داستان کوتاه

داستان کوتاه از پریسا توکلی (زندگی سرور و سرور زندگی)

امروز باز کتی اومد خونه مون چون نتونسته بود واسه تولد دوسالگی رونیا بیاد، با یه عالمه بادکنک و کادو و شیرینی و البته سر و صدای فراوون وارد شد. از هیچ محبتی دریغ نمیکرد. رونیا هم خیلی واسش ذوق میکرد و دست و پا میزد که بره بغلش. 

داستان کوتاه از پریسا توکلی

زندگی سرور و سرور زندگی

کتی بعد از چند سال اومده بود دیدنم. دو ساعتی رو با هم کلی حرف زده بودیم و از روزهای دانشگاه گفته بودیم. از نقش های ته فنجون قهوه مون و فال ورقی که تازگی کتی توی اینترنت پیداکرده بود قصه های عجیب و غریب واسه خودمون در آوردیم و الکی خندیده بودیم. کتی تازه رفته بود و من داشتم نشخوار خاطرات میکردم واسه خودم.

 

سرور جون، نظرتون چیه؟

به عادت همیشه، پشت پنجره چشم انتظار بهرنگ بودم و بازی بچه ها رو توی پارک محله ای کوچیکِ پایین مجتمع نگاه میکردم.

مات و مبهوت نگاش کردم. گلنار بود، خدمتکار چندین ساله فامیل مون. گفتم ببخشید متوجه نشدم چی گفتید گلنار خانم. یه ابروش رو بالا انداخت و پشت چشم نازک کرد، ای بابا ده دقیقه ست دارم حرف میزنما!!! ظاهر شرمنده ای به خودم گرفتم و رفتم پیشش نشستم تا از دلش دربیارم. گفتم اشکال نداره، بخاطر من یه بار دیگه بگو.

حالا دیگه میخواست ناز کنه، “هیچی چیز مهمی نبود. داشتم راجع به خواهرم، مهگل، میگفتم. سه ماهه بارداره، وضع مالیش خوب نیست، شوهرش رو توی تعدیل نیرو از کارخونه انداختن بیرون، اونم از غصه بیکاری، عملی شده و همش تو خماریه. گفتم اگه صلاح میدونید توی فامیل و دوست و آشناهاتون که همه ماشااله دست شون به دهنشون می رسه، یه زبون خیر بگذارید، یه کمکی براش جمع کنید. برای سیسمونی و خرج بیمارستانش.”

پیش خودم فکر کردم چرا با این وضعیت زندگی، یه بچه بیگناه رو وارد بدبختیاشون میکنن، که گلنار گفت: “هنوز سنش کم بود برای بچه دار شدن، هیچکدوم شون هم نمیخواستن، ولی اولش خوشحال شدن. یهو، زندگیشون زیر و رو شد این چند ماهه. شوهرش میگه از قدم این بچه ناخواسته ست حتما.”

دلم برای غریبی بچه ای که هنوز به دنیا نیومده، طرد شده بود، سوخت.

گفتم: “باشه می سپارم هر کی هر کمکی از دستش بربیاد برای خواهرت و طفل معصومش بکنه.”

خدایا این چه حکمتیه، یکی در حسرت داشتن بچه زمین و زمان رو به هم میدوزه، چقدر خرج دوا و دکتر میکنه، به جادو جنبل و دعا و سرکتاب متوسل میشه، برای جوابی که از هیچکس نگرفته رو به فال قهوه و ورق و تاروت میاره، با اینکه میدونه هیچ کدوم جواب سوالش نیست…. اونوقت یکی هم مثل مهگل و شوهرش ناشکری میکنن.

از گلنار پرسیدم: “امورات خواهرت از چه راهی میگذره، با این اوصاف ممر درآمدی ندارن.” جواب داد: “تا وقتی سنگین نشده و میتونه دولا و راست بشه توی یه کارگاه بسته بندی کار میکنه، حقوقش در حد بخور و نمیره. منم از غذاهایی که بعد از مهمونی خونه هایی که میرم کارگری، بهم میدن، براش می برم تا قوت بگیره.”

 

اونشب خیلی فکرم مشغول مهگل و بچه اش شد. بهرنگ که اومد قضیه رو باهاش درمیون گذاشتم بلکه راهی برای کمک بهش پیدا کنیم. قرار شد خرج رسیدگی های بهداشتی و پزشکیش رو به عهده بگیریم.

اولین کاری که کردم زنگ زدم به دکتر زنان که خودم میرفتم و براش وقت گرفتم. با گلنار هماهنگ کردم و رفتم دنبالشون.

اونجا بعد از اینکه به دکتر معرفیش کردم، در کمال ناباوری به دکتر گفت من میخوام بچه رو بندازم تا دیر نشده. تا الان نگران مخارجش بودم. حالا که سرور خانم قبول زحمت کردن، خیالم از هزینه اش راحت شد. اینقدر تند تند و با استرس این حرفا رو زد که همه بهت زده فقط نگاش کردیم.

گلنار زد توی صورت خودش و گفت: “روم سیاه چی داری میگی، میخوای قتل نفس کنی، گناه کبیره ست، حالیته؟ گردنتو میگیره.”

مهگل با تندی جواب داد: “نمی فهمی تو، نمیخوام بچه ای با یه ننه بدبخت و یه بابای معتاد به دنیا بیارم.”

خانم دکتر گفت: “نمیشه خانمم سقط شرایط داره، مجوز میخواد، شما که مشکلی نداری، هم خودت هم ان شااله بچه ات سالمید. من هم سقط غیر قانونی انجام نمیدم.”

من که تا اون موقع ساکت بودم گفتم:” ببین عزیزم، ما همه داریم سعی میکنیم که شرایط رو برای بارداری و زایمان تو آسون تر کنیم. زندگی رو به خودت سخت و تلخ نکن. قول میدم برای سیسمونی و مخارج بعد از زایمان هم حمایتت کنیم.”

میزد روی پاش و به پهنای صورت اشک میریخت، میگفت دیگه این زندگی واسه من زندگی نمیشه، شوهرم که از دست رفت، هر روزم یه تکه از وسایل خونه رو میفروشه و دود میکنه. خودم که پیشونی نوشتمو نمیتونم تغییر بدم، حداقل یکی دیگه رو از سیاه بختی نجات بدم. تو رو خدا نگذارید بچه ام از لحظه تولد بیچارگی رو تجربه کنه. ”

طوری زجه میزد و التماس میکرد که همه مون تحت تاثیر قرار گرفته بودیم.

دکتر از من و گلنار خواست از اتاق بیرون بریم. بعد از معاینه، نمیدونم چی به مهگل گفت که یه کم آروم شد.

رفتم از دکتر خداحافظی کنم، بهم گفت:”برای ماه دیگه باز بیاریدش.

جای ویزیتی که میخوای به من پرداخت کنی، به تغذیه اش و روحیه اش بِرِس. بگذار منم در کار خیرت شریک باشم. میخوام که توی همه ویزیت ها همراهش باشی.”

اوایل ماه هفتم بارداری مهگل بود که گلنار زنگ زد و گفت: “سرور خانم بدبخت شدیم. شوهر مهگل دو روزی بود خونه نمی اومد، امروز زنگ زدن که پیداش کردن ، زیادی مواد زده، بردنش بیمارستان ولی نتونستن نجاتش بِدن. مهگل بیوه شد، سرور خانم. باز وِرد ورداشته که قرص میخورم بچه ازبین بره، این بابامرده رو من چطور بزرگ کنم.” و زد زیر گریه.

 

کم کم وقت ویزیتش بود با هم رفتیم مطب. دکتر، قضیه رو که فهمید به من گفت: “نمیخواستم وعده بی پایه بهت بدم. به مهگل گفته بودم که اگه بچه رو نگه داره براش یه خانواده خوب پیدا میکنم. پدر و مادری که بهتر از خودشون بچه رو بزرگ کنن. میخواستم از احساس واقعیش و رضایت شوهرش مطمئن بشم بعد به تو پیشنهاد بدم. حالا اگه واقعا بچه رو نمیخواد و تو و همسرت هم موافقید، مراحلش رو براتون توضیح میدم.”

غافلگیر شده بودم. سرم گیج میرفت، قلبم مثل یه پتک به قفسه سینه ام می کوبید. نمیدونستم باید چه عکس العملی نشون بدم. تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که بگم باید با بهرنگ مشورت کنم.

با خودم بلاتکلیف بودم، از جواب بهرنگ میترسیدم، از ردّش یه بار، از قبولش هزاربار. واکنش خانواده خودم و بهرنگ آتیش تردید رو توی دلم شعله ور میکرد. چطور باید باهاشون مطرح میکردم. این چند سال که مشغول پیگیری و درمان بودم، وانمود کرده بودم بچه نمیخوام. به غریب تر ها چی بگم. یه عالمه سوال بی جواب به سرم هجوم آورده بود.

گلنار و مهگل رو رسوندم، توی راه هیچکدوم حرفی نزدیم. وحشت از تصمیم طرف مقابل توی وجودمون لونه کرده بود.

شب هنوز آمادگی بازگویی مسائل با بهرنگ رو نداشتم. به هم ریخته بودم. دوتا مُسکن به بهانه سردرد و خستگی خوردم و رفتم توی تخت. به زور خوابم برد و تا صبح کابوس دیدم. پدر و مادر بهرنگ قهر و غیظ کردن، خاله اش میخواست براش زن بگیره. مامانم اشک میریخت، بهرنگ یه بچه بغلش بود و مهگل داشت دنبالش می دویید.

یه عده پلاکارد دستشون بود و جلو خونه مون شعار میدادن دروغگوی فریبکار اعدام باید گردد…خودم در حال فرار از جمعیت بودم که با صدای فریاد خفه خودم، از خواب پریدم. صدای بهرنگ رو شنیدم که میگفت آروم باش، خواب میدیدی، بیا یه کم آب بخور.

 

امروز باز کتی اومد خونه مون چون نتونسته بود واسه تولد دوسالگی رونیا بیاد، با یه عالمه بادکنک و کادو و شیرینی و البته سر و صدای فراوون وارد شد. از هیچ محبتی دریغ نمیکرد. رونیا هم خیلی واسش ذوق میکرد و دست و پا میزد که بره بغلش.

کتی وسط بوسه های محکمش گفت الهی قربونت برم چه خوب شد که اومدی تو زندگی سُرور وگرنه که مامانت برخلاف اسمش همش غمباد داشت.

رو کرد به من و ادامه داد: “یادته اولین بار بعد از ازدواجت که اومدم، نشستیم نقش ته فنجونای قهوه مون رو خوندیم و با فال ورق بهت گفتم که یه خانم/ یه دختر وارد زندگیت میشه که سرنوشتت رو زیر و رو میکنه، چقدر خندیدیم. فکر کردیم بهرنگ اگه پاش لغزید و رفت هوو سرت آورد چی می‌شه، حتی قیافه زن خیالیش رو هم تصور کردیم. کی فکر میکرد این فسقلی، اونی باشه که روزگارت رو زیر و رو میکنه.”

گفتم:” اره واقعا، ولی هنوز کابوس اومدن مهگل و بردن رونیا دست از سر آرامشم برنمیداره. هرچند ضمانت کتبی داده.”

کتی جواب داد : ” بد به دلت راه نده، کی جرات داره این عروسک رو از تو بگیره، خدا بزرگه وقتی خودش سرنوشت شما رو به هم گره زد، حتما فکر همه جا رو کرده. حالا از گلنار و مهگل خبر داری؟”

خبر داشتم، میدونستم که مهگل ازدواج کرده و رفته یه شهر دور.

ترجیح دادیم که گلنار دیگه برای کمک نیاد خونه مون. این اطلاعات پراکنده رو هم از خاله و زن دایی میشنیدم. گلنار، ضمنی براشون تعریف کرده بود.

دعا کردم مهگل هرچه زودتر بچه دار شه مبادا برای بچه ناخواسته اش، دلتنگی کنه.

یهو با خنده های رونیا و صدای کتی از فکر بیرون اومدم: “اوه مگه چی پرسیدم، پاشو یه قهوه بگذار ایندفعه بخت منو از توش بکشیم بیرون! بهت نگفتم که اون همکار چشم رنگی مون تازگی رفتارای عجیب غریب داره نشون میده؟ از مسئول بخش مون پیگیر مشخصات فردی من شده؟ گمونم مشکوک میزنه باید برم تو نخش.”

 

وای کتی عاشقتم، توی تغییر احوالات من چه تبحری داری! اینو زیر لب زمزمه کردم و رفتم بساط قهوه و خنده مون رو جور کنم.

دو ساعت بعد رونیا که بعد از کلی بازی و خنده به خواب رفته بود رو توی تختش گذاشتم و از پشت پنجره رفتن کتی و اومدن بهرنگ رو تماشا میکردم. خدایا شکرت برای داشتن نعمت های خوب زندگیم.

 

خرداد ١۴٠٠

#پریسا_توکلی

بخش فرهنگی