روزهای آخر زندگی هدایت چگونه گذشت؟

خانۀ شماره ۳۷ خیابان شامپیونه. به همت دکتر فهیمه شفیعی اصفهانی


اینجا آخرین چاردیواریِ یگانۀ ادبیات فارسی ایران در مُلک خاج پرستان است،
خانۀ شماره ۳۷ خیابان شامپیونه.

حدود ۷۲سال از مرگ صادق هدایت، نویسنده بزرگ تاریخ ادبیات معاصر ایران در پاریس و در ساختمان شماره ۳۷ مکرر خیابان شامپیونه می‌گذرد.اینکه «هدایت که بود و چه کرد؟» دست مایه بسیاری از مقالات و کتاب‌ها بوده است و اینکه حق مطلب چقدر ادا شده، مجال دیگری را می‌خواهد.
نگارنده این نوشتار در این شرح،بر اساس منابع موجود،مختصری به احوالات هدایت در روزهای اخر عمرش می پردازد،و اینکه خیابان شامپیونه و ساختمان شماره ۳۷ در کجاست؟ چگونه پدیدار شده؟ هدایت کی به آن رسیده و روزهای آخر زندگیش چطور گذشته است؟

***

با بیرون آمدن از دهانه ایستگاه متروی سمپلون و پا گذاشتن در بولوار اورنانو در محله هجدهم پاریس، پشت (یا شمال) تپۀ مونمارتر و نگاهی به دور و بر برای یافتن جهت پیش میروم.
خیابان خیس از باران، بساط بازارروزی که پیاده رو را تنگ جلوه می‌دهد و فروشنده‌ها و مشتریانی که اکثراً فرانسوی الاصل نیستند و عرب تبارند و فوراً متوجه می‌شوی که در محله‌ای محقر قرار گرفته‌ای.
تا رسیدن به میدان کان و خیابان شامپیونه پنج دقیقه‌ای طول می‌کشد. به دنبال پلاک ۳۷ مکرَر،باید به سمت راست و به شرق پیچید و کم کم ردیف ساختمان‌های ۳۳ تا ۴۱ نمایان می‌شود و ساختمان ۳۷ مکرَر که به تازگی رنگ شده، سفیدی‌اش آن را از خاکستریِ چرکِ ساختمان‌های هم شکل مجاور،متمایز می‌کند.

صادق هدایت و سفر بی بازگشت

صادق هدایت در سوم دسامبر ۱۹۵۰ میلادی و یا ۱۲ آذر ۱۳۲۹ شمسی پس از توقفی کوتاه در ژنو در دی ماه ۱۳۲۹ وارد پاریس شد،تا آخرین سفرش را آغاز کند. سفری بی بازگشت یا شاید هم بهاری.اولین جایی که او در آن اقامت می‌کند هتلی است درکوچه دالامبر در محله چهاردهم به نام هتل دِزِکل. می دانیم که هدایت مدت‌ها تلاش کرده بود تا بتواند به این مسافرت برود و در بسیاری از مطالبی که پس از مرگ او به رشته تحریر درآمده این سفر را اقدامی هوشیارانه و به میل و اراده خود برای دست زدن به یک خودکشی از پیش تعیین شده و سنجیده دانسته‌اند.اینکه هدایت توجهی به دسته شکسته عینکش ندارد، برای معالجه به پزشک مراجعه نمی‌کند و مدعی است که در مُلک خاج پرستان خانه آخرتی برای خود زیر سر گذاشته است را دلایلی برای این انتخاب آگاهانه شمرده‌اند. انتخاب خودکشی به عنوان آخرین اعتراض و فریاد عدم انقیاد…


احوالات هدایت در ماه های آخر حیاتش

اسناد مدارک موجود نشان می‌دهد که او به تشویق چند تن از دوستان مقیم پاریسش به ویژه (دکتر حسن شهید نورایی) با یک مرخصی استعلاجی چهار ماهه به پاریس رفت، به این امید که با کمک آن دوستان تا می‌تواند در پاریس بماند و از تنگنایی که دوست و دشمن در ایران برای او ساخته بودند رهایی یابد. و چنانکه خواهیم دید وقتی که کار در پاریس سخت شد، او حتی به اقامت در ژنو و لندن نیز چشم امید دوخته بود،هنگامی خودش را کشت که مرخصی تمام شده بود و امید تمدید آن نیز نمی‌رفت و نقشه‌های اقامت در ژنو و لندن نیز نقش بر آب شده بود. هدایت از ایران به قصد فرار رفت نه خودکشی،اما وقتی که راه فرار را مسدود یافت، خودش را کشت.

هدایت اول به ژنو پرواز کرد و روز بعد-۴ دسامبر- به پاریس رفت. اینکه فرزانه از قول هدایت می‌گوید که جمالزاده او را «به زور در ژنو به خانه‌اش برد» باور کردنی نیست. این دو تن دوستان دیرینه و صمیمی بودند. گذشته از دوستی هدایت برای جمالزاده احترام و حق پیشکسوتی قائل بود و هدایت آدم نجیب و حق شناسی بود و پاس سال‌های دراز دوستی و مهربانی بی شائبه جمالزاده را اینگونه نمی‌داشت.
باری هدایت که به امید دوست بسیار نزدیکش دکتر حسن شهید نورایی(مستشار اقتصادی سفارت ایران در فرانسه) به پاریس رفته بود، پس از ورود پی برد که شهید نورایی سخت بیمار است .
او دو سه روز پس از خودکشی هدایت در حال اغما درگذشت. هدایت حتی امید بسته بود که شهید نورایی در دستگاهش به او یک کار دفتری بدهد تا بتواند در پاریس بماند.اما این امید هم واهی از آب درآمد. چنانکه در نامه ۲۲ دسامبر۱۹۵۱( از پاریس به تهران) به انجوی شیرازی نوشت:
دکتر شهید نورایی ناخوش است و از او هم گاهی دیدن می‌کنم. ولیکن گویا احتیاج به منشی ندارد، چون یک نفر زن فرانسوی را استخدام کرده است. بر خلاف آنچه تظاهر می‌شد کسی از ورود من غرق در شادی نشد من هم حسابم از دیگران به کلی جداست.
در این مدت هدایت به هر دری زد که بتواند در اروپا بماند. ماندن در پاریس( بدون داشتن شغلی در یک موسسه ایرانی) کار مشکلی بود، چون هم گرانی بعد از جنگ بیداد می‌کرد،و هم به زحمت اجازه اقامت می‌دادند. هدایت از طرفی پیش این دکتر و آن دکتر می‌رفت که برای تمدید مرخصی استعلاجی خود از دانشکده هنرهای زیبا( که در آن مترجم فرانسه بود، و ماهی ۴۹۰ تومان حقوق می‌گرفت)گواهینامه بگیرد، و از طرف دیگر درصدد بود که اگر ادامه اقامت در پاریس ممکن نشد به ژنو یا لندن برود.
امیدش در ژنو به جمال‌زاده بود، چون انجوی از نظر امکانات زندگی در شرایطی نبود که بتواند به هدایت کمک مادی کند.دست کم هدایت می‌توانست مدتی در خانه جمال‌زاده مهمان باشد،و حتی ممکن بود جمالزاده برای او در یکی از ادارات سازمان ملل کاری پیدا کند. چندین سال پیش از این هنگامی که هدایت در بمبئی بی‌پول بود، جمال‌زاده برای او مقداری پول فرستاده بود، و او هم پذیرفته بود.
خیال سفر به لندن نیز بی تردید به امید دوست دیرینش مسعود فرزاد بود،چون مینوی چند سال پیش از این لندن رفته بود. باری معلوم نیست که نقشه لندن رفتن به کجا کشید، اما درباره سوئیس یکبار وقتی که انجوی در پاریس بود، متفقاً برای گرفتن ویزای سوئیس به سفارت آن کشور در فرانسه رجوع کرده، ولی به دلیل تیرگی موقت روابط ایران و سوئیس، که انجوی شرح آن را می‌دهد،موفق نشده بودند.
هدایت در نامه ۲۲ دسامبر ۱۹۵۰ خود به انجوی( از پاریس به تهران) می‌نویسد:
«با ایرانی‌ها چندان جوششی ندارم،به جز یکی دو نفر. ولیکن چیزی که مضحک است( علاوه بر اینکه تا حالا دست از پا خطا نکرده‌ام) حتی میل رفتن به سینما و تئاتر و کافه و غیره را هم ندارم،و خیلی زودتر از تهران شب‌ها به خانه می‌روم و می‌خوابم.»
آخرین نامه هدایت به برادرش محمود به تاریخ ۱۰ مارس ۱۹۵۱، یعنی یک ماه پیش از خودکشی اوست. سه روز پیش از این، سپهبد رزم آرا، شوهر خواهر هدایت در تهران ترور شد. او در این نامه می‌نویسد:
«شرح پیش آمد اخیر تهران را در همه روزنامه‌های اینجا نوشتند، ولیکن مثل همه چیزها معلوم نیست که در حقیقت چه بوده است.چیزی که مسلم است یک ترور سیاسی بوده، از این به بعد معلوم می‌شود که کسی در ایران تامین جانی ندارد… به هر حال جای تاسف است، و از قول بنده، خدمت همشیره انورالملوک تسلیت بگویید…
از اوضاع من خواسته باشید به همان طرز سابق می‌گذرد، یعنی بی تکلیفی و دوندگی برای جا و غذا و هزار جور اشکالات مضحک دیگر. چون فرانسه حالا با سابق از زمین تا آسمان فرق کرده، و هیچ طرف مقایسه نیست… عجالتاً با اشکالات زیاد دو ماه تمدید جواز اقامت در فرانسه را گرفتم،ولیکن خیال دارم به سوئیس یا جای دیگر بروم. اشکالات زیادی برای ایرانیان است.
او در نامه‌ای به شهید نورایی می‌نویسد:
اما چیزی که هست حالا اصلاً حوصله چاق سلامتی ندارم… احتیاج به تسلیت هم ندارم. آینده هم خودم می‌دانم که برایم بن بست است. تقصیر کسی هم نیست… آدم وقتی که سرش از تن جدا شده دیگر methode تلقین نفسِ پروفسور coue هیچ خاصیتی نمی بخشد،که به خودم بگویم «خیر سرم به تنم چسبیده»
و در نامه دیگری:
جای شما نه خالی، امروز اتاقم ۳۷ درجه است، درجه یک بدن سالم. اما خودم مثل یک ماهی روی خاک افتاده پرپر می‌زنم. آن وقت توی این هوا چه می‌شود کرد… من تمام روز را در خانه هستم و وقت را یک جوری می‌گذرانم. حالت محکومین است.
و در یک نامه دیگر:
مدتی ناخوش بودم. باز پا شدم و راه افتادم. بادمجان بد آفت ندارد… همه اتفاقات عصبانی کننده و قی آور شده است.اخیرا کاغذی از جمالزاده داشتم. خیلی اظهار محبت کرده بود. نمی‌ دانم چرا آنقدر خسته شده‌ام. همه چیز مرا از جا در می‌کند. عاقبت خوبی ندارد. برای هیچ جور کاری دل و دماغ ندارم. این هم یک جور است.
دو سال و نیم پیش از سفر هدایت به پاریس،شهید نورایی در نامه‌ای به جمال‌زاده( از پاریس به ژنو) حال و روز هدایت را چنین خلاصه کرده بود:
هدایت فعلاً در هنرکده زیبا کار می‌کند. حقوقش ۳۶۰ تومان است( که البته بعداً به ۴۹۰ تومان رسید). هنرکده زیبا قسمتی از دانشگاه است.کاری در حقیقت ندارد.ظاهراً مترجم است، ولی متنی وجود ندارد که محتاج به ترجمه باشد. روزی نیم ساعت آنجا سری می‌زند. اول کلاهش را برمی‌دارد و در گوشه‌ای می‌گذارد. وی صندلی می‌نشیند و زنگ می‌زند و یک چایی قند پهلو دستور می‌دهد.سپس مدتی به دیوارها نگاه می‌کند، و اگرروزنامه‌ای زیر دستش باشد به صفحه اول آن نگاه می‌کند( ولی نمی‌خواند).و پس از صرف چای،مجدداً بدون اینکه یک کلمه با کسی حرف بزند،کلاهش را به سر می‌گذارد و از همان راهی که آمده بود برمی‌گردد. این است برنامه روزانه هدایت. یک کلمه خلاف یا اغراق در آنچه عرض کردم نیست. و وزارت خارجه به دردش می‌خورد نه وزارت داخله. خودش عقیده دارد سرنوشتی است که باید طی شود. بنده عقیده دارم که از پر دویدن پوزار پاره می‌شود…مخبرالسلطنه( مهدی قلی هدایت) هم قدمی برای او برنمی‌دارد.
گردن کلفت‌تر از مخبرالسلطنه‌ها هم نمی‌توانند برای او کاری کنند. چه کاری؟ لابد می‌خواهند او را به کاری یا ماموریتی به جایی بفرستند. او از همه چیز بیزار است.

شرح افسردگی و ناراحتی شدید هدایت در چند سال آخر عمرش دال بر این نیست که او با تصمیم قبلی به پاریس رفته بود که خودکشی کند. او اگر در آن زمان به قول خودش
«غیرت خودکشی»داشت این کار را همان وقت و همان جا می‌کرد.بلکه برعکس، او امیدوار بود که به «محکومیت قی آلود» خود در آن «محیط گند بی‌شرم مادر قحبه» پایان دهد و در اروپا بماند.و به همین دلیل هم بود که در پاریس به هر دری می‌زد که اسباب ماندن خود را در اروپا فراهم کند.
در حقیقت روز سوم آوریل ۱۹۵۱ چهار ماه مرخصی استعلاجی هدایت تمام شد.بلای بزرگی بر سر خانواده‌اش آمده بود، این احتمال هم که مرخصی او با نفوذ برادرش محمود( که معاون و رئیس دفتر رزم‌آرا بود) تمدید کنند دیگر وجود نداشت. کار لندن و ژنو هم به جایی نرسیده بود. او در همین روز آخرین باری است که دوستش مصطفی فرزانه را می‌بیند.
همان روز یا روز بعد هدایت هتلش را ترک می‌کند و در یک آپارتمان کوچک زیر شیروانی در کوچه شامپیونه که پیش از این سراغ کرده بود، رخت اقامت می‌افکند.
شاید در همان زمان تصمیمش را گرفته بوده،اما بعید است، چون کسی که بخواهد خودکشی کند نه حال اسباب کشی و نقل مکان دارد نه آن را لازم می‌بیند.حقیقت هرچه باشد،درهمین روزها جمالزاده نامه‌ای به او می‌نویسد و توسط دکتر محمود مهران(سرپرست دانشجویان ایرانی در فرانسه) می فرستد.هدایت در آخرین نامه‌اش به جمالزاده( به تاریخ اول مارس) از او استمداد کرده بود. جمالزاده که همان روزها به ماموریتی از جانب دفتر بین المللی کار عازم تهران بود خبر می‌دهد که به زودی از تهران برمی‌گردد و ترتیب رفتن او را به ژنو می‌دهد.دکتر مهران در نامه‌اش به جمالزاده، در تاریخ ۶ آوریل ۱۹۵۱، نوشته است:
از اینکه به سلامتی به مسافرت به ایران انجام و مراجعت فرمودید خوشنودم… پاکتی را که به عنوان آقای صادق هدایت مرقوم داشته بودید به آقای فریدون هویدا دادم که به ایشان برسانند.

واپسین روزهای زندگی هدایت از نگاه مهین فیروز( خواهرزاده هدایت)

از نظر شباهت ظاهری و اخلاقی که بین ما موجود بود خیلی خوب می‌توانستم او را بفهمم و احساسات او را درک کنم،زیرا تنها موضوع دایی نبود، موجودی را می‌دیدم که با روح خودم نزدیک بود و در بسیاری از جهات با هم عقیده مشترک داشتیم .یک شب در پاریس در منزل من تا نیمه شب برایم آخرین کتاب خودش یعنی« توپ مرواری»را خواند.در جزوه شخصی نوشته بود و اظهار داشت خیال چاپ ندارد. بی نهایت جالب بود،زیرا قسمتی از تاریخ را از زمان ناصرالدین قاجار تا آن روز به رشته تحریر درآورده بود، البته به سبک خودش که یکی از شاهکارهای آن نویسنده است.
با تمام درد روحی که با او هم آغوش بود خنده از لبانش دور نمی‌شد و مدتی خندیدیم بر سر این کتاب،و با اینکه بارها می‌گفت دنیا قابل زیست نیست و هزار تمسخر بر لبانش بود برای آنهایی که در این دنیا آنقدر به پول و زندگی پر تجمل و مقام اهمیت می‌دهند،هرگز نمی‌توان حدس زد که این موجود شریف در آینده نزدیکی دست به خودکشی خواهد زد گرنه خواهش می‌کردم این جزوه را به من بدهد که از بین نرود و این مطلب برایم همیشه مجهول ماند که چطور اشخاصی یک مرتبه پیدا شدند برای دریافتن کتاب.
*( هدایت چند نسخه از توپ مروارید را به دوستانش داده بود، و نسخه‌ای که نویسنده به آن اشاره می‌کند تنها نسخه هدایت نبوده است. )
صادق هدایت به محض ورود به پاریس به اینجانب تلفن کرد و گفت در یکی از هتل‌های بولوارسن میشل زندگی می‌کند و آدرسش را داد که بروم به دیدنش و بعداً مرتب منزل ما می‌آمد و می‌گفت در صدد هستم یک آپارتمان با آشپزخانه پیدا کنم.برای من قدری تعجب آور بود برای کسی که اصلاً اهمیت به غذا نمی‌دهد بگردد به دنبال خانه با آشپزخانه ولی فکر کردم لابد مدت زیادی خیال ماندن دارد خانه را به هتل ترجیح می‌دهد، خصوصاً برای خواندن و نوشتن.
برخلاف آنچه تصور می‌شد که پاریس را برای زندگی در نظر گرفته، می بینم که برای مرگ انتخاب کرده بود. شکی نیست که به این سرزمین علاقه داشت مثل بسیاری از درس خوانده‌های این شهر زیبا که مبدا علم و هنر با آغوش باز صاحبان ذوق را پرورش می‌دهد و می‌پذیرد.
صادق هدایت با اینکه این مملکت را دوست می‌داشت و از فرهنگ آن برخوردار بود ولی هرگز برایش این شهر عزیزتر از ایران نبود.آثار او گواهی بر این نکته است، همانطوری که هیچ زبانی را بر زبان فارسی گرامی‌تر و برتر نداشت و اظهار کسالت می‌کرد که زبان فارسی در حال رکود مانده و شاید در عهد ما عقب هم رفته باشد.
از آزادی در فرانسه لذت می‌برد و شاید خواست لحظات آخر عمر را نفس آزاد بکشد.
روزی در یکی از کافه‌های مونت پارناس نشسته بودیم، اظهار داشت:« اگر عرضه یا میل تهیه قصری در دیار خود نداشتم از دیر زمانی در ملک خاج پرستان خانه آخرتی برای خود زیر سر گذاشته‌ام.»من شوخی پنداشتم و حمل بر این کردم که می‌خواهد برای همیشه اینجا بماند و هرگز برنگردد ولی نمی‌دانستم چه مدت؟
همان روز اظهار دندان درد کرد. پیشنهاد کردم دندانسازی را که می‌شناسم معرفی کنم و آدرسش را بدهم. یک مرتبه زد زیر خنده و گفت:«دکیسه. دیگر همین مانده که هر جای آدم خراب می‌شود و از کار می‌افتد بدویم و تلاش کنیم که معالجه شود و زحمت این را آدم به خودش بدهد که چند سال بیش عمر کند.» گفتم: «دایی جون ناخوشی را می‌شود تحمل کرد اگر درد نباشد، ولی با درد که نمی‌شود زندگی کرد،زیرا درد روحی تحملش آسان‌تر است از درد جسمی.لابد روح سخت جان‌تر است و خورده خورده آدم را خورد می‌کند و از بین می‌برد.»
باز در جواب من خندید و پاسخی نداد و هرگز دکتر نرفت. هفته دیگر با تلفن از او خواهش کردم که شام را بیاید پهلوی ما و تذکر دادم که غذا بی گوشت خواهد بود ولی در آن شب او بیشتر از دو قاشق نخود پخته و قدری میوه نخورد و تمام مدت از این طرف و آن طرف بحث کردیم.
باید گفت گفتار گاه و بی گاه او،مثل آثارش از درونی شعله ور زبانه می‌کشید…و دیده می‌شود حساسیت بی‌اندازه و روح دانشمند و قدرت هنری او بود که او را به مرگ کشانید.
و اما روزهای آخر عمر او در این شهر از لحاظ روحیه به طوری مثل روزهای دیگر زندگیش گذشت با تمام ملال روحی،صورتش همیشه خندان و بذله گو و شوخ به نظر می‌رسید که کسی
نمی‌توانست حدس بزند که در مغز متفکر او چه می‌گذرد. یلی از نوشته‌هایش را پاره می‌کرد یا می‌بخشید ولی چند روزی او را خیلی گرفته دیدم. از بالین دوستش آقای شهید نورایی می‌آمد و با اندوه زیاد گفت:فکر می‌کنم او مرضی غیر قابل علاج دارد و دیگر خوب نخواهد شد.
با ما خیلی راحت حرف می‌زد و اغلب به سراغ ما می‌آمد. آخرین دفعه‌ای که او را دیدم گفت:
اگر از من خبر نداشتی یا دیدی دیگر در آن هتل نیستم بدان آپارتمان پیدا کرده‌ام و در آن صورت خودم تلفن خواهم کرد و آدرس جدیدم را می‌دهم.آخرین یادگاری که از او دارم عید نوروز همان سال، ما چند روزی غایب بودیم و در مراجعت کارت او را دریافتم که برای تبریک یک جمله کوچک روی آن نوشته بود که پانزده روز قبل از خودکشی است.
با اینکه همیشه به قول خود وفا می‌کرد،اولین دفعه ای بود که گفت آدرسم را می‌دهم و تلفن خواهم کرد، ولی همان آدرس است که هرگز نداد و همان تلفن است که هرگز نکرد.
تا یک روز صبح در یکی از روزنامه‌های یومیه پاریس تحت عنوان خودکشی نوشته بود:« نویسنده جوان ایرانی مرسوم به صادق هدایت، مسکن در فلان کوچه و شماره فلان با گاز به زندگی خود خاتمه داد.»
آن موقع بود که من معنی آپارتمان با آشپزخانه را فهمیدم و دانستم چرا همه را یک هفته بی‌خبر گذاشت که کسی مزاحم او نشود و کسی از تصمیم قاطع او با خبر نگردد و با فراغ خاطر، دست به عملی زد که از مدتی قبل تصمیم آن را گرفته بود و به مرحله اجرا گذاشت.
صادق هدایت نتوانست خود را با زندگی سراسر فریب و بی‌قواره سازش دهد. به نظر من زیاد بی‌احتیاج بود به زندگی، هرگز خود را پایبند نکرد که بتواند هر روزی که بخواهد خودش را نجات دهد و این زنجیر را پاره کند.شهامت و شجاعت می‌خواهد و او این صفات را داشت، نمی‌خواست طبع خودش را پایین بیاورد، برای اینکه با اجتماعی که نمی‌پسندید نزدیک شود و هم آهنگی داشته باشد.مانعی نمی‌دید که تک و تنها باشد ولی زیر بار منت و هزاران حوائجِ زندگی نرود برای آمیزش با دیگران،زیرا خودش را غنی‌تر از هر کسی می‌دانست به دلیل اینکه محتاج به زندگی نبود…
آن روز که در روزنامه موضوع خودکشی را خواندیم با عجله هرچه تمامتر خودمان را رساندیم به منزل مزبور. از دربان پایین عمارت سوال کردم برای دانستن طبقه. جواب داد. چه آقای مهربان و خوش قیافه و خوبی بود. خانه را از مالک برای سه ماه اجاره کرد و تمام اجاره را پیش پرداخت ولی یک هفته بیشتر زندگی نکرد.
بوی نامطبوع گاز در راهروهای عمارت پیچیده بود. ما رفتیم بالا. البته پلیس قبل از ما درب را شکسته بود، چون از بوی شدید گاز خبر داده بودند که در این آپارتمان گاز باز مانده و کسی نیست،خطر آتش سوزی می‌رود.
به محض ورود خودم را به پلیس معرفی کردم که خواهرزاده او هستم. سوالاتی طبق قانون کرد و من در جواب گفتم اگر شما کتاب‌های او را خوانده بودید و اگر با روحیه او آشنایی داشتید این روز را به آسانی می‌توانستید پیش بینی کنید.آنها اظهار داشتند که باید در حضور شما اتاق مورد دقت قرار گیرد. پس از جستجو دیدم یک دست لباس و پوشاک محدودی در یک چمدان بود و چهار بسته سیگارت پال مال روی میز و ۱۸۰۰ فرانک جدید پول نقد که درست پیش بینی کرده بود برای خرید زمین در قبرستان پرلاشز،زیرا قبلاً در صحبت گفته بود که آنجا را به قبرستان‌های دیگر در پاریس ترجیح می‌دهد.
جنازه به طور طبیعی به خواب ابدی رفته بود. حتی رنگ چهره کاملاً طبیعی بود، گویی خوابیده است البته با لباس. پلیس اظهار داشت که او گاز را باز کرده و روی زمین آشپزخانه خوابیده بود یعنی روی کاشی و یک سیگارت نصف کشیده لای انگشت داشت. حالا باید گفت یا به طوری زود بی حال شده که فرصت کشیدن و تمام کردن سیگار نبوده و یا نبودن اکسیژن سیگار را خاموش کرده بود.
با نظر اول متوجه شدم که با دقت بی‌نظیری تمام پنجره‌های اتاق را با پنبه مسدود کرده که از لای آن هوا از خارج وارد نشود و مشاهده کردم با چه خونسردی و تصمیمی ثابت، وقت زیادی برای این کار گذاشته که به تمام درس‌های در و پنجره پنبه فرو کند برای جلوگیری از ورود اکسیژن.
قیافه او آرام، شاد و سبک بار بود. گویی تنها موقعی است که دیگر او ناراحتی و سنگینی و زجر زندگی را ندارد.

تشریفات مذهبی روز بعد در مسجد مسلمانان در پاریس انجام شد.
در مسجد پروفسور هانری ماسه مستشرق فرانسوی که آشنایی به زبان فارسی و ایران شناسی داشت و تمام شعرا و نویسندگان ما را مورد مطالعه قرار داده بود، حاضر شد و بالای جنازه آن مرحوم نطق جالبی به زبان فرانسه ایراد نمود، مبنی بر اینکه امروز ما یکی از بزرگترین نویسنده‌های هم عهد خود را که «صادق هدایت» بود از دست داده‌ایم ولی اسم او در قلب ما همیشه زنده و آثارش محو نشدنی و برای همیشه جاویدان است.
بعداً همگی که عبارت بود از عده‌ای ایرانیان و دوستان شخصی او و عده‌ای فرانسوی به مشایعت جنازه به طرف قبرستان پرلاشز حرکت کردیم. مراسم دفن با تشریفات قانونی فرانسه و مسلمانی انجام گرفت.
چندی بعد به اهتمام نزدیکانش به خصوص با سعی برادرش آقای محمود هدایت وجهی فرستاده شد و از این جانبه خواستند که سنگ با دوامی از نوع گرانیت برای روی قبر آن مرحوم تهیه کنم.
من هم با کمک یک مهندس ایرانی که در پاریس مدرسه مهندسی و معماری را تمام کرده بود یک سنگ ساده و زیبا روی قبرش نهادم و هر وقت گذارم بر مزارش می‌افتد، چند دسته گل کوچک آنجا می‌بینم که دلیل محبت و همفکری ایرانی‌ها و اروپایی‌هایی است که با او دوست بوده‌اند یا نشناخته تحت تاثیر نوشته‌هایش قرار گرفته‌اند؛ و باعث خوش وقتی می‌شود.وقتی مشاهده می‌گردد که علم و هنر و استعداد هرگز نادیده گرفته نمی‌شود و مورد احترام است.آرشیتکت با نوشتن اسم آن مرحوم فقط توانسته است که صورت کوچکی از یک جغد را نشان دهد به مناسبت کتاب
« بوف کور» که در فرانسه شهرت بسزایی پیدا کرد، فقط استفاده کرده از دو نقطه «ت» در آخر کلمه هدایت، که دو چشم بوف کور را نشان می‌دهد.
( طراح سنگ آرامگاه هدایت، علی سردار افخمی، معمار ایرانی است.)

خیابان شامپیونه، مکان مرگ هدایت

برمی‌گردیم به ۱۵۰ سال قبل. کسانی که به تاریخ شهر و شهرسازی علاقه دارند می دانند که در زمان حکومت ناپلئون سوم،تغییرات گسترده‌ای در کل شهر پاریس و به دست فرماندار مشهور ایالت سن یعنی بارون ژرژ_اوژِن هوسمان به وقوع پیوست. کشیدن بولوارها و ساختمان ایستگاه‌های قطار و پارک‌ها و… همه در زمره این اقدامات قرار دارند.ولی از کارهای دیگری که در همین دوره به انجام رسید و شباهتی با آنچه در تهران دوران ناصری افتاد دارد،جابجا کردن حصار تاریخی شهر پاریس و منظم ساختن برخی روستاها و شهرک‌های اطراف به شهر ایجاد محل‌های جدید برای شهر پاریس بود. این پروژه به پروژه «پاریس بزرگ» مشهور است.
در همین زمان است که ۱۱ شهرک و دهکده حاشیه‌ای به بدنه شهر پاریس متصل و جزئی از شهر می‌شوند؛ دهکده‌هایی چون مونمارتر، پَسی و …
به موازات این حرکت،اقدامات عمرانی جهت تطبیق شرایط این گوشواره‌های جدید با شهر اصلی آغاز شد. قانون مربوط به پروژه پاریس بزرگ در ماه نوامبر ۱۸۵۹ به تصویب رسید؛ ولی اقدامات اولیه برای ایجاد محورهای جدید اندکی قبل از این تاریخ،آغاز شده بود.
طبق حکمی که ۸ ژوئن ۱۸۵۸ را بر خود دارد، دستور به ساخت خیابان شامپیونه داده می‌شود.
نکته‌ای که درباره کل خیابانی که امروز به نام شامپیونه در پاریس وجود دارد این است که این خیابان با طولی در حدود دو کیلومتر و نیم، به تدریج و با تملک اراضی خصوصی و با تخریب برخی ابنیه در دهه‌های پایانی قرن نوزدهم شکل گرفته است.
همزمان با پیشرفت روند شماره گذاری ساختمان‌ها و اراضی حاشیه خیابان، شهرداری پاریس به ایجاد برخی تجهیزات زیربنایی برای خیابان شامپیونه اقدام می‌نماید.کار نصب چراغ‌های گاز و تامین روشنایی معابر از ۲۴ اکتبر ۱۸۷۲ آغاز شده بود. طرح احداث کانال زیرزمینی دفع فاضلاب، به تاریخ ۱۷ ژانویه ۱۸۸۲ باز می‌گردد. اداره حمل و نقل شهری شهر پاریس، از شهرداری پاریس می‌خواهد تا محوطه‌ای را برای توقف واگن‌هاو درشکه‌ها در اختیار قرار دهد.زمینی که برای این منظور خریداری می‌شود، پلاک‌های ۳۸ تا ۴۰ خیابان شامپیونه در جبهه شمالی و درست مقابل پلاک ۳۷ است. این همان جایی است که به «کمپانی» شهرت می‌یابد،و اینکه درباره محل خودکشی هدایت، ساختمان شماره ۳۷ مکرر را کنار «کارخانه‌ای »گفته‌اند،
( جمشیدی، ۱۳۷۳، صفحه ۱۹۷)،احتمالاً بر همین مبنا بوده و از این کمپانی به کارخانه تعبیر گردیده است.
ساختمان شماره ۳۷ خیابان شامپیونه، ۳۸ سال و سه ماه و ۸ روز قبل از مرگ هدایت ساخته شده و هدایت در این زمان ۱۰ ساله بوده است.

و
خواست یا تقدیر
چه شد که صادق هدایت سر از ساختمان ۳۷ درآورد؟هدایت سال‌ها قبل تصویری شبیه آنچه پلیس فرانسه در روز دهم آوریل ۱۹۵۱ با آن مواجه شد را ترسیم کرده بود.« زنده به گور»
هرگونه ترفندی را برای پایان دادن به« زندگی سمج» خود می آزماید.آیا این خودکشی با تصمیم قبلی صورت گرفت؟« نه کسی تصمیم خودکشی را نمی‌گیرد، خودکشی با بعضی‌ها هست. در خمیره و در سرشت آنهاست، نی‌توانند از دستش بگریزند.این سرنوشت است که فرمانروایی دارد؛ولی در همین حال این من هستم که سرنوشت خودم را درست کرده‌ام، حالا دیگر نمی‌توانم از دستش بگریزم، نمی‌توانم از خودم فرار کنم.آری چه می‌شود کرد؟سرنوشت پر زورتر از من است.»(هدایت، ۱۳۴۴، ص ۱۲).
و هدایت به دنبال سرنوشت به پاریس وارد شد. شرایط طوری ایجاب می‌کند که هدایت چندین بار مجبور به تغییر محل اقامت خود می‌شود.دوره اقامت هدایت در پاریس با عیادت مداوم از دکتر شهید نورایی بیمار، که ‌مدتهاست در حال احتضار است می‌گذرد و هدایت از این دیدارها حال خوشی ندارد.(فرزانه، ۱۳۷۲).
هدایت همچنین با دوستانی چون ابوالقاسم انجوی شیرازی و م.ف. فرزانه دیدارهای متعددی دارد. در همین دیدارها و گشت و گذارهای روزانه در گوشه و کنار پاریس است که هدایت به دنبال قتلگاه خود می‌گردد.( جمشیدی، ۱۳۷۳،ص ۱۷۳). و این قتلگاه می‌تواند اتاق دنجی باشد. مجهز به گاز شهری؛ آخر«خودکشی با گاز» آسان‌ترین نوع خودکشی‌هاست،بدون رنج و عذابی.( جمله‌ای که هدایت ۱۵ سال قبل از مرگ خود، خطاب به دوستی ادا کرده بود.)
هدایت بی‌قرار است و دائم به دنبال یافتن مکانی مناسب برای افکندن رحل اقامت. فرزانه و هدایت ضمن گردش در محله هجدهم پاریس با شخصی به نام« زینگر» برخورد می‌کنند. هدایت از تهران با او آشنایی داشته ابراز می‌کند که به دنبال آپارتمان کوچکی است مجهز به اجاق گاز
( فرزانه، ۱۳۷۲،ص ۲۳۴).
هدایت در همین دوره برای یافتن یک اتاق دارای گاز شهری؛ اقدام به انتشار آگهی در روزنامه فیگارو( جمشیدی، ۱۳۷۳،ص۲۳۴) یا لوموند( دهباشی، ۱۳۸۰،ص ۶۱۵) می کند و اولین جایی را که می‌یابد، همان آپارتمان خیابان شامپیونه و مکان دلخواه است.
بعدها چهار نامه به آخرین نشانی هدایت قبل از نقل مکان به خیابان شامپیونه، یعنی هتل
«دانفر روشرو» واصل می‌شود که همه پیشنهاد اجاره آپارتمان و استودیو هاییست در پاریس، حومه و شهر شارتر در ۱۰۰ کیلومتری پاریس.
آیا هدایت ساختمان شماره ۳۷ را از قبل می‌شناخت؟ عکسی هست که هدایت را به همراه دو دوست دیگر نشان می‌دهد به وقت اقامت اول او در فرانسه( ۱۳۰۹_ ۱۳۰۵)،نشسته در پیاده روی کافه‌ای در پاریس و در کنار آن هم ورودی یک ساختمان دیده می‌شود. در زیر ساختمان شماره ۳۷ خیابان شامپیونه هم کافه‌ای هست که گاه گاهی باز است و اگر هوا خوب باشد، صندلی هایی را هم در پیاده رو می‌گذارند برای مشتری‌ها.

دو شب اقامت در ساختمان ۳۷ مکرَر و سپس هیچ …

هدایت صبح روز ششم آوریل ۱۹۵۱ به ساختمان شماره ۳۷ مکرر خیابان شامپیونه وارد می‌شود؛و درست در همین موقع است که همه دوستان مقیم پاریس از هدایت بی‌خبر می‌مانند. گاز ساختمان قطع است و هدایت ضمن تهیه یک قابلمه نو، از خانم سرایدار می‌خواهد که ترتیب وصل گاز آپارتمانش داده شود. قابلمه نو هرگونه شک و تردید نسبت به این خواست را از میان می‌برد. آپارتمان همان است که در سال ۱۹۱۲ساخته شده و آنقدر بر سر حیاط و نورگیرش بحث و جدل در گرفته بود.هر قدر تهویه آپارتمان برای زندگی نامناسب بود، برای اشباع کردن آن از گاز شهری امتیاز محسوب می‌شد. این آپارتمان یک اتاق، یک آشپزخانه کوچک که رو به حیاط مشترک باز می‌شد و یک توالت داشت.
هدایت چه وقت فوت شد؟ آنچه در مدت بسیار کوتاه اقامت هدایت در ساختمان شماره ۳۷ گذشته است؛ به واقع بر کسی معلوم نیست.روز نهم آوریل سال ۱۹۵۱ پس از ساعت ۴ بعد از ظهر او را در آپارتمان کوچک مرده می‌یابند. طبق اظهار سرایدار، روی گاز روز هشتم آوریل در تمام ساختمان پیچیده بود. بنا بر تحقیقاتی که به عمل آمد، درست‌ترین زمان مرگ وی، شب یا نیمه شب هشتم آوریل ۱۹۵۱( هفتم آوریل شبانگاه) می باشد.

او پس از مسدود کردن منافذ پنجره‌ها شیر اجاق گاز آشپزخانه را باز کرده و روی زمین دراز کشیده بود. کسانی که سبب کشف جنازه شده‌اند یک زن و مرد ارمنی ایرانی بودند که در پاریس متوطن شده بودند. خانواده مرد ارمنی در تهران،در نزدیکی‌های منزل پدری هدایت احتمالاً در خیابان سعدی اغذیه فروشی داشتند؛و او« صادق خان» را از آنجا می‌شناخت. هدایت در زمان اقامتش در پاریس چند بار در منزل این زوج ارمنی شام خورده بود. این بار از آنها دعوت کرده بود که شام مهمان او باشند.(اسماعیل جمشیدی،خودکشی صادق هدایت)
اینکه آیا هنگام دعوت،تصمیمش را گرفته بود و می‌خواست جنازه‌اش توسط آن زوج کشف شود، یا پس از دعوت تصمیم به خودکشی گرفته بود روشن نیست. به هر حال، این زن و مرد در می‌زنند و پاسخی نمی‌شنوند، اما بوی گاز به مشامشان می‌رسد. به این ترتیب است که صاحبخانه پلیس را خبر می‌کند.
از هدایت یادداشتی درباره خودکشی‌اش به دست نیامد.او اما او پیش از این حرف آخرش را در
« پیام کافکا» زده بود. و از جمله چنین نوشته بود:
«آدمیزاد یکه و تنها و بی پشت و پناه است. در سرزمین ناسازگار گمنامی زیست می‌کند که زاد و بوم او نیست. با هیچکس نمی‌تواند پیوند و دلبستگی داشته باشد. خودش هم می‌داند…
می‌خواهد چیزی را لاپوشانی کند، خودش را به زور جا بزند. گیرم مچش باز می‌شود: می‌داند که زیادی است.حتی در اندیشه و کردار و رفتارش هم آزاد نیست. از دیگران رودرواسی دارد،
می خواهد خودش را تبرئه کند. دلیل می‌تراشد، از دلیلی به دلیل دیگر می‌گریزد، اما اسیر دلیل خودش است، چون از خطی که به دور او کشیده شده نمی‌تواند پایش را بیرون بگذارد.
گمنامی هستیم در دنیایی که دام های بی‌شماری در پیش ما گسترده‌اند، و فقط برخوردمان با پوچ است. این تولید بیم و هراس می‌کند.در این سرزمین بیگانه به شهرها و مردمان و کشورها و گاه زنی بر می‌خوریم.اما باید سر به زیر از دالانی که در آن گیر کرده‌ایم بگذریم. زیرا از دو طرف دیوار است و در آنجا هر آن ممکن است جلومان را بگیرند و بازداشت بشویم.
چون محکومیت سربسته‌ای ما را دنبال می‌کند و قانون‌هایی را که به رخ ما می‌کشند نمی‌شناسیم، و کسی هم نیست که ما را راهنمایی بکند. باید خودمان کار خودمان را دنبال کنیم. به هر کس پناه می‌بریم از ما می‌پرسد:« شما هستید؟» به راه خودش می‌رود.
پس لغزشی از ما سر زده که نمی‌دانیم،و یا به طرز مبهمی از آن آگاهیم: این گناه وجود ماست.
همین که به دنیا آمدیم در معرض داوری قرار می‌گیریم، و سرتاسر زندگی ما مانند یک رشته کابوس است که در دندانه‌های چرخ دادگستری می‌گذرد.

بالاخره مشمول مجازات اشدَی می‌گردیم و در نیمروز خفه‌ای، کسی که به نام قانون ما را بازداشت کرده بود، گزلیکی به قلبمان فرو می‌برد و سگ‌ کش می‌شویم.
دژخیم و قربانی هر دو خاموشند.



باران قطع شده و هوا همچنان ابری است. ابر اندوهی در من پیچید،دلم اینجا مانده است.
نگاهی دیگر به آخرین منزل هدایت که« کارگری» بود و نه« هنرمندی»!
دوباره باران و قدم‌های تند برای بازگشت. فروشندگان بولوار اورنانو مشغول برچیدن بساط خود هستند و من قبل از اینکه خیلی خیس بشوم، می خزم به راهروی مترو.

گردآوری: فهیمه شفیعی اصفهانی/ ۲۰۲۳