داستان طنز هشتمین‌ بچه به قلم مهدی قاسمی

داستان طنز “هشتمین بچه”‌- مهدی قاسمی

داستان طنز : هشتمین بچه!
سالها پیش درچنین روزی وقتی من به دنیا آمدم نه کعبه شکافت، نه شهاب سنگ به زمین افتاد ، نه فرشته هابه زمین آمدند، آخه بچه هشتم یک خانواده یازده نفری چی بود واا.. خود خدا هم از ننمون شاکی بود که چرا منو زاییده!
یادم که نیست ولی بعدها شنیدم که روزتولد من تو بیمارستان نه خاله ای،نه دایی و نه فک وفامیلی نبودند و همه من را ز اول تولدم موجوداضافه و زیادی میدانستند….
ازروز دوم هم ننم چادرشو به کمرش بست وجارو به دست شروع به جاروو پخت وپز شد، و آمادگیشوبرای بچه نهم رسماً به پدراعلام کرد!!
از همون بچگی و از روز اول که ننم روی زمینم گذاشت ، منو به خدا سپرد وخودمون کاتی کوتی هی بزرگ وبزرگتر شدیم و ننمون فقط گاهی باضربه های جارودستی بر گُردمون موقع هایی که ازکوچه خاکی وباپاهای زخمی به خونه بر میگشتیم میدیم یاموقع صرف غذا پای سفره..همین و بس!
تمام تربیت ما خلاصه می شد در همون ضربه های جارو دستی یا لنگه گالش پلاستیکی اش به اضافه نفرین های جور واجورش که البته دیگه فوت آب شده بودم… الهی جز جیگربگیری…الهی تکیه تکیه شی بچه ،الهی درد بی درمون بگیری و….!!!وواقعاچه تربیتی بود!!. الان که ماباخواندن کلی کتابهای روانشاسی کودک و مشاوره از متخصیصین و پزشکان روانشناس و کلی کوفت و زهر مار دیگه آخرش بچه تا سبیلش دوردهنش سبز میشه جوابتو نده شانس آوردی، آخرشم میگه شما مال عهد بوقید و هیچی حالیتون نیست!!
آخرش نفهمیدیم مگه چه میکردآن ضربه جارو دستی که تفاوت تربیت دو نسل از زمین تا طبقه منفی ده زیرزمین شد …..

آری در چنین روزی تولد شدم ورسما تادودهه نمیدونستم تو چه سال وماه وروزی به دنیا آمدم ،نه تنهابرای خودموم مهم نبود برای دوربر واطرافی ها هم. آخه یک خونواده به تعداد ماههای سال اگر قراریودتولدبگیریم باید اول یک دیسکو خونگی راه میندانختیم تو خونه چون ازاول سال تاآخر سال باید در غرق شادی وپایکوبی میبودیم…
بله دانشگاه که رفتم، اولین بارمتصدی ثبتنام تاریخ،دقیق تولدم راپرسید ،این اولین باری بود که من مجبورشدم یک نگاهی به شناسنامم بندازم! بعدش دیگه یادم رفت تا از دست روزگار ازدواج کردم و دومین بار باز تو محضربودکه مجدد روز وسال تولدم برایم یادآوری شد.دیگه باتاهل هم فقط نقش نان آور خونه را داشتم وهمیشه تاریخ واریز حقوقم مهمتراز روزتولدم بود و هی گذشت و گذشت تااومدم آلمان یکدفعه خیلی مهم شد واسه آلمانی هااین تاریخ تولدم !!!!!
حتما میگیدچه ربطی داره،تولدم و آلمان؟!جانم برات بگه از اونجایی که توآلمان و همه ادارت وارگانها دولتی و غیر دولتی ،خرید و فروش،تقاضای کارو،تحصیل بعداز اسم وفامیل وآدرس سکونتت ،همیشه تاریخ دقیق تولدت را میپرسند وجزاطلاعات شخصی ثبت شده شماهست ، ازاینروتاریخ تولد من یکهوه اساسی و مهم شد.
چه تاریخی؟! شانزدهم آگوست ،همان،روزتولد من !
امروز مصادف است با سررسید تاریخ مرگ سالهایی که دیگر ندارمشان ……

خیابان منوچهری شیراز،زایشگاه دکتر ارشدی ،۲۶ مرداد مصادف با هفدهم آگوست من و
جورج برنارد شاو (نويسنده انگليسي)
آلفرد هيچکاک (کارگردان انگليسي)
موسيليني (ديکتاتور ايتاليايي)
فيدل کاسترو (رهبر انقلابي کوبا)
ناپلئون بناپارت (پادشاه فرانسه)
در این روز به دنیا آمدیم.
حال فکر میکنم خوب شد موسیلینی و ناپلیون نشدم ما ، ولی حسرت میخورم که صد حیف چرا حداقل آلفرد هیچکاکی یا حداقل جرج برنارد شاویی نشدم؟!
خال مه رویان سیاه و دانه فلفل سیاه ،همه اونها جانسوزند لیکن این مردادی کجاو این مردادی کجا؟ !!!
هر چند که غیر خودم هیچکس تاحالا تاریخ تولدم یادش نمونده تا غافلگیرم کند و تبریکی بگوید یا حداقل ذل بزند تو چشمو و چشماشو ریز کند و بگوید هی بشر! یک سال گنده تر شدیا!!! حواست هست؟کمتر بخور
حتما برای کسی مهم نیستم ،یا اصلا عددی نیستم بین ارقام طبیعی و اعشاری که هیچ، گاهی فکر میکنم عدد کسری هم حداقل !
فقط یادمه سالها پیش در سالروز تولدم همه شهربه روز تولدم جلب شد،کل شهر را چراغانی کرده بودند و بوقهای ماشین ها ممتد از شادی به گوش میرسید و مردم گل و شیرینی به هم میدادند و رقص و پایکوبی میکردند.کلا همه سنگ تمام گذاشته بودند و هرکی که به من میرسید تبریک خشک و خالی میگفت و زود دور میشد به سمت جمعیت ….
جوان بودم و کمی نادان و ساده دل فکر کرده بودم چقدر مهم شدم و همه مردم شهر فهمیدن که روز تولد من است و شلوغ کردن شهرو،….تونگو که تو اون روز ۲۶ مرداد اسیرهای ایرانی را عراقی ها آزاد کرده بودند و مردم بخاطر اونها شادی میکردند نه تولد من!!!!.
چقدر بهم برخورد و توروحیم تاثیر گذاشت.!!!
بعدها که اون روز به روز آزادگان نامگذاری شد و هر سال در چنین روزی جشن میگرفتند.من اسمشو گذاشته بودم روز سوتفاهم!
به هر حال تا این سن هیچ وقت من یا شخص ثالثی برای من جشن تولد نگرفته و نگرفته اند،،دقیقا نمیدانم چرا ؟
ولی مطمینم در روز وفاتم برای خیلی ها مهم خواهم بود و حتما مراسمی میگیرند باچند تا شاخه گلی و شیرینی (حلوا ،فالوده یا چیزی مثل این…) میدن به مردم.بعضی ها همبخاطر فالوده مفتی همکه شده میان تو مراسم و یک پچ پچ ناقصی به نامفاتحه میکنن .بازم خوبه به خدا یک روز در تاریخ عمرمان (البته اون روز دیگه عمری نداریم و جز تاریخ عمرمان حساب نمیشود)برای بعضی ها مهمیم وشاید در حد خدا ،کاذب بزرگ میشم وبرایمان غفران الهی آرزو میکنند و بی شک بهشت برین جایگاهم میدانند و بعضی ها میگن آخیش از دست خودش و این مطالب و عکسهای تکراریش با او ژست های غلط اندازش راحت شدیم و رفت ،جهنم لعین گوارایش باد!!

گفتم که بچه که بودم من یک بچه اضافی بودم که برای هیچکی  مهم نبودم.
خوب تو یک خونواده ده نفری ،بچه هشتم بودن دیگه چه جایگاهی، چه توجهی؟ اصلا بعضی وقتها بابا یا ننه تا میومد منو به اسم صدا بزنه، نه تا اسم رو صدا میزد و میگفت: اصغر، فاطی، جعفر، رضا … آخرش شانسی اسم من یادش میفتاد و اسم منو صدامیزد. بس که پرجمعیت بودیم، بابا و ننه پیرم دیگه تو ذهنشون اسم های همه خوب نمی موند. پس زیاد مورد توجه نبودم، اونم بچه هشتم که نه سر پیاز بود نه ته پیاز.
تو هفت ستاره آسمون حتی یک پشه کورو هم نداشتم و برا هیچکی مهم نبودم.
حالا بگذریم که همیشه لباس وکفش پاره وپوره تنم بود و شانس می آوردم و تو روز یک وعده غذا که چه عرض کنم، نون و ماستی یا دو پیاز آلو و ته لاکچری غذای خونه، یه تخم مرغ با سیب زمینی آبپز، اگر میموند و اون نه تا بروبچ نمیخوردند و چیزی باقی میموند، میزدم بر بدن….
صبح تا شب در کوچه  پس کوچه پرسه میزدم و سرشب خسته و کوفته برمیگشتم خونه و اول یک کتک مفصل از ننه میخوردم که چرا چرک و چلوم و کل و کثیف با پاهای زخم و زیلی برگشتم خونه…
سرشب سرشماری بابا شروع میشد و از ننم اسم تک تک بچه ها رو می پرسید و یه طوری تقریبا حضور غیاب میکرد که همه باید حاضر میبودند.
درسته که خونه ما هیچی نداشت ولی یک قانون سفت و سخت داشت و اونم اینکه همه می دونستند هر جا میرن و هر غلطی میکنند باید سر شب خونه باشند. این قانون بابا بود و با سرشماری روزانه اش. وای به حال کسی که سر شب خونه نبود. دراصل بدبختیش مال ننه بود و بابا اصل غرولوند رو سر ننه بیچاره خالی میکرد و همه ما میدونستیم که بخاطر نشنیدن غرولندهای  بابا هم شده بود ،سر شب خودمونو از کوچه وخیابون یا هر قبرستون دیگه که بود به خونه میرسوندیم.
من چون بچه هشتم بودم ، یعنی دوتای بعد من خردسال بودند و قنداقی و قبل من هم خیلی از من بزرگتر بودند، پس ننه خدا بیامرز فقط زورش به من میرسید. من تنها نان آور خونه بودم. یعنی هرروز صف نونوایی مال من بود . هرروز سی چهل تا نون میخریدم و به خونه می بردم. از اون طرف هم بابام هرروز با پس گردنی منو توحجره نمدمالیش زیر بازارچه میبرد و باید هم کمکش میکردم و هم اینکه کارش که تموم میشد باهاش میرفتم خرید روزانه. آخر سر همه خریدها رو میکرد تو گونی و مینداخت پشت کولم و میگفت ببر خونه بده ننت واسه قاتق امروز. یعنی بعد مدرسه یک سری باید نونوایی میرفتم و یکسری دیگه هم حجره بابا زیر بازارچه  واسه خرید و حمل خریدها به خونه.
فکر میکردم انگار این بچه هشتم بودن یک امتیاز خاص برا سایر اهل خونواده و از اون طرف هم یک بی خاصیتی خاص براخودم داشت که عینهو حکم همون دندون عقل یا آپاندیس داشتم که بی مصرف و مزاحم بود وکسی بهش توجه نمیکرد وآخرشم باید بکنند و بندازنت دور.
حالا کاش این آخر داستان بود ،شب که خونه میومدم و مینشستم پای درس ومشق، این برادر خواهرهای بزرگتر بودند که هی من  مظلوم رو صدا میکردند و دستور میدادند و میگفتند برو برام یه لیوان آب بیار، یه تیکه نون بیار و…. اگر هم اعتراض میکردم، لنگه دمپایی بود و ضربه کمربند چرمی و توسری و چک و لقت…   خداییش حالا که فکر میکنم خیلی بچه مظلومی بودم.
یکروز از همون روزها که دیگه خیلی کلافه شده بودم، تصمیم گرفتم با حمید دیونه از خونه بزنم بیرون و فرار کنم.
حمبد دیونه ،یک پسر جوان محله بودکه عقل درست وحسابی نداشت و وقتی میزد به سرش همه رو عاصی میکرد.
همه همسایه ها و کسبه محل از دل و دیونه بازی های حمید دیونه جونشون به لب رسیده بود.
اونها هرروز در خونه حمید بودند و از دست حمید به ننش شکایت میبردند.
اکثراونها از ننه حمید میخواستند که حمید رو ببره آسایشگاه روانی که هم خود ننه حمید و هم اهل محل از دستش آرام بگیرند. ولی ننه حمید چون حمید تنها پسرش بود مخالفت میکرد و همیشه گردنش برا عذرخواهی پیش محل کج بود….
پنچر کردن لاستیک ماشین های همسایه، کتک زدن  و ترسوندن بچه های کوچک محله، آشغال ریختن تو حیاط همسایه ها، تک زدن به کسبه محل و خوردن و شکستن وسایل کسبه بدون دادن پول و ایجاد رعب و وحشت برای عابران و رهگذران محل کار دایم حمید دیونه شده بود
حمید همه رو اذیت میکرد وهمه از حمید حساب میبردند، یعنی از دیونه بازی های حمید نه خودش.
حمید تنها کسی رو که اذیت نمیکرد و آزار نمیرسوند و خیلی باهاش رفیق بود، من بودم، دلیلشم شاید این بود که مثل آدمهای عاقل باهاش رفتار میکردم، نه مثل دیونه ها و هیچ وقت حمید دیونه صداش نمیکردم.

بعضی روزها هم تو محله جلوی پلکان خونه افسر خانم باهم مینشستیم و کلی بازی میکردیم و گپ میزدیم..
داشتم میگفتم اون روز با حمید کلی حرف زدم و گفتم که خسته شدم ومیخوام از خونه برم….
حمید گفت که بیا باهم بریم ،منم از این محله خسته شدم و کسی با من دوست نمیشه…
اون روز من و حمید با یک پلاستیک که توش دوتا نون بازاری و یک بیسکویت بود، از محله زدیم بیرون، هدف و مقصد خاصی نداشتیم ولی چشم که باز کردیم سراز  محله های بالاشهر در آوردیم..
یادم رفته بود که بگم حمید از من پنج شش سالی بزرگتر بود. خیلی راه رفته بودیم و از گشنگی نون و بیسکویت مون هم تموم شده بود. من خسته شده بودم و حمید منو روی شونه هاش سوار کرد و ادامه مسیر دادیم.
نزدیک های غروب خسته و گرسنه و تشنه بودیم و ما همچنان تو کوچه پس کوچه های بالاشهر و خیلی دورتر از محلمون پرسه میزدیم.
گرسنه که شدیم به حمید گفتم حالا چکار کنیم ،چی بخوریم، امشبو کجا بخوابیم؟ حمید همینطور که من رو دوشش سوار بودم رفت تو یک ساندویچی بزرگ و شیک. رو کرد و به ساندویچ فروش گفت:
گشنمونه ،چهارتا ساندویچ بده!!
مرد فرشنده از ما خواست که بریم بیرون ولی حمید هی میگفت، گشنمونه … چهار تا ساندویچ بده..
فروشنده یک دفعه با چماقی اومد بیرون و خواست مارو بیرون کند که حمید منو از رو دوشش گذاشت زمین و با فروشنده درگیر شد  و اونو هل داد! فروشنده افتاد رو صندوق های خالی نوشابه و چندتا ازجعبه ها افتاد رو زمین و شیشه های نوشابه بود که روی زمین می افتاد و میشکست…
من و حمید دوتا پا داشتیم دوتا پای دیگه قرض کردیم و توی تاریکی و کوچه پس کوچه ها خودمونو گم و گور کردیم.
یکساعت بعد گشنه و خسته سراز پارک شهر در آوردیم..
اول تابستون بود و شاخه های درختهای توت سفید پر از توت بود. روی زمین هم پر از توت بود. بهانه ای شد که در تاریکی هوا شروع کنیم به خوردن توت… آنقدر توی اون تاریکی از شدت گرسنگی توت رو با شن و خاک روی زمین دیده و ندیده خوردیم که دل درد گرفته بودیم.
شب که به نیمه رسیده بود،کمی هوا خنک شده بود و ما جایی برای خواب نداشتیم. حمید رفت و بعد از دقایقی یک تکیه کارتون مقوایی آورد و انداخت رو صندلی پارک و به من گفت که روی نیمکت بخوابم وخودشم روی تکیه دیگرکارتون روی صندلی دیگه خوابید..
هنوز چشماشم گرم خواب نشده بود که دوتاپلیس موتور سوار بالای سر ما سبز شدند و ما رو با خودشون بردند.
اونشب تو کلانتری هر طوری بود به خانوادم و ننه حمید خبر دادند و اومدند و مارو بردند..
پدرم از حمید به دلیل بچه دزدی شکایت کرد و اون آخرین بار بود که حمید را دیدم. حمید رو با شکایت بابام و اهل محل به دیونه خونه بردند و بعداز چند سال شنیدم همونجا از دنیا رفته بود….
من بچه هشتم یک خانواده ده نفری، هرچی بزرگتر شدم فهمیدم که مستقل بودن و در توجه نبودن، گاهی باعث میشه به خودت توکل کنی و بزرگ بشی..
حتی الان که خودم پزشک کودکان هستم و برعکس همه تحصیلکرده ها، خودم نه تا بچه دارم و اینو بگم که بچه هشتمم هم عشق منه و هم بیشتراز دیگرون بهش توجه میکنم و دوستش دارم. چرا که میخوام یکبار دیگه این عدد هشت لعنتی سختی نکشه و جز اعداد صحیح حساب بشه و به چشم بیاد!

نویسنده:مهدی قاسمی

تنظیم:رامک تابنده