داستان کوتاه

داستان کوتاه از حمید نیسی (کافه کتاب)

داستان کوتاه از
حمید نیسی

کافه کتاب
خیابان تقریبا خالی بود. از کنار چند جوان رد شد که لباس های چسبان پوشیده بودند و با سر و صدا با هم صحبت می کردند. تابلوی کوچک هتل را دید و در کنار هتل رستورانی قرار داشت که دو راه پله ی جداگانه جلوی آن بود و بالای هر راه پله یک در شیشه ای ، در سمت راست ورود و در سمت چپ خروج بود. وارد شد، راهروی عریضی رو به رویش بود. سمت راست راهرو کافه ای که بالای آن تابلویی با چراغ های نئون نوشته ی« کافه کتاب» را روشن کرده بود. وارد کافه شد و از پله های آهنی با صداهای غژ غژ بالا رفت و  در گوشه ی دنجی از طبقه ی بالا نشست. به میز خالی رو به رویش نگاه کرد و انعکاس تنهایی سطحش، صورتش را سرد کرد. هوای کافه سرشار از تنهایی فلج کننده ای بود، هیچ کس نبود. پیشخدمت کافه آمد و میز را با رومیزی و سبدی از گل های رز قرمز و سفید تزیین کرد و رفت. مرد به ساعتش نگاه کرد یک ساعت تا قرار ملاقاتش مانده بود. سیگاری روشن کرد و در میان دود به اطرافش نگاه می کرد. در کنار هر میز یک کتابخانه ی کوچک با تعدادی کتاب های جیبی و بزرگ وجود داشت. کتاب های کنار میزش را یکی یکی نگاه کرد.با ترتیب خاصی چیده نشده بودند . در کنار کتاب مدار صفر درجه ی احمد محمود کتاب جادوی بزرگ وین دایر و در کنار آن کتاب اشعار نیما. در میان آنها کتابی که چهره ی زنی با موهای کوتاه و لباسی زرق و برقی از پشت سر رو به روی ارکستری ایستاده بود چشمش را گرفت. کتاب را در آورد و دید که مجموعه ترانه های آن خواننده ی قدیمی ایرانی است و اولین ترانه را با صدای بلند که فقط خودش بشنود خواند:
« از این بی راهه ی تردید، از این بن بست می ترسم
من از حسی که بین ما، هنوزم هست می ترسم
ته این راه روشن نیست
منم مثل تو می دونم
دارم می ترسم از خوابی که شاید هر دومون دیدیم
از این که هر دومون با هم خلاف کعبه چرخیدیم
واسه کندن از این برزخ، گریزی غیر دنیا نیست
نمی دونم، ولی شاید بهشت اندازه ی ما نیست»
هیچ احساس نگرانی نداشت . انگار برایش اصلا مهم نبود چه کسی را قرار است ملاقات کند. آنقدر غرق مطالعه بود که صدای غژ غژ راه پله را نشنیده بود و وقتی کسی رو به رویش گفت:
»سلام»
سرش را بلند کرد و تازه وارد را دید با چهره ای آرام و بیضی شکل و موهای بلند رو به رویش ایستاده بود. آبروان تاتو شده اش را بالا داد و چشم های قهوه ای و درشتش را به مرد دوخت. روژه لبی صورتی کم رنگ روی لبانش برق می زد و خنده ای کرد که دندان های سفید و مرتبش نمایان شدند. مرد تا او را دید قلبش از هیجان داشت از جایش کنده می شد. برای همین بلند شد ایستاد و کتابی که دستش بود را انداخت روی میز. تازه وارد دست راستش را به طرف مرد دراز کرد و مرد هم با احترام انگشت هایش را در دست گرفت و او را نشاند روی صندلی رو به رویش. مرد آرنج هایش را روی میز گذاشت و در سکوت به تازه وارد خیره شد. او هم لبخندی زد و گفت:
» این جا خیلی ساکته مگه نه؟»
»آره، برا همینه که از این جا خوشم میاد»
مرد دستش را دراز کرد و دست تازه وارد را که روی میز گذاشته بود گرفت و نوازش می کرد:
»خیلی خوشحالم که اومدی»
»من هم خوشحالم که تونستم چهره ی نازنینت را ببینم»
مرد دست تازه وارد را نگاه می کرد ، زیبا و به طور خیره کننده ای سفید بود. برای همین محکم در دست گرفت و لبانش را روی سفیدی آن گذاشت.چشمان درشت تازه وارد را مژگان بلندی در بر گرفته بود و در انتهای آنها تصویری از مرد به وضوح پدیدار شد و نگاهش چنان عمیق بود که شفاف می زد. پشتش را روی صندلی صاف کرد و به چشمان مرد خیره شد. پیشخدمت آمد و منوی کافه را به آنها داد و منتظر شد تا سفارش را بگیرد. مرد گفت:
»یه اسپرسو برا من بیارید»
و منو را داد به تازه وارد و او هم گفت:
»یه دمنوش لطفا»
پیشخدمت که رفت تازه وارد صندلیش را جا به جا کرد و نزدیک مرد نشست. صورتش را نزدیک گوش مرد برد و گفت:
»اتاق رزرو کردی یا نه؟»
»آره، بعد از اینجا میریم هتل»
تازه وارد کتاب روی میز را بلند کرد و تا چهره ی خواننده را دید گفت:
»عاشقشم»
»آره، خوبه که رفت»
»میدونی شوهرش کی بود؟»
»فک کنم کیمیایی ، درسته؟»
»آره همونم فرستادم رفت»
تازه وارد تلفنش را از جیبش در آورد و لیست ترانه های همان خواننده را نشان مرد داد. پیشخدمت سفارش آنها را آورد و تازه وارد قبل از اینکه جرعه ای بنوشد از مرد خواست که کمی از دمنوش او بنوشد و بعد خودش شروع به نوشیدن کرد. سکوتی عمیق بر شب حکم فرما شده بود که بلند شدند آمدند پایین که از کافه بروند بیرون.  مردی تقریبا پنجاه ساله با چهره ای سبزه و ابروانی  پر پشت کارت اعتباری را از مرد گرفت و بعد از اینکه حساب کرد با لبخندی که روی لبان سیاهش نشسته بود گفت:
»آقایون خیلی خوش آمدید»

نویسنده :حمید نیسی
۱۴۰۲/۱/۲۰

تنظیم پریسا توکلی

مدیر بخش فرهنگی