نقش زنان در خانواده_ داستان اجتماعی_ فیروزه مرادی

داستان رویا _ فیروزه مرادی

سرش را تکیه داد به دیوار وگفت: در عوض پول دارد... مینا نگاهی به اوکردو با ناامیدی گفت: دست هایش چه؟! رویا همانطور که اتکایش به دیوار بودجواب داد: چندتا چروک که بیشتر نیست. هست؟! ...

سرش را تکیه داد به دیوار وگفت: در عوض پول دارد…
مینا نگاهی به اوکردو با ناامیدی گفت: دست هایش چه؟!
رویا همانطور که اتکایش به دیوار بودجواب داد: چندتا چروک که بیشتر نیست. هست؟!
مینا باکلافگی به طرف او چرخیدوگفت: می دانستی قرار است یک عمر درهمین چروک ها، مچاله شوی و خصوصی ترین لحظه هایت را بچپانی توی بغلش؟!!
رویا آهی کشیدوجواب داد: در ازایش، دیگر برای خریدن یک مانتو، هی موجودی ام را چک نمی کنم، یا دکه های روزنامه فروشی را برای کار، زیرورو نمی کنم که اخرش هم بگویند چون سابقه ی کار نداری برو به درک یا هرچیز تهوع آور دیگر… می دانی مینا! دلم می خواهد لم دهم روی مبل راحتی و درحالی که موزیک موردعلاقه ام را گوش می کنم، قهوه ام را سربکشم… از ناخن کار وقت بگیرم وکلاس شنا ثبت نام کنم. حتی می توانم بزرگ ترین عروسک های خرسی را برای ریحانه بخرم. یا ماشین های کنترلی برای هادی. خدارا چه دیدی شاید پدرم را در یک مرکز ترک بستری کردم…
مینا سکوت کرد…
رویا ادامه داد: آنقدرها هم بدنیست. سی سال تفاوت سنی به ریش چه کسی برمی خورد؟ اصلا بر بخورد. به یک ور هادی. رویا باصدایی که می لرزید ادامه داد: هیچ وقت عروسک نداشتم. مادرم به خاطر به خاطرعشقش به پدرم از خانواده اش طرد شد. اعتیاد پدرهم نور علی نور شد. من نمی دانم به دنیا امدن ریحانه وهادی این وسط چه بود؟ من اتفاقی بودم وحاصل یک حس داغ وشعله ور… ریحانه وهادی که با فحش به دنیا امدند واصلا همان اول ک توی بطن مادرم بودند همه چیز فحش شده بود.
گاهی فکر می کنم اگر به خاطر یه تکه گوشت که در سینه می زند، مادرم لم نمی داد روی خشتک پدرم، شاید همه چیز بهتر بود. اخرش هم که دیدی… از بس پشت دار قالی نشست وهیچ پشیزی هم نصیبش نشد، مرد… به شدت از او دلخورم و به همان اندازه هم دلم برایش تنگ می شود…
مینا باچشم هایی ک اشک در ان حلقه زده بود دست های رویا را گرفت اما احساس کرد دست هایش می لرزند. نگاه کرد به رویا.
رویا زل زده بود به یک نقطه ی نامعلوم و اشک می ریخت.
مینا با دست پاچگی گفت: نکن رویا… من راببخش…
رویا سرش را به طرف اوچرخاند. چندثانیه چشم دوخت در چشم های مینا. لبخند تلخی زدوگفت: اسمش را بگذار خودفروشی که شرع وقانون آن را تایید می کنند، اما دیگر نمی توانم سیاه بپوشانم به تن آرزوهای کوچکم…
مینا ترجیح داد سکوت کند.
رویا از جایش بلند شد،باچندقدم کوتاه روبه روی پنجره قرار گرفت. پرده را کنار زد… خورشید در حال غروب کردن بودو رویا غرق شد در تماشای غروب…

فیروزه مرادی

تنظیم‌: رامک تابنده