داستان دنباله دار خاطرات نرمک

خاطرات نرمک، قسمت دوم- رامک تابنده

خاطرات نرمک، قسمت دوم

تمام روزهای بعد از کنکور با ترس و  اضطراب گذشت. ترس از آینده مبهمی که برام تاریک و مخوف بود و امیدی به تغییرش نداشتم. بالاخره نتایج کنکور رو دادن و من با کمال خرسندی اسم  خودم رو تو قبولی های رشته پرستاری در دانشگاهی درشیراز دیدم. از بچگی عاشق پرستار شدن بودم و به همون اندازه که خودم تنها و بی سرپرست  بزرگ شده بودم علاقه داشتم‌ به بیماران و سالمندان  رسیدگی کنم‌.  ملاحت که تو این سال ها تنها دوست و همراهم شده بود و برام وقت گذاشته بود، این جا هم تنهام نگذاشت و برای ثبت نام دانشگاه و پیدا کردن خوابگاه مناسب باهام همراه شد. به خاطر ذوق و شوقی که برای درس خوندن داشتم‌خیلی زود عازم شیراز شدم و بعد از چهار روز گشت و گذار و پرس جو با کمک ملاحت و استفاده از تجربه اش خوابگاه کوچک و امنی رو برای  خودم‌ پیدا کردم‌ و در کنارش در یکی از کافی شاپ های خوش نام  شیراز مشغول به کار شدم. شیراز رو خیلی دوست داشتم و حس خوبی نسبت به شهر داشتم. انگار که خون من با خاک این جا عجین بود. حسی که تو سال های زندگی در مرکز بهزیستی در شمال هیچ وقت تجربه اش نکرده بودم. دوست های خوبی پیدا کردم که از شیراز و شهرهای اطراف بودند و با لهجه های قشنگشون  روزگارم رو شیرین کرده بودند.‌ دوران دانشگاه به سرعت برق و باد گذشت و من پرستار نمونه ای شدم‌.

در کنار کار روزانه ام، دوره ای برای  آموزش های پرستاری در  اتاق عمل  گذراندم‌ و مدرک پرستاری اتاق عمل رو هم گرفتم.  باز هم‌ با وساطت بهزیستی و به شکرانه کارنامه درخشانم، در بیمارستانی بسیار معروف  استخدام شدم و فصل جدیدی از زندگی ام آغاز شد.
. یکی از اساتید بیمارستان که خیلی به من‌محبت داشت و همیشه قبل از امتحاناتم یا در موقعیت های پر استرس به دادم‌می رسید دکتر البرز بیات لو  بود که شباهت نام فامیل اش با نام فامیل من مقدمه آشنایی مون شد  و تا به امروز هم  نصیحت های منطقی و پشتیبانی پدرانه اش  باعث قوت  قلب و پیشرفت کارم هست و در کنار اون احساس امنیت می کنم.

ادامه دارد…..