داستان کوتاه

داستان کوتاه از پریسا توکلی (نامه های بی مقصد)

نامه های بی مقصد 

توی این دو سال و نیم خیابون اصلی شهر رو چندبار از اول تا اخر پیاده رفته باشم خوبه، اینقدر مسخ یادت بودم که خستگی حالیم نبوده، ولی شب از درد خوابم نبرده‌؛ نه فقط از درد تن که درد جان تمام وجودم رو مستهلک میکنه. در تمام این روزها چنارای دو طرف خیابون شاهد سرگشتگیم بودن، باد و آفتاب همراهیم کردن، سنگفرش پیاده رو خستگی هامو به جون خرید، فکر کنم تمام مغازه دارهای اون مسیر راز دلم رو میدونن. تنها بارون هست که آبروم رو میخره و نمیگذاره اشکهام رسوام کنن. اخه چرا همه میگن مرد که گریه نمیکنه. 

تو رفتی که زود بیای، گفتی درسِت که تموم شد با اولین پرواز برمیگردی، چی شد که موندگار شدی، نکنه دل به یکی دیگه بستی، دلم هزار راه میره، ولی کو نشانی از تو. 

کاش برمیگشتیم به همون روزای بودنت، به روزای دانشکده، شنبه ها رو یادته، هفت صبح کلاس ادبیات، تنها درس مشترکی که داشتیم. خیلیا خواب آلود و پف کرده میومدن ولی تو همیشه مثل غنچه تازه شکفته بودی، ما به شوق خوندن شعرهای عاشقانه سرحال و قبراق سر کلاس حاضر میشدیم، همیشه هم یه شعر تازه برای استاد میخوندیم،

من از شاملو میخوندم:

 در فراسوهای عشق

تو را دوست می‌دارم،

در فراسوهای پرده و رنگ.

در فراسوهای پیکرهایِمان

با من وعده‌ی دیداری بده. 

و تو با شعر فروغ ادامه میدادی:

در اتاقی که به اندازه یک تنهاییست

دل من

که به اندازه یک عشقست

به بهانه های ساده خوشبختی خود می نگرد. 

استاد چه خوش خیال بود که فکر میکرد ما بچه درسخون کلاسیم نمیدونست به هوای هم شعرامون رو انتخاب میکنیم و آماده میشیم برای خوندش سر ساعت ادبیات. کلاس بعدی ظهر بود.فاصله ای چند ساعته بود بین کلاسهامون، همه زندگی مون همون چند ساعت روزهای شنبه بود. 

اصلا به ذوق همین روز و ساعت زندگی می کردیم. 

جداگونه از دانشکده بیرون میومدیم، قرارمون یه خیابون بالاتر سرکوچه سقاخونه بود. چقدر با هم شمع روشن کردیم. چشمامون رو می بستیم و توی دلمون دعا میکردیم و بعد بلند فکر میکردیم و به آرزوهای عجیب و غریبمون میخندیدیم.

عاشق پاییز بودی و برگریزونش، گاهی می رفتیم پارک، من دوست داشتم پامو روی برگای خشک بگذارم و صداشونو بشنوم ولی تو میگفتی گناه دارن اینا هم یه زمانی زنده بودن، به شوق رسیدن از اصلشون جدا شدن، این صدای شکستن شون آزارم میده!! 

تو که اینقدر دلنازک بودی چرا دل منو زیر پا گذاشتی و شکستی. 

وسط زمستون میلرزیدیم و بستنی میخوردیم، میگفتی خوبه آدم پایه بستنی خوردن توی زمستون باشه، تابستون رو که همه پایه هستن. 

بهار و بی تابی های تعطیلیش واسه من بود، تو همیشه سرت گرم بود به مسافرای راه دورتون، خوشحال بودم که مثل من کلافه و تنها و دلتنگ نیستی و با اونها بهت خوش میگذره، چمیدونستم همونا ترغیبت میکنن به رفتن و ادامه تحصیل در غربت، و باز هم این منم که تنهایی و دلتنگی رو به دوش میکشم.این منم که غریب موندم بین اینهمه آشنا و تو باز سرت گرم درس خوندن و یادگرفتن زبان و زندگی جدیده.

کاش اون روزا برمیگشتن حتی همون تابستونایی که کم میدیدیم همدیگرو، اگه درس عمومی ارائه نمیشد برای ترم تابستون، هر هفته بهانه ای برای کار دانشگاه میتراشیدیم تا راهیِ همون قرارگاههای همیشگی مون بشیم.

شربت خاکشیرای کنار خیابون رو با چه عطشی میخوردیم، در بند اینکه کجا و چطوره نبودیم، اصلا بهداشتی هست یا نه، تازه یکی از خوشگذرونی هامون بود که به قول تو ساندویچ کثیف از دکه های اغذیه ای بخریم و با نوشابه شیشه ای بخوریم. 

تابستون فصل فیلمهای جدید بود، سینما رو دوست داشتم، هم خنک بود هم محفوظ، ترس اینکه کی ببیندمون رو نداشتیم. فرقی نمیکرد چه فیلمی باشه همین که کنارم بودی کافی بود، هرم نفس هات، خنده های ریزت، اشکای بیصدات… فیلم اصلی تو بودی، من که از فیلم روی پرده چیزی نمی فهمیدم، اصلا نگاه نمیکردم، برای اینکه تو متوجه حواسپرتیم نشی، همیشه قبل از اون، مجله فیلم رو میخوندم تا بتونم درباره اش باهات صحبت کنم.

تابستون اخر وقتی حرف رفتن زدی بند دلم پاره شد و پای امیدم سست. اما تو گفتی یک روز هم بیشتر از اونچه لازمه نمی مونم.

یک روز…. یک روزت چقدر طولانی 

شد.اگه نظر من بود، لازم که هیچ، روزها از کافی هم گذشته بود و کاسه صبرم سرریز شده بود. 

قرار گذاشتیم از روزی که رسیدی به مقصد، هر شنبه برام نامه بنویسی به یاد شنبه های خاطره انگیزمون. 

 و ماهی یکبار برام پست شون کنی. 

من هم شنبه ها برات مینوشتم به امید اینکه اولین نامه ات برسه و آدرست رو داشته باشم. اما دریغ… 

تو که قول بیخودی نمیدادی، تو که فراموشکار نبودی، پس چی شد. تمام این مدت نوشتم و منتظر موندم، اما مگه تا کی میشد امید رو توی دلم زنده نگه دارم. 

یک عالمه نامه پست نشده توی کمدم خاک میخوره. 

 یکی از همکلاسی هات رو دیدم فقط به آرزوی شنیدن خبری از تو سر حرف رو باهاش باز کردم قبل از من، اون احوالت رو پرسید، بُهت من رو که دید، گفت مگه شما با هم ازدواج نکردید ، شما که اینقدر همو میخواستید. گفت یادم نمیاد از کی شنیدم، ولی یادمه که گفت عکسش رو با یکی دیده، نمیدونم شایدم اشتباه میکنم… 

همکلاسیت داشت حرف میزد، سرم به دَوَران افتاده بود دیگه نمیفهیدم چی میگه، وسط حرفاش گفتم خداحافظ و رفتم، رفتم و پشت سرم رو هم نگاه نکردم. صدای همکلاسیت رو شنیدم که گفت وا… این چش شد؟ بیچاره حتما قالش گذاشته. 

با همون حال بد رفتم خونه، سر کوچه که رسیدم آمبولانس در خونه مون بود، نگران دویدم، پیرزن همسایه پایینی مون حالش بد شده بود. منو که دید تنها تونست بهم بگه مادر دفترچه بیمه و داروهام توی کشو آینه ست، قربون دستات برام بیار.

کشو رو که باز کردم یه عالمه پاکت نامه اونجا بود. دفترچه و دارو ها رو دادم به مامور اورژانس، پرسید شما پسرشونید، گفتم همسایه ام.

اما بازم خطاب به من چندتا دستور مراقبت داد و رفت. 

پیرزن بیچاره یه عمر چشم به راه پسر مفقودالاثرش بود.

ازش پرسیدم نامه های توی کشو مال کیه. گفت از طرف پسرمه ولی من سواد خوندن ندارم. گذاشتم خودش بیاد برام بخونه و همه چیو برام تعریف کنه.

اما من دیدم که شماره طبقه ما روی نامه ها بود، دستخط تو بود.

حالا چطور نامه ها رو از پیرزن بگیرم، چطور امیدش رو ازش بگیرم. فقط من حالش رو درک میکردم. نامه ها به جونش بسته بود. 

پس تو منو فراموش نکرده بودی. تنها چیزی که اون لحظه به ذهنم رسید این بود که آخرین نامه رو بردارم. میرم تا در خلوت اتاقم بخونمش. دیگه آدرست رو هم دارم. 

خدا دل هیچ بنده امیدوارش رو نمیشکنه، مطمئنم. 

دیماه ٩٩

#پریسا_توکلی