داستان کوتاه

داستان کوتاه از پریسا توکلی (آغازی پس از پایان)

داستان کوتاه از پریسا توکلی

 

آغازی پس از پایان

فرجه قبل از امتحانات بود، دوستام یکی یکی رفته بودن شهرهای خودشون منم ساعت هشت شب بلیط داشتم. به مامان اینا نگفته بودم دارم میرم پیششون، خواستم مثلا سورپرایزشون کنم.
زنگ زدم مهران واسه خداحافظی، گفت میخوام ببینمت. رفتن سر قرار، با ساک و وسایل سخت بود ولی رودروایسی کردم و قبول کردم. مدتی بود که بهم ابراز علاقه کرده بود، اما من هی به خودم القا میکردم که هیچ حسی بهش ندارم، یعنی نمیخواستم خودمو گیر بندازم. اهل رفیق بازی نبودم، به ازدواج هم نمیخواستم فکر کنم.
تاکسی بیسیم خبر کردم و رفتم سمت قرار، جایی که هم به خونه اون نزدیکتر بود هم به ترمینال. سوار که شدم نم نم بارون شروع شد، هرچی بارون تندتر میشد، ترافیک هم سنگین تر میشد.
حرکت ماشینا کند و کندتر میشد، صدای غیژغیژ برف پاک کن داشت عصبیم میکرد، ناخنم رو میجوییدم نفسم بوی ادامس موزی میداد، ازش متنفر بودم، جای بقیه پول بهم داده بودن. پای راستم تند تند کف تاکسی ضرب گرفته بود. هوا تاریک شده بود، پنجره بخار گرفته رو هی پاک میکردم، دریغ از یک متر حرکت، راننده در آرامش  به برنامه  خاطره بازی رادیو گوش میکرد. نگران کرایه اش نبود، تاکسی متر بی مکث کنتور مینداخت.
مهران مرتب پیام میداد، نزدیک شدی خبر بده…. رقص سریع عقربه های ساعت نگرانم میکرد، کی به مهران برسم، چقدر پیشش باشم، خدا کنه به موقع به ترمینال برسم….
بالاخره یه مسیر باز شد و راننده مثل یه شرکت کننده رالی به قصد برنده شدن گاز داد و خودشو از مخمصه ترافیک رها کرد. به مقصد که رسیدم یادم اومد به مهران زنگ نزدم، تماس که گرفتم گفت برو توی کافه تا برسم. مجبور بودم از تاکسی پیاده شم، ولی اشتباهی نقطه مقابل کافه توی میدون پیاده شدم. بارون شدت گرفته بود، ده قدم که رفتم پام رفت توی چاله اب، کفشام و جورابام خیس خیس شد، ساکم سنگینی میکرد توی دستم، شالم چسبیده بود روی سرم، حتما آرایشم هم به هم ریخته بود، کلافه بودم و پشیمون از این قرار که صدای سه تا تک بوق منو به خودش جلب کرد، خودش بود، ماشین دوستش رو گرفته بود.
با لبخند گفت قیافه شو، بپر بالا مهسا خانوم، انگار فرشته نجاتم اومده بود، گفت ساکت رو بگذار صندلی عقب، صندوق عقب باز نمیشه، فقط خدا کنه توی بارون به لاستیک زاپاس نیاز پیدا نکنیم.
نشستم کنارش، داشتم می لرزیدم، بخاری رو برام روشن کرد. گفت فکر میکنی میتونیم بریم کافه، گفتم نه وقت هست نه با این قیافه میشه رفت.
نگاهی بهم کرد و از جلو کافه رد شد. تعجب کردم ولی حال پرسیدن نداشتم. دوتا خیابون بالاتر پیچید توی کوچه. ایستاد، گفت اینجا خونه دانشجویی من هست. همخونه ام رفته. کسی نیست بیا خودت رو خشک کن، لباست رو عوض کن سرما میخوری. اونوقت مجبوری آمپول بزنی. طوری حرف میزد انگار داشت بچه می ترسوند. با تردید نگاهش کردم، کار هرگز نکرده، کم حرص خورده بودم، اینم مزید بر علت شد. اینقدر محکم گفت مهسا چیه چرا معطلی، که خجالت کشیدم اعتراض کنم یا شکی به دلم راه بدم. در رو که باز میکرد گفت همسایه مون یه کم فضوله بی سر و صدا بریم بالا.

برام حوله و بلوز شلوار اورد. گفت تا لباسات رو عوض میکنی من قهوه اماده میکنم. کافه رو توی خونه راه میندازیم.
لباسای خیسم رو انداختم روی شوفاژ، سرم رو حوله بستم و نشستم.لباساش برام گشاد بود ولی از لباس خیس بهتر بود. با هم قهوه خوردیم، توی لپ تاپش عکس دیدیم، حرف زدیم….
اون شب به اتوبوس ساعت هشت نرسیدم ولی برای یازده شب تلفنی بلیط رزرو کرد برام. لباسام رو اتو کرد تا من سرم رو سشوار کشیدم  و سرحال و پر انرژی اماده سفر به دیار خودمون شدم.
تمام راه رو بجای خواب و استراحت به این فکر کردم که تا حالا به خودم دروغ میگفتم، من هم از مهران خوشم میاد، حداقل الان که فهمیدم یه مرد و انسان به تمام معنا هست.به نظرم دوستش دارم و درباره ازدواج باهاش فکر خواهم کرد.

آبان ٩٨.

#پریسا_توکلی
بخش فرهنگی