داستان کوتاه

داستان پیام بر عشق از پریسا توکلی

داستان کوتاه از

پریسا_توکلی

پیام بر عشق

بعد از حرفای من گره ابرو ها و انگشت های مهرشاد محکمتر شده بود. حق داشت. بابا میگفت:”تا خواهر بزرگترت به کسی بله نگفته، فکر ازدواج رو از سرت بیرون کن شکوفا خانم.” آخه دیروز با هزار تردید، دل به دریا زدم و به مامان گفتم مهرشاد بعد از سه سال آشنایی، اجازه خواسته بیاد خواستگاری.

مامان هم رو تُرش کرد و گفت: “چه حرفا، قبل از شمیلا اگه شوهرت بدم، مردم نمیگن دختره چه عیب و ایرادی داشته که خواهر کوچیکه رفت و اون مونده.”

منم معترضانه گفتم آخه این چه عقیده و رسمیه که شما دارید، شاید اصلا شمیلا نخواد تا آخر عمرش ازدواج کنه، منم باید بمونم؟ حالا شما به بابا بگو شاید نظر دیگه ای داشته باشه. ”

و این بود جوابی که شنیدم: “خبه، خبه، بابات هم جوابش غیر از این نیست.”

شمیلا یه دختر همه چیز تموم بود بین نوه های خانواده از همه دخترا یه سر و گردن برتر بود، هم زیبا و خوش رفتار، هم درس خون و کدبانو. اینقدر عزیز کرده بود و همه تعریفش رو کرده بودن که این امر مشتبه شده بود که هیچ پسری هم شأن و مرتبه اش نیست. کم کم خودش هم باورش شده بود که از همه سر تره. و همین رفتار و تفکر اطرافیان و خودش باعث شده بود هیچ خواستگاری به چشمش نیاد و همه رو به یه بهانه ای رد کنه.

وقتی کسی برای شمیلا زنگ می زد نمی دونستم خوشحال باشم یا باز کابوسِ نه! گفتنش گریبانمو می گیره، همون خواب تکراری که برای رد شدن از یه پل شکسته دستم از دست مهرشاد رها میشه. دیگه رسیدن بهش برام یه آرزوی غیرقابل دسترس شده بود. این معضل توی خانواده، از یه خواسته معمولی، برای من یه رویای دور و محو ساخته بود.

البته خود شمیلا مشکلی با ازدواج من نداشت، بارها به مامان و بابا هم گفته بود که شکوفا رو قربانی تصمیمات من نکنید، اما فایده ای نداشت.

امروز بی انگیزه تر از این بودم که بیرون برم. اما مامان و خاله ها قرار دورهمی زنونه، خونه یکی از خانمای فامیل دعوت داشتن. مامان دلش میخواست یکی از ما همراهش باشیم، چون فریبا خانم گفته بود حتما با دخترخانما تشریف بیارید. شمیلا سرِ کار بود و تنها گزینه کی بود؟ خب معلومه شکوفا خانم.

البته همیشه هم خوش میگذشت اما من دیگه حوصله ی قبل رو نداشتم، کلی برای مهرشاد پشت تلفن غر غر کردم، اما اون معتقد بود که برم بلکه حال و هوای دلم عوض شه.

با تنبلی هرچه تمامتر آماده شدم. موهام رو دم اسبی کردم و یه بلوز شلوار ساده پوشیدم و راهی شدیم.

مهرشاد راست میگفت واقعا با دیدن خاله ها و دخترهاشون کلی سرحال اومدم. قبل از شام زنگ در خونه رو زدن، پسر فریبا خانم بود به سفارش مادرش شام خریده بود و آورده بود. خیلی سال بود ندیده بودمش. فکر کنم هنوز دبیرستان نمی رفتم که شنیدم بورسیه شده و رفته برای ادامه تحصیل. چقدر دلم میخواست ببینمش ولی چون مجلس زنونه بود احتمالا نمیومد داخل.

وقتی فریبا خانم صدا زد که یکی از دخترها بره کمکش، رفتم دم در و رامین رو دیدم. با خوشرویی و شوخی احوالپرسی کرد گفت چقدر بزرگ شدی، از تحصیلاتم و احوال مامان، بابا و شمیلا رو پرسید. بسته آخر رو که ازش می گرفتم، صداشو پایین اورد و گفت شکوفا میشه شماره ات رو بدی.

دلم هری ریخت، یعنی چی، تلفن منو برای چی میخواد. قیافه مهرشاد، شمیلا، مهمتر از همه مامان و بابا اومد جلو چشمم، حوصله یه مصیبت تازه رو نداشتم. دید مکث کردم فوری گفت: “ببخشید بی مقدمه شماره خواستم. ماجرا برمیگرده به چندین سالِ پیش، قبل از رفتنم. ” منظورش چی بود من که اونموقع بچه بودم. ادامه داد: “چندتا سوال دارم، فقط از تو میتونم بپرسم. زود شماره ات رو بده تا کسی نیومده.”

ای خدا یعنی چی میخواد بپرسه.


از استرس و عذاب وجدان می میرم تا تماس بگیره. از بقیه مهمونی و شام خیلی چیزی نفهمیدم.

آخر شب، قبل از خواب،از یه شماره ناشناس پیام داشتم: ” شب بخیر شکوفا جان، رامین هستم، میخواستم درباره شمیلا خانم چندتا سوال بپرسم. هر وقت که بگی مزاحم میشم.”

تمام اون فشاری که از اول شب توی سینه ام تحمل کرده بودم با یه بازدم محکم بیرون دادم. آخ که چه نفس راحتی بود.

رامین گفت که از زمان دبیرستان شمیلا رو زیر نظر داشته و حس می کرده که روحش با اون قد میکشه. ولی میدونسته که توی اون سن و سال، عشق و عاشقی هر دوشون رو از درس و مشق میندازه. بعد هم که ماجرای بورسیه شدن و مهاجرت موقتش پیش میاد و از حساسیتی که فامیل داشتن و سختگیری های خود شمیلا جرأت نمیکنه چیزی بگه. الان که فقط به امید اینکه بتونه یه جوری رضایت شمیلا رو بگیره و دلش رو به دل اون گره بزنه، برگشته و اگر شمیلا جواب رد بده، از ایران دل میکنه و احتمالا برمیگرده به کشور محل تحصیلش.

به رامین گفتم با شمیلا صحبت میکنم، اگه راضی شد شماره اش رو میدم که خودشون با هم حرف بزنن ولی قولی برای قبول درخواستش از جانب خواهرم بهش نمیدم.

شمیلا در کمال ناباوری قبول کرد با رامین صحبت کنه. روزی که توی کافه با هم قرار داشتن من و مهرشاد با هم بیرون بودیم و تا اونجا که دلمون خواست درمورد برخورد و حرفای شمیلا و رامین حدس زدیم و تار و پود زندگی شون رو تو خیال خودمون به هم بافتیم و دلشون رو به هم گره زدیم.

موبایلم زنگ خورد، رامین بود. با مهرشاد مُردد به هم نگاهی کردیم و گوشی رو برداشتم. رامین خوشحال بود مُشتُلق خواست که خبر بله! گرفتن از شمیلا رو بهم بده. این بهترین خبری بود که بعد از چند سال انتظار، توی اون روز پاییزی و بارونی بهمون دادن، من و مهرشاد بدون توجه به افراد دور و بر، همدیگه رو وسط خیابون بغل کردیم.

چندتا از راننده های اهل دل هم برامون بوقِ شادی زدن.

دو ماه بعد.

مراسم خواستگاری ها انجام شده، اول خواهر بزرگه بعد کوچیکه، طبق رسم. امشب خانواده کوچیک چهار نفره مون دور هم نشستیم، فیلم میبینیم و میوه میخوریم. به قول بابا ما چهارتا پایه ی یه میزیم، هر کدوم نباشیم، هر کدوم لق بزنیم، دیگه این میز، میز نمیشه. راست میگفت. شاید این دورهمی مون جزو آخرین ها باشه، قبل از اینکه پایه یه میز دیگه توی یه زندگی دیگه باشیم. هر چهارتامون دلمون تنگ میشه برای این لحظه ها. بابا میگه که میخواد یه مهمونی مشترک برای رامین، شمیلا و مهرشاد و شکوفا بگیرم و داره از مامان مشورت میگیره تا یه باغ رستوران دنج و زیبا رو برای اون شب رزرو کنه. میدونم که دیگه از اون به بعد هر چی که دست بابا و مامان باشه به بهترین شکل انجام میشه.

از عقیده اشتباهی که توی فامیل اجرا می شد برای به ترتیب ازدواج کردن دخترهای خانواده همیشه عصبانی بودم، اما حالا خیلی خوشحالم که شمیلا هم راضی به ازدواج شده. حس خوشایندی از حرفای مشترکی که با هم داریم، توی دلم موج میزنه خوشحالم که با خواهرم توی یه مسیر، قایق هامون رو به سمت دریای جدید زندگی هدایت میکنیم. اینطوری بهتر همدیگرو درک میکنیم. الان میفهمم که هیچ اتفاقی، اتفاقی نیست. اومدن رامین برای من و مهرشاد شبیه یه هدیه از طرف خدا بود. چه خوب شد که مهرشاد ترغیبم کرد مهمونی فریبا خانم رو برم. و گرنه، رامین رو نمی دیدم و پیام بر عشق نمیشدم. عشق خودش یه معجزه ست، باید بهش ایمان آورد.

نویسنده:
#پریسا_توکلی
آبان ١۴٠٠