پاورقی داستانی دنباله دار

خاطرات نرمک ، قسمت پنجم و آخر-رامک تابنده

 

 


دکتر بیات برام‌تعریف کرد که این‌باغ  بسیار بزرگه و سه ویلایی که توی محوطه اش ساخته شده متعلق به پدرش ، عمه اش و خانواده خودش هست  که امروز هر سه خانواده در مهمانی حضور دارند.  وارد که شدیم، خانواده دکتر البرز جلوی در منتظر بودند. رویا همسر دکتر، زیبایی غیر قابل وصفی داشت. چشم‌ های سبز تیره و موهای بلوند شده و سشوار کشیده اش ، دل هر ببیننده ای روبه خودش زنجیر می کرد. نیما و نازان هر دو مثل خودم قد بلند بودند. نیما سفیدی پوستش رو از مادرش و براقی چشم هاش رو که به طرز عجیبی شبیه چشم های خودم بود از پدرش به ارث برده بود و بسیار خوش سیما و خوش تیپ‌بود. نازان هم قد بلند و  ظریف و بلوند مثل مادرش بود و اشرافیت از صورتش می بارید. با مهربانی بیش از حدی به من خوش آمد گفتند و من رو به خونه دعوت کردند.  اون جا با جهانسوز خان و پری خانم پدر و مادر دکتر هم آشنا شدم. اون ها من رو با مهر در آغوش گرفتند و با دیدن من اشک توی چشم هاشون حلقه زد. من که بدون محبت خانواده  بزرگ شده بودم در مقابل این همه  مهربانی وعاطفه کم آورده بودم و تعجب کرده بودم. همون موقع زنگ خونه رو زدند و عمه تاجی  و همسرش هم از در وارد شدند. زبونم بند اومده بود ،انگار که خودم رو می دیدم‌که پنجاه سال پیر تر شده! عمه تاجی  عکسی رو محکم توی مشت اش می فشرد، اون هم با  دیدن من نزدیک اومد و هاج و واج به صورتم خیره شد. دست هاش رو دور گردنم حلقه کرد و سیل اشک از چشم های  خوش رنگ اش  روانه شد. دستش رو باز کرد و عکس سه دختر در نرگس زار را که لنگه عکس خودم بود بهم نشون داد و در حالی که هق هق می کرد صدای نامفهوم‌ نوه عزیزم  از دهانش خارج شد. همه گریه می کردند! آن چه که می دیدم و می شنیدم رو باور نمی کردم. دکتر البرز  همه رو به اتاق نشیمن دعوت کرد و با صدایی  آرام‌ و شمرده سرگذشت الوان و زیبا و قصه عشق جاودانشون رو تعریف کرد. گفت که  اون روز با‌ شنیدن سرگذشت دردناکم‌ تازه متوجه شده که عموی هم خون منه و امروز دعوتم کرده تا بقیه اعضای خانواده ام رو به من معرفی کنه. خانواده عزیزی که  قول دادند تا آخر عمر حامی و پناه من باشند . اون ها به من گفتندکه از شنیدن  سرگذشت من بسیار متاسفند و احساس گناه می کنند. از این که دنبال من نگشتند و از من اطلاعی نداشتند. اما قسم خوردند که تا آخرین نفس همراه و هم‌ راز من باشند و گفتند که از یافتن من بسیار شکر گزارند. اراده ای برای  کنترل اشک هام  نداشتم. معجزه رو توی زندگی ام‌ می دیدم. من “نرمک بیات لو” بودم که در سن بیست و پنج سالگی ورق زندگی ام برگشته بود و از این به بعد می تونستم به خانواده ام افتخار کنم. بلند شدم‌و با قدردانی تک تک اعضای خانواده ام رو در آغوش کشیدم‌ و به خاطر داشتنشون خدا رو سپاس گفتم.همون موقع یک گربه ایرانیِ سفید و پشمالو وارد شد و با ناز و ادا خودش رو به من چسبوند.  همه خندیدند و گفتند که اسم‌گربه پشمالو هم‌مثل اسم‌من نرمک هست ! بچه گربه، یادگاری از نسل نرمک بزرگ، هدیه الوان به زیبابود. لبخند زدم ونرمک پشمالو رو با عشق در آغوش گرفتم. به راستی که زندگی زیبا شده بود.
“پایان نرمک ۱”

خاطرات عمه تاجی
امروز بعد از بیست و سه سال به افتخار پیدا شدن نوه عزیزم‌رخت سیاه رو از تن در آوردم ، نوه ام به زیبایی شکوفه های سیب باغ های ایل و به مهربانی بهار است! خدارو شکر می کنم که به من عمر داد که به جای زیبا ،از دختر دردانه اش نگهداری کنم و کمی از عذاب وجدان سال های بی خبری ام رو کم کنم. الان خوشبخت ترین زن و مادر بزرگ کره زمینم و آرزوی دیگری ندارم.
خدایا شکرت!