طنز

“داستانک طنز با خانم یوسفی دبیر سرویس طنز رسانه”

بیست سال پیش‌ مامان مدیر مهدکودکی بود که هفت یا هشت بچه بیشتر نداشت.

تقریباً تمام مدت را به بطالت و خواندن روزنامه و حل کردن جدول و خمیازه کشیدن می‌گذراند.

تقریباً تمام مدت، تا روزی که یکی از بچه ها به عنوان کادوی روز معلم یکدانه از همین قلاب‌بافی‌ها را به مادرم هدیه داد و ویروس قلاب‌بافی را انداخت به جانش.

بدبخت شدیم..

تمام منزل‌مان شده بود از این رومیزی‌ها، زیر گلدانی‌ها، رومبلی‌ها، زیر لیوانی‌ها، رویخچالی ها، رو تختی‌ها…

خانه‌ی نازنین‌مان شده بود عینهو تارعنکبوت!

.

.

آقا کریمی پای تخته مشغول درس دادن و چشمک‌پرانی بود (تیک داشت بینوا، ما فکر میکردیم عاشق‌مان شده) که خانم پرورشی در را باز کرد و خبر داد: بچه ها توجه کنید، یک مسابقه استانی داریم در مورد صنایع دستی.

هر کدومتون کار گلدوزی یا خیاطی یا چرم و اینجور چیزها انجام می‌ده لطفاً تا فردا کارش رو بیاره که بفرستیم برای اداره!

.

.

آن طرف را نگاه کردم، این طرف را نگاه کردم…خبری نبود!

یواشکی رومیزی دوازده نفره‌ی شاهکار مادر را کشان کشان بردم داخل اتاق و سعی کردم جوری تا کنم که یک کمی کوچولو بشود. نشد!

یک چیز حجیم و وحشتناکی شد به قاعده یک متکای بزرگ.

با هزار زحمت بردمش مدرسه و تالاپی انداختمش به روی میز خانم پرورشی‌مان: خودم بافتم!

.

.

یک آقای پشمو را گذاشته‌اند که از سه نفر برتر مسابقه امتحان بگیرد و خاطر جمع بشوند که کار، کار خودمان است.

سمت راست من دختر زردنبویی به سرعت برق و باد تکه‌های چرم را می‌برد و می‌دوزد و نیم ساعت نشده، یک کیف پول خیلی قشنگ را میگذارد جلوی آقای پشمو…

دختر سمت چپی گلدوزی را فوت آب است.

با نخ های رنگی رنگی بنفشه روی دستمال میدوزد عین ماه.

من؟ من فقط زنجیره میبافم که آن را هم دیشب قبل از خواب مامان یادم داده است. (زنجیره یعنی با میل قلاب بافی، نخ‌ها را تاب بدهی و در نهایت یک نخ کلفت‌تر درست بکنی.)

نیم ساعت زنجیره می‌بافم.

پشمو نگاه می‌کند.

یک متر زنجیره می‌بافم.

پشمو نگاه می‌کند.

سه متر زنجیره می‌بافم.

پشمو خمیازه می‌کشد.

پنج متر زنجیره می‌بافم.

پشمو خودش را می‌خاراند.

با دستهای کرخت شده ده متر زنجیره بافتم.

پشمو از رو نمی‌رود.

پانزده متر زنجیره میبافم.

پشمو مستاصل می‌شود.

نمیتوانم جلوی جنبیدن دستهایم را بگیرم.

پشمو به غلط کردن افتاده است.

بیست متر زنجیره می‌بافم و بلاخره نفر اول استان در بخش صنایع دستی معرفی می‌شوم😊

.

.

یکدانه ماژیک فسفری به عنوان جایزه به من دادند با یک جلد داستان راستان؛ رومیزی مادر را هم پس ندادند که: می‌فرستیم برای مسابقات کشوری!

مامان حتماً آش و لاشم میکند.

 

سمیرا یوسفیوس