داستان شلیک کن عزیزم به قلم استاد فیض شریفی

داستان شلیک کن عزیزم _فیض شریفی

شلیک کن عزیزم
توی دفتر دانشکده ، رو به رویم نشسته بود ، دو نفر از همکارهایش کنارش بودند ، دو نفر از همکارانش کنارم بودند .همه جوجه کباب می خوردند .من که اشتها نداشتم ، دو لقمه خوردم و بدون آن که مثل مرغ تیکه کنم و برنج ها را بپاشانم، قاشق و چنگال را کنار بشقاب گذاشتم .
نمی خواستم به او نگاه کنم ، نورافکنی از بالا, سر طاسش را نشانه گرفته بود ، او هم به من نگاه نمی کرد ، مرا می شناخت‌، پیش از این وقتی همکار استادش مرا به او معرفی کرده بود گفته بود :” به به ! استاد نویدی ! ”
و من چیزی نگفته بودم، کپ بودم و گرفته ، او همسر مرا وقتی در زندان بودم به خانه برده بود و با او ازدواج کرده بود .حالا فکر کنم یک سال و چند روز از آن ماجرا گذشته بود ، او هم خوب غذايش را نخورده بود ، پشقابش به هم ریخته بود ، بلند شد و بیرون رفت .
اوایل وقتی خون جلوی چشمم را گرفته بود ، او را در دانشکده دیدم که با سمند دودی قدیمی اش از کنار من عبور کرده بود ، چند بار دیگر هم در کوچه‌ باغ متروکه ای او را دیدم که آستین وکاپوت ماشین را بالا زده بود و با آچار به جان موتور ماشین افتاده بود.
من ماشین شاسی بلندی خریده بودم ، سپر محکم فولادینی برایش تعبيه کرده بودم ، تصمیم داشتم در یک فرصت‌ مناسب ماشینش را به دیوار بچسبانم و آن را مچاله کنم ، چندین بار جلو می رفتم و برمیگشتم اما بالاخره پشیمان می شدم ، پهلوی خودم گفتم :” آدم مفلوکی است ، همین ماشین را دارد ، اجاره نشین است ، گناه دارد …” حس انسانی ام گل کرده بود ، باز پهلوی خودم گفتم :” اگر تو جای او بودی چه می کردی وقتی زنی زیبا خود را می پیراید و با ناز و کرشمه به خانه‌ ات می آید ، با او چه می کنی ؟”

کوچه باغ مرداد خلوت بود ، فقط صدای گنجشک ، کبک ، قمری ، کلاغ و صدای میو میوی گربه ای لنگ می آمد ، رفتم عقب‌ که سريع – ماشین مشکی را زیر آبشار طلایی پارک شده بود – به دیوار گلی بچسبانم .
یکی از کنار جوی آب می آمد، لبخند می زد ، دست هایش را تکان داد ، دست هایم را برای او تکان دادم . مرد دوکاره آمد سمت چپ ماشین من و گفت :” برف و باران و تشباد هم نمی تواند ترا به خانه‌ ات ببرد ، زحمتت نیست مرا سر کوچه ، کنار نانوایی سنگکی پیاده کنی ؟ ”
شانس آوردم همان موقع همسر سابقم با همسرش از خانه‌ بیرون آمدند . نگاهی به من کرد ، جا خورد ، مکث کرد ، سرم را تکان دادم تا خرمن موهایم روی چشم هایم بنشیند .
به خانه‌ اش برگشت .شوهرش متحیرانه او را دنبال می کرد .
مرد سوار شد ، گفت :” خانه ات کجاست ؟ ”
نگفتم ، گفتم :” بیش از یک سال است من شبانه روز زیر این درختان بلند چنار ، افرا ، انار و گردو رد می شوم ولی آنها نمی پرسند خانه‌ ات کجاست .”
چیزی نگفت پیاده شد .
از سر کوچه ، توی آینه ماشین دودی را دیدم . همسر سابقم ، سرش را زیر انداخته بود ، شاید به مرد نگفته بود که:” مراقب این ديوانه باش ، او گاهی کارهایی می کند که هيچ کس نمی کند …”
رنگ از چهره اش پريده بود ، فکر نمی کرد مرا در این کوچه‌ باغ متروک ببیند .
ترافیک بود ، چسبیده بود کنار ماشین، پیاده شدم با لباس کرم رنگ ارتشی که برایم خريده بود .
وقتی این لباس را می پوشیدم نیرو می گرفتم ، مثل ژنرالی که لباس ستاره دارش را پوشیده است ، درجه‌ هايش را زده است و به همه فرمان می دهد .
ملتمسانه نگاهم می کرد ، همیشه وقتی خشمگین می بودم ، این گونه نگاهم می کرد و مرا در سبز – آبی دریا غرق می کرد .
راه باز شد ، گذاشتم جلو بیفتند ، افتادند . هفت تیر را آماده ی شلیک کرده بودم .هفت تیری که روزی بر شقیقه اش گذاشته بودم که ” اگر دست از پا خطا کنی کارت تمام است .”
گفت:” شلیک کن عزیزم ! من آمده ام با تو زندگی کنم ، آمده‌ بودم شعرهایت را بشنوم نیامده ام صدای تیر هفت تیرت را بشنفم …”
این را که گفت به چشم های ملتمسانه اش نگریستم و منصرف شدم .

فيض شريفی
بیستم اسفند ماه ۱۴۰۱

نویسنده : استاد فیض شریفی
تنظیم :رامک تابنده