داستان از راه میرسم جستارنویسی به قلم عبدالعلی برهان

قلم سبز نویسنده، داستان برای هزار و یکمین بار از راه میرسم – عبدالعلی برهان

از راه می رسم…
عبدالعلی برهان

از راه میرسم؛ نمیدانم ترافیک اینقدر عصبیم کرده یا حرفهای عطیّه که درست پشت یک راه بندان سنگین، زنگ زد و حالم را اساسی گرفت. شاید هم وقتی داد زدم و گفتم: «اگه کسی نخواد ریخت نحس فامیلهای تو رو ببینه چکار باید بکنه»، حال او هم گرفته شد.
گرسنه و تشنه کیفم را روی کاناپه پرت میکنم. نمیدانم اول باید پالتوم را در آورم یا ترتیب چایی را بدهم. هیچکدام، اول کامپیوترم را روشن میکنم چون با ناز و ادا و اصول بالا می آید و تا حضرت ایشان! بالا بیایند، یا من بالا میآورم از سردرد، یا جانم بالا میآید از گرسنگی.
میخواهم تا سروکلّه شان پیدا نشده همۀ کارهایم را بکنم.
کمتر پیش می آید وارد خانه بشوی و ببینی صدای تلویزیون و رادیو و گیم نت و صحبتهای تلفنی سرکار علیّه، همگی باهم، بلند نباشد و آدم سرسام نگیرد. ترجیح می دهم فشار خونم را بگیرم و بعد به رتق و فتق اموراتم برسم.
در آشپزخانه سرگردانم. دگمه چایساز را میزنم. احساس میکنم زیادی گرمم است.
یادم می آید که دارم پالتو به تن، دور خودم می چرخم. به اتاق خواب میروم و لباس عوض میکنم.
صدای قُلقُل آب بلند شده؛ یعنی تا برسم آشپزخانه، آب، جوش آمده. تفالۀ چای داخل قوری خشکه زده. حتی وقتی آب هم میریزم انگار نمیخواهد از بدنه چینی آن جدا شود. عصبی میشوم و برای هزار و یکّمین بار تصمیم میگیرم که شب، قبل از خواب، قوری را خالی کنم.
به یک دانشجو، قول دادهام مقاله اش را بخوانم و شب ساعت ده زنگ بزند، نظرم را بگویم. کم پیش می آید آن وقتِ شب اجازه مکالمۀ تلفنی داشته باشم. اگر مادر و دختر، در حال پرسه زدن در اینترنت نباشند، لابد یکیشان پای تلفن است؛ وگرنه صدای غرغرشان بلند میشود و حرفهای من پشت گوشی آلمانی اتاق کارم، مثل هوای برلین در چلّه زمستان، یخ میزند.
روی میز آشپزخانه چای میخورم و مقاله را میخوانم و حواسم هست غذای شب مانده، روی اجاق نسوزد و تا ویندوز بالا بیاید بپرم پشت کامپیوتر! بیچاره نویسنده مقاله؛ «دلش به کی خوشه»!
روی صندلیِ پشت میز کامپیوتر تنها جاییست که چند ساعت مداوم میتوانم بنشینم. روی دسکتاپ، فولدر کارهای ناتمام، همانقدر آزارم میدهد که کاغذها و یادداشتهای پخش و پلا روی میز. بی نظمی آنها مثل شمشیر دو لبه است؛ هم من را زجرکش میکند هم عطیِّه را؛ مخصوصاَ وقتی مدام به او گوشزد میکنم: «تورو جون مادر عزیزتر از شوهرت دست به نظم پریشون اینا نزن»! اما تَه دلم میگویم: «تو هم زیادی زِر نزن؛ کدوم نظم پریشون! اینا فقط آینهای هستن که پریشونی ذهنتو هر روز به رخت بکشن»!
بگذریم.
بیخیال ورق پاره ها شدم و یکراست رفتم سراغ همان فولدر لعنتی؛ دو طرح کتاب نیمه تمام، سه مقالۀ ناقص، چند پایان نامۀ نخوانده و… تصمیم گرفتم شامم را پشت کامپیوتر بخورم و یکی از همان مقاله ها را که مثل بختک چسبیده اند به من و ولم نمی کنند، تمام کنم؛ بلکه پایه ای، چیزی در دانشگاه بگیرم. وای! چربی غذا، صفحه کلید را رنگی و مرا و حتماً بعداً سرکار علیّه و فایزه راعصبانی میکند.
تلفن زنگ میخورد، حتما خودش است؛ نصفه نیمه مقاله اش را خوانده ام ولی طوری حرف میزنم که انگار چند بار قورتش دادهام. طفلکی خوشحال و راضی قطع میکند و من هم به هنرپیشگی خودم برای هزار و یکمین بار آفرین میگویم! حالا چرا از این استعداد خدادایم نتوانسته ام برای شیره مالیدن سرِ زن و دخترم استفاده کنم، بماند!
چند سطر دیگر از مقاله را تایپ میکنم. چند روز است از مادرم بیخبرم، خواهرم میگفت آنژیو کرده ولی من یادم رفته بود به او زنگی بزنم. صدای موبایلم در می آید؛ آه، مادرم است.
چرا به موبایل؟ خوب معلوم است؛ میخواهد فقط با خودم حرف بزند؛ چون سایۀ همدیگر را با تیر میزنند. جواب میدهم؛ بهترین فرصت برای یک دل سیر حرف زدن مادر با پسر در غیاب همسر! سعی میکنم به حرفهایش با حوصله گوش بدهم؛ ولی خیلی زود میفهمد که حوصلۀ حرفهای تکراریش را ندارم و خداحافظی میکند و قول میگیرد که مواظب خودم باشم و داروهای فشارخونم را سرِوقت بخورم و زیاد کار نکنم و برای هزار و یکمین بار از من میخواهد که جول و پلاسم را جمع کنم و برای همیشه برگردم خانه و شهرو دیار خودمان.
از خیر مقاله میگذرم؛ میروم سر هزار و یک فیلم ندیده ام. «مگه میشه تو این خونه فیلم دید؟ همۀ سریال هارو باید ببینن و تازگیها فوتبالی هم شدن و برنامۀ نودم قوز بالا قوز شده».
نمیدانم الان وقت کیست و چیست. کیشلوفسکی؟ برگمن؟ وودی آلن؟ مخملباف؟ برای هزارویکمین بار با خودم میگویم الان وقت فیلمهای جدّی نیست؛ یک قسمت دیگر از سریال پووارو را داخل دستگاه میگذارم. فیلم، شروع میشود.
اس ام اس می آید؛ دگمه استپ کنترل دیویدی پلیر را میزنم. یکی از دانشجوهای ارشد است؛ یادآوری میکند که فردا برایش کتاب ببرم. دگمه پلی را میزنم. دارم از ادا و اصول پووارو لذّت میبرم. با لهجۀ مسخرۀ بلژیکی اش که مطمئنم از شیرین کاریهای دیوید ساچت است نه تخیّل آگاتا کریستی!
اس ام اس دیگر: استاد! برای مقاله خضر از چه منابعی استفاده کنم؟ جواب نمیدهم؛ همین که چند تا فحش آبدار برایش ننوشتم، خودش خیلی است. «آخه دختر ناحسابی نصف شب برا چی بقول بچه سوسولا پیامک میزنی؟ نمیدونی برا یکی یکیشون تو این خونه قشقرق بپا میشه»؟
داستان فیلم را از دست داده ام.
اس ام اس می آید: «دایی جون به نظرت کلاس سه تار برم یا پیانو»؟ جواب نمیدهم. سعی میکنم جوشانده خوردن پووارو را تماشا کنم و جرّ و بحثش را با خانم لِمون گوش کنم و بیخیالِ داستان فیلم شوم.
دارم توجیهات عجیب و غریبی میتراشم که مسواک نزنم و برای هزارویکمین بار موفق میشوم! برای هزارویکمین بار از خودم قول میگیرم که فقط برای چند دقیقه کانکت شوم و بعد تا سروکلّه مبارکشان پیدا نشده، بخوابم و از شرّ بگومگوهای امشب راحت شوم!
اما کور خوانده ام؛ آنقدر لفتش میدهم تا بیایند و همه بافته های مرا پنبه کنند. از همان راه پله، صدایشان بلند است. گویا با هم تبانی کرده اند پروژۀ حالگیری مرا از همانجا کلید بزنند.
فایزه داشت از شوهرخاله اش میگفت که چقدر باحال بود و تا آخر شب نشست و با دخترش پوکر و بیست ویک بازی کرد و اینکه «بعضی وقتا تو خونه باهاش پلی استیشن هم میزنه»! این حرفها تا مراسم لباس کَنی شان ادامه داشت.
بلند شدم و مثل بچه کوچولوهایی که شب تشکشان را خیس میکنند، یواشکی رفتم پذیرایی و سلام کردم.
لابد جوابم را دادند ولی من که نشنیدم! دیدم برایم غذا آورده اند و گذاشته اند روی اُپن آشپزخانه. با خودم گفتم: «اگه باهام حرف نزنن و تعارفم نکنن، نمیخورم».
ولی برای هزارویکمین بار فهمیدم که از این خبرها نیست و توپشان پُرتر ازین حرفهاست. دخترجان مادرش را بوسید و شب بخیر گفت و از کنار من رد و شد و رفت اتاقش و در را بست؛ شاید هم کوبید، نمیدانم. ولی به نظرم حسابی شاکی بود از دستم.
چندتا «وجعلنا» و «آیه الکرسی» خواندم و دور خودم فوت کردم و رفتم طرف سرکار علیّه که کیفم را از رو کاناپه انداخته بود کف پذیرایی و نشسته بود و کنترل تلویزیون و ماهواره را دستش گرفته بود. مثل روح سرگردان هیثکلیف در بلندیهای بادگیر، یک چرخی دورتادور سالن زدم ولی انگار نه انگار که وجود دارم! دست از پا درازتر برگشتم پشت میز مثلا کار….
باز، ساعت سه بعد از نصف شب است. ایمیلهای کوتاهم را میخوانم و برای هزارویکمین بار از طولانیها که تعدادشان به عدد ۱۰۰۱ نزدیک شدهاست، میگذرم و زیرلب میگویم: «شاید وقتی دیگر»!
صدای کامیونی که آجر آورده برای همسایه بغلیمان که خانه اش را کوبیده و آپارتمان میسازد، در حال و هوای چُرتِ پشت کامپیوتر، خواب از سر و چشمم می پراند. دیسکانکت میشوم. به آشپزخانه میروم یخچال را بی هیچ قصد و غرضی باز میکنم و برای هزارویکمین بار درش را با عصبانیّت میکوبم و خودم را در کاناپه وسط پذیرایی، رها میکنم. نگران از این که فردا چه خواهد شد و شاکی از این که من آدم بشو نیستم و بازهم دیر خوابیدم!