داستان کوتاه از پریسا توکلی

داستان هفته -عروس ملک خاتون-پریسا توکلی

 

عروس ملک خاتون

ملک خاتون، همسایه عزیز جون، من رو واسه نوه اش خواستگاری کرده بود. ما هم قرار بود برای آشنایی بیشتر، چند باری بریم بیرون. ارسلان پسری شوخ و شنگ و البته متین و با وقار بود.   سه شنبه میومد دنبالم که با هم بریم لاله زار، فیلم گنج قارون رو توی سینما ببینیم. نمیدونستم چی بپوشم که هم برازنده باشه هم به مذاق ارسلان خوش بیاد. خاله شیرین هربار از سفر فرنگ، یکی دو دست لباس آورده بود، یه بلوز والان دار سفید با دامن پلیسه زرشکی از بین شون انتخاب کردم، هم ساده بود هم شیک. رژلب مامان رو هم برداشتم یه کم زدم سر انگشتم و روی لبم و لپام کشیدم که یه کم رنگ و لعاب داشته باشه صورتم. میدونستم اگه پدر ببینه اخماش میره توی هم ولی یه باره دیگه، اشکال نداره ، دلش نازکه زود یادش میره.  واسه رفتن هم شور و شوق داشتم هم دلشوره، انگار توی دلم هزارتا پروانه بال بال میزدن. رفتم توی بالکن که کوچه رو ببینم، ارسلان پیداش نبود، به نظرم یه کم دیر کرده بود، از اون بالا دیدم مامان روی تخت کنار حوض پتو پهن کرده، با خیارای سالادی که دایی شاپور از سر زمینش اورده بود خیار سکنجبین درست کرده و یه ظرف خربزه قاچ شده و وسایل پذیراییش اماده ست. حتما میخواست دل داماد آینده اش رو بدست بیاره. . . . دکمه اسانسور رو که زدم تلفنم زنگ زد نوه ام بود.  “مامانی ارسلانم، دم در منتظریم” اونروز توی اون سالهای دور، ارسلان نیومد دنبالم بریم لاله زار، عصبانی بودم ازش، نمیخواستم بدونم چرا بیخبر نیومده. تا چند روز احوالم خراب بود. نه کسی چیزی گفت، نه من چیزی پرسیدم. تا اینکه هفته بعد رفتم خونه عزیز جون. در خونه ملک خاتون پرچم سیاه عزاداری زده بودن. نفهمیدم چی شد، چشمامو که باز کردم توی درمونگاه بودم، خاله شیرین و دایی شاپور با چشمای نگران بالا سرم بودن.  بازگو کردن حال اونروزم، دوباره دگرگونم میکنه. سالها گذشت، ازدواج کردم، دختر هام بزرگ شدن.  روزی که از من نظر خواستن برای انتخاب اسم نوه اولم، ارسلان بین اسمهای پیشنهادی، مقبول افتاد.

#پریسا_توکلی