های جلو برای معلولین و سالمندان رزرو شده بود . چند نفری سرپا بودند با اینکه صندلی های رزروی خالی و بی مسافر بود.بوی قانون میآمد قانون بی چوب
.…
از ترسم جلوی اتوبوس ایستاده بودم انگار میخواستم بهتر ببینم و بشنوم و البته در وقت خطر سریع بپرم پایین
راننده اتوبوس شهری یک زن میانسال  سیاه  پوست بود با یونیفرم سورمه ایی و پلاکی که
اسمش روی آن درج شده بود.ناخن هایش دراز و نارنجی موهایش چهل گیس شرابی و سیاه
اسم هر ایستگاه شمرده  اعلام میشد و روی تابلو درج میشد. طناب فلزی در امتداد پنجره های اتوبوس  تعبیه شده بود که با کشیدن آن اتوبوس نگه میداشت
خبری از هول دادن نبود.داد نمیزدی نگهدار آقا نگهدار ایستگاه پیاده میشیم.
خراب این همه نظم و ترتیب شده بودم
صدای راننده من را به خودم آورد
: میگفت
(این ماشین  ما را تعقیب میکند )
دستش داشت میرفت  که به بی سیم برسد و گزارش بدهد
مثل فشنگ پریدم ،چشم گرداندم .دیدم ماشین همسرم است دلم هری ریخت با تته پته  گفتم :مای هازبند مای هازبند
زن راننده هاج و واج من را نگاه میکرد.همین که سرایستگاه نگهداشت پریدم پایین. ایستگاه اشتباهی!

سیمین فتح الهی
ژانویه ٢٠٢٢

 

 

 

آب دریا مد می آمد

پایم را روی شن های خیس ساحل فشار می دادم تا شن ها از بین انگشتانم
بیرون بزند و روی پایم بریزد .موجهای ملایمی که از سمت دریا می آمد، به
نزدیکی پایم می رسید .پیشتر رفتم و پایم را به موجها سپردم خنکی آب را کف پایم حس میکردم که در رفت و آمد بود . همانجا روی ماسه ها ی لب ساحل دراز کشیدم . خورشید در افق غرق می شد و آب دریا مد می آمد و یواش
یواش از ساق پایم به سمت ران هایم و سپس  بالاتر رفت و شنهای زیر کمرم را با هر بار آمدن و بازگشتن به سمت دریا می شست و با خود
می برد و زیرم را خالی میکرد. از پشت پلک های بسته ام یک آن احساس کردم همه جا تاریک شد. چشمم را چند بار باز و بسته کردم اما فرقی نمی کرد هیچ کورسوی نوری نبود. هیچ ستاره ای نمی درخشید .
با تکیه بر دستانم بلند شدم. ارتفاع آب از قوزک پایم بالا آمده بود جهت ساحل را تشخیص نمی دادم چند قدم برداشتم. احساس کردم ارتفاع آب بیشتر شد. گفتم:” دارم اشتباها به عمق میرم”
مسیرم را ۱۸۰ درجه برعکس کردم که این دفعه در خیالم به سمت ساحل قدم
بردارم اما باز هم ارتفاع بالاتر رفت. اکنون آب تا کشاله های رانم باال آمده بود
باید جهت موج را تشخیص می دادم .
“نه ،اصلا وقتی کنار ساحل باشی موجها خودشان تو را به ساحل می برند”
قلپ قلپ موجها در گوشم می پیچید. خودم را ُشل کردم و روی آب خوابیدم. چندی خودم را به دست موجها سپردم برای اطمینان از اینکه به سمت
ساحل حرکت می کنم یانه، بلند شدم و ایستادم. اما پایم به کف دریا نمی رسید
.هر چه انگشتانم را به سمت پایین کشیدم .هیچ ردی از ماسه های کف دریا
نبود .من به اعماق هُل داده شده بودم.چیزی در دلم می جوشید و ُغل ُغل
میکرد و صدایش در تمام سرم می پیچید .
فریاد زدم شاید کسی جایی باشد و صدایم را بشنود :
“آهای، کسی نیست من دارم غرق میشم.”

فایده بود .فقط خودم را خسته میکردم. موج بلندی آمد و آب شور به چشمهایم
ریخت و در حلقم فرو رفت. به سرفه افتادم . سرفه هایم شدید و شدید تر میشد و
چیزهایی شبیه دلمه های خون از حلقم بیرون می ریخت و من تفشان می کردم
هر چه بیشتر تف می کردم بیشتر لخته بیرون می آمد. دور تا دورم را لخته ها
گرفته بودند که حس جگر گوسفندی میداد.انگار در دریایی از جگر دست و پا
میزدم .ترسم بیشتر شده بود .چرا هرچه این لخته ها را تف میکردم تمامی نداشت؟
صدای برخورد پارویی با آب به گوشم رسید به سمت صدابرگشتم با فشار لخته
ها را پس می زدم و پیش میرفتم .صدا لحظه به لحظه نزدیکتر میشد .تا اینکه
تیزی نوک قایق را در پهلویم حس کردم .از تقلا ایستادم کودکی درون قایق
بود که به زور پارو را به بالا و پایین حرکت می داد. من را که دید ایستاد
.بدنه ی قایق را گرفتم و خودم را بالا کشیدم و به درون قایق انداختم با دستان لیز و لزجم کودک را بغل کردم و بوسیدمش .پارو را از دستهای کوچکش برداشتم و پرسیدم :
” به کدوم سمت باید پارو بزنم؟”
بی هیچ حرفی دست راستش را بالا آورد و به روبرو اشاره کرد و سپس دستانش را زیر بغلش جمع کرد و در خود گلوله شد .گویی از فشار درد به
خودش می پیچید .
من تند تند به سمتی که نشان داده بود پارو زدم تا اینکه برخورد پارو را به
ماسه های کف دریا احساس کردم . پاروها را رها کردم و کودک را به آغوش
کشیدم و از قایق بیرون آمدیم .هنوز لخته ها جابه جا به پایم می خوردند و من
بی اعتنا به سمت ساحل می رفتم . کودک در بغلم از هوش رفته بود .شروع به دویدن کردم به ساحل که رسیدم کودک را روی ماسه ها گذاشتم و تکانش دادم
.چند بار به صورتش سیلی زدم تکان نمیخورد .گوشم را به دهانش نزدیک
کردم به سختی صدای نفسش را شنیدم. سرم را به امید کمکی بالا آوردم و به
اطراف چشم گرداندم .نوری زرد و کم رنگ از دور چشمک میزد .تا جاییکه
صدایم بلند می شد فریاد کشیدم:
“کمک کمک”

پیرزنی با پیراهن مشکی بلند و گردنبندی از مهره های سبز رنگ از تاریکی بیرون آمد .من بی امان اشک می ریختم و کمک میخواستم. در تاریکی دستش
را گرفتم و او را بالای سر بچه کشاندم .انگشتش را به نشانه ی هیس روی
لبهایش گذاشت و سپس بچه را بغل کرد و گفت:
دنبالم بیا
با آرامش خاصی راه میرفت .ومرتب روی صورت بچه فوت میکرد و کلماتی را زیر لب زمزمه میکرد . و با هر چند قدمی که جلو میرفت بر
میگشت و پشت سرش را نگاه میکرد و فوتی هم به سمت دریا می فرستاد. مسیر دریا تا نور زرد رنگ خیلی طولانی‌تر از آنچه به نظر می آمد
طی شد . خانه ی پیرزن کلبه ای جدای آبادی بود که دور تا دورش را با
خیزران حصار کشی کرده بود .من به دنبالش وارد اتاق شدم تمام دیوار جای
انگشتان دستی بود که روزی سیمان سفید زده بود، اما اکنون از دوده سیاه و کثیف می نمود. به دیوار تکیه دادم در نور کم سوی زرد رنگ دیدم که کودک را روی تشکی کثیف خواباند و به سمت صندوق آهنی گوشه ی اتاق رفت .
از کیسه ای پارچه ای مقداری گیاه خشک شده بیرون آورد و در کاسه ای
مسی ریخت و سپس با آب جوشاند .جوشانده را با یک پارچه ی نازک صاف
کرد و در یک شیشه ی خالی مربا ریخت . به سراغ کودک رفت و چند قاشق از بین لبها ی کودک به درون حلقش ریخت. کودک تکانی خورد و چهره در
هم کشید. که مشخص بود از طعم جوشانده خوشش نیامده .سپس پیرزن بلند شد
و یکی از انگشترهایش را درون جوشانده انداخت و چند بار آن را هم زد و ورد خواند و فوت کرد بعد شیشه را به دستم داد:
تا تهش بخور
لیوان را که از دستش گرفتم خالکوبی های روی انگشتانش را که به شکل َنوشته هایی درهم و مبهم بود دیدم و همچنین دو گیس بافته که از مقنار مشکیش بیرون زده بود و با نوار پارچه ای سبز رنگی بسته بودشان که تا
پایین پستانهای درشتش افتاده بود .
جوشانده طعم تلخ و گزنده ای داشت ترجیح دادم به جای آنکه مزه مزه کنم تا
ته لیوان را یکدفعه سر بکشم .بدنم داغ شد و جریان خونم تندتر گشت وخون به
مغزم فشار آورد و جانی در بدنم دمید .

پیرزن دستش را روی شانه ی چپم گذاشت و گفت :
_ نترس بچه ات زنده می مونه.
_ بچه ی من نیست.توی دریا پیداش کردم
_ پیرزن خندزد وگفت: مگه نجاتت نداد؟
_ اره با قایق اومده بود.
_ چون خودت خواستی با قایق به کمکت بیاد.
_ من؟
_ مگه دعا نکردی راه رو پیدا کنی؟
_ من فقط آرزو کردم نجات پیدا کنم.
_ خودت توی دریا زاییدیش و دریا هم یه قایق بهتون داد.
_ من زایمان نکردم.
_ دوباره خندید ایندفعه بلندتر” پس این همه جفت و بند ناف رو چطور توی
دریا جا گذاشتی.
_ من فقط سرفه کردم .
با دستی که چند النگوی مسی دعا نوشته داشت چند ضربه به شانه ام زد و بلند
شد. و در حالیکه به سمت صندوق اهنی میرفت گفت:
فردا میتونی بچه ات رو برداری و بری دیگه همه ی دردهاتون تا فردا تمام
میشه .
وسپس یک ملحفه و متکا به دستم داد و اشاره کرد که میتوانم روی تشک کنار
بچه ام بخوابم .
متکایم را کنار سر کودک گذاشتم و در صورتش خیره شدم چشمها و بینیش
کاملا شبیه من بود .حتی حالت خوابیدنش که با دهان باز خوابیده بود و یک دستش را زیر صورتش گذاشته بود و پاهایش را که در شکم جمع کرده بود
.از این همه شباهت یکه خوردم و سرم را از روی متکا بلند کردم تا دقیقتر نگاهش کنم کودک ی خودم را جلوی چشمانم م ی دیدم که آرام و بی دغدغه
خوابیده بود .
پیرزن را صدا کردم و نمیدانم چرا بی اختیار نام مادربزرگم را گفتم
بی بی کبری
چند بار صدایش زدم جوابی نیامد بلند شدم و کلبه را در جستجویش گشتم. هیچ
کس نبود. و من تا صبح به کودکیم چشم دوختم و نفس کشیدنش را نگریستم.

نرگس کرمی

 

 

تنظیم: پریسا توکلی