پاورقی داستانی دنباله دار

خاطرات نرمک فصل سوم . قسمت اول-رامک تابنده

دوباره بهار نزدیک بود و روزهای قبل از نوروز که من عاشقشون بودم‌ از راه رسیده بودند. من و نیما طبق عادت هر سال قبل از بقیه فامیل در کلبه بیات لو مقیم شده بودیم‌تا سور و ساط عید رو برای بقیه فامیل مهیا کنیم. از هفته پیش مثل فرفره دور خودم‌می چرخیدم. به عادت همیشه کلبه رو تمیز کردم و شیشه ها رو برق انداختم. بعد هم همه بالشها و تشک های نم گرفته رو تو تراس جلو افتاب پهن کردم‌ و ملافه هاشونو عوض کردم‌. قدم دوم رسیدگی به وضع باغچه بود باغچه رو از بنفشه و اطلسی پر کردم و چمن ها رو مرتب کردم و اخر سر هم خریدهای خونه رو با کمک نیما اماده کردم‌و جا دادم و بالاخره امروز روزی بود که یک کم کارهای کلبه کم شده بود و می تونستم استراحت کنم و به خودم برسم‌. از پشت پنجره آشپز خونه
توی باغ رو نگاه کردم و خاطرات روزهای که گذشته بودند مثل بارانی از شکوفه های صورتی به قلبم‌ روانه شد.‌ خدا رو برای تمام تجربه های خوب و بدم شکر کردم. باور نمی کردم که دوازده سال از دوران شک و استیصال و درد و نازایی و بیماریهای کوچک و بزرگی که دست به گریبانش بودم گذشته و من تونستم با صبر و عشق و شکیبایی مهار زندگی رو به دست بگیرم .باور نمی کردم که از نرمک جوان و حساس زنی مدیر و مدبر ساخته شده که قدر ثانیه به ثانیه لحظات زندگیش رو می دونه. من زنی بودم که موفق شده بودم خودم و زندگیمو با تمام خوب و بدهاش قبول کنم و دوست داشته باشم‌. الان می دونستم که رنج جز جدا نشدنی زندگی تمام انسانهاست. اما نگاه چاره جو و چگونگی مدیریت مشکلات هست که کیفیت زندگی رو تعیین می کنه و این همون چیزی بود که من و نیما بعد از بحران های متعدد زندگیمون یاد گرفته بودیم‌. یاد اون شب فراموش نشدنی افتادم که توی همین کلبه به هم‌قول دادیم که به عشقمون وفادار بمونیم.
و پای عهد و پیمانمون موندیم‌. از یاداوری اونشب حال دلم خوب شد‌! انگار همین دیروز بود که عازم‌شمال شدیم‌ تا بزرگتربن تصمیم‌زندگیمون رو عملی کنیم . یادم‌می یاد که دلهره عجیبی داشتم. نمی دونستم که دنیا برام‌چه خوابهایی دیده‌، اما به خدای بالای سرم‌ایمان داشتم و می دونستم که سکان زندگی من رو بالاخره به مسیر درست هدایت می کنه. اون سفر یکی از زیباترین‌سفرهای زندگی من و نیما بود. عشق در لحظاتمون جریان داشت و هردو از کشف احساس عشق دوباره به هم در شور و شعف بودیم. با ملاحت دوست و همراه قدیمیم‌ که الان مدیریت پرورشگاه رو به عهده گرفته بود و بسیار با تجربه بود هماهنگ کردم‌. داستان زندگیمون رو براش تعریف کردم و از تصمیم‌مشترکمون با خبرش کردم. ملاحت ابراز خرسندی کرد و بهمون تبریک گفت، اما تقاضا کرد که ملاقاتی با من و نیما داشته باشه تا اطمینان حاصل کنه که نیما هم قلبا به پذیرفتن فرزندخوانده ایمان داره. دیدار با ملاحت در یک بعد ازظهر افتابی و قشنگ در باغ دلباز پرورشگاه انجام‌شد. همونجور که تصور می کردم او هم در همون دیدار به قلب پاک و روح بزرگ نیما ایمان پیدا کرد و یک بار دیگه برای انتخاب نیما به عنوان شریک زندگیم به من تبریک گفت. همونروز هم با ما درباره خواهر و برادری صحبت کرد که مراحل فرزند خواندگیشون بایستی با هم انجام می گرفت و پرسید که آیا حاضریم این خواهر و برادر رو با هم به سرپرستی قبول کنیم، با نیما صحبت کردیم و هر دو متفق بودیم که شرایط پذیرش دو فرزند رو هم داریم.‌ ملاحت با شوق از پاسخ مثبت ما استقبال کرد و بعد از اون مراحل اداری پذیرش فرزند خوانده با جدیت آغاز شد . برای من مقررات فرزند خواندگی به خاطر شرایط خاص زندگیم‌ واضح بود و پرونده من در بهزیستی باعث شد که مراحل پذیرش فرزند توسط من و نیما با سرعت بیشتر و بدون پیچیدگی خاصی انجام بگیره و ما سریع اعتماد لازم رو برای انجام‌اینکار از مسئولین پرونده کسب کنیم. عاقبت بعد از گذراندن‌ مقدمات مراحل اداری، ملاحت برای ما ملاقاتی ترتیب داد تا بچه ها رو ببینیم. ماهور و نارگل خواهر و برادری بودند که در یک فاجعه دردناک تمام خانواده اشون رو از دست داده بودند.
ادامه دارد…