داستان کوتاه از پریسا توکلی

داستان کوتاه “افرا” از پریسا توکلی

افرا

از پنجره داشتم بیرون رو نگاه میکردم که شنیدم گفت: خوشرنگه ها!
برگشتم دیدم افرا آینه به دست مشغول رژلب زدنه. متعجب و معترض گفتم: چه کار میکنی وسط اتوبوس؟ واجبه حالا؟
لبخند به لب گفت: ستّار داره از مرخصی برمیگرده، میخوام تا قبل از اینکه بره پادگان ببینمش. اسم ستّار رو که می برد قند تو دلش آب میشد. به طرز عجیبی دلبسته اش شده بود.
ستّار سرباز و افرا دانشجو بود، هر دو غریب بودن توی شهر، واسه همین از دیده شدن و لو رفتن نمی ترسیدن، کسی نمی شناخت شون. گاهی تحمل بی پروایی های افرا رو نداشتم. بی قید به ستّار ابراز علاقه می کرد. هر کاری برای دلخوشی خودش و ستار انجام میداد. ساعتها آشپزی میکرد تا بتونه برای ستار غذای مورد علاقه اش رو ببره. یه ترم پول کتابهاش رو برای خرید کاپشن واسه ستّار خرج کرد و خودش با کتابهای قرضی و کهنه سال بالایی ها سر کرد. از بهترین فروشگاه ها براش خرید می کرد.
روزی که دستخط ستّار رو نشونم داد داشت از خوشی قالب تهی میکرد. یه خط از شعر سهراب سپهری رو شکسته نستعلیق نوشته بود: “زندگی حس غریبی ست که یک مرغ مهاجر دارد”
اینهمه هیجان افرا برام قابل درک نبود.
افرا مرتب بهم میگفت: “عاشق نشدی وگر نه می دانستی….” شایدم درست فکرمیکرد، من تا اون روز دل به کسی نسپرده بودم و احوال و رفتارش برام عجیب بود. اینقدر همیشه ذوق زده بود که زندگیشون رو تا ده سال بعد توی رویاهاش بافته بود.
خوشحال بودم که دو نفر اینقدر همدیگرو دوست داشتند. و دلم میخواست منم یه روز مثل اونا عاشق بشم.

تا اینکه اخرین روز امتحانات، دیدم بچه ها دور لادن، هم دانشگاهیِ ترم اولی مون رو گرفتن و دارن عکس می بینن، عکس های نامزدیش بود که توی شهرستان خودشون جشن گرفته بودن، دو سه تای اولی عکسهای تکیش بود، برای قشنگی لباس و دسته گل و خوشگلی خودش کلی تعریف و تمجید کردم، پرسیدم پس کو نامزدت؟ عکس جفتی شون رو که داد دستم، خشکم زد، مردی که کنار لادن بود به نظرم خیلی آشنا اومد، باورم نمی شد، عکس بعدی و بعدی، جای شک باقی نگذاشت، ستّار بود. چطور ممکن بود؟ لادن گفت: چرا ساکت شدی، نکنه نامزدم رو نپسندیدی؟
با ترس و تردید و یه لکنت ناخواسته جواب دادم: نه، نه… این چه حرفیه، خوشبخت بشید، چقدر به هم میاید.
یه لحظه دلم سوخت برای هر دوشون، هم افرا، هم لادن. آخه ستار چطور تونسته بود این مدت نقش بازی کنه. نه میشد به لادن چیزی گفت که از زندگی تازه اش دلچرکین بشه نه جرات داشتم به افرا بگم، که مطمئن بودم دیوانه میشه. ولی اگر هم نمیگفتم به هر دو دوستم ظلم کرده بودم. قدرت رو در رو شدن با افرا رو نداشتم. زنگ زدم. گفتم یه چیزی دیدم ولی نمیدونم باید بهت بگم یا نه؟ اصلا چطوری بگم؟
انگار یهو به دلش افتاد پرسید: ستار چیزیش شده؟ گفتم: نه اون طوری که تو فکرشو می کنی. با صدای لرزون پرسید: نکنه با کسی دیدیش؟ کلمات از دهنم بیرون نمیومد، صدای “هوم” گفتنم توی گوشی تلفن و توی مغزم پیچید. منتظر عکس العمل افرا نموندم، گوشی رو قطع کردم و سریع رفتم پیشش. وقتی رسیدم، فکر کردم گریون و نالون میبینمش. اما مثل یه مجسمه یخی سرد و بی روح و رنگ پریده بهم خیره شد و

 

 

یه جعبه داد دستم. گفت: یادگاریهاشه، دیگه به دردم نمیخوره. بهش پس بده یا بریز دور. افرا چمدونش رو گذاشته بود وسط اتاق هرچی داشت رو ریخته بود توش. پرسیدم چرا وسایلت رو جمع میکنی؟ مگه واسه ترم بعد برنمیگردی؟ گفت: این سفر آخره، من دیگه پامو توی این شهر نمیگذارم. گفتم آخه حیفه یه ترم مونده…. گفت: حیف خودم بودم و دلم. نگران نباش شاید انتقالی گرفتم.
به دلم افتاده بود، این بار که از شهرشون برگشت رفتارش یه جوری شده بود، یه جورِ عجیب مهربون و خجالتی. انگار عذاب وجدان داشت، پشیمون شده بود، نمی فهمیدم چشه. جدی نگرفتم ولی دیگه تموم شد.

از افرای دیروز تا امروز، یه دنیا فاصله بود. انگار در عرض یکساعت بزرگ شده بود و از اون هیجان و شور جوونیش اثری نبود.
بغلش کردم، بوسیدمش. گفتم ارزش نداره خودت رو اذیت کنی.
گفت: دیگه هیچ چیز برام ارزش نداره، نه عشق نه اعتماد نه….
افرا رفت، دیگه نه برای کار دانشگاهش برگشت نه تماسی گرفت، نه آدرس و شماره ای از خودش بهم داده بود.
تابستون گذشته بعد از شش سال، اسم و عکس افرا رو اتفاقی توی یکی از شبکه های اجتماعی به عنوان یک زن پژوهشگر موفق دیدم در کنار همسرش که به نظر خارجی میومد. ظاهرا افرا مهاجرت کرده بود و ادامه تحصیل داده بود. از ته دل براش خوشحال شدم. افرا، قامتْ-افراشته و زیبا، سربلند از سختگیری های دنیا گذشته بود و به جایگاهی که لایقش بود رسیده بود.

نویسنده:

#پریسا_توکلی