داستان کوتاه

داستان کوتاه-انار شیرین-پریسا توکلی

ماریا خیلی از اون باغ کوچیک و با صفا خوشش اومده بود، مخصوصا که فصل انار بود. از همونجا بود که اصلا عاشق انار شد. کلی وسط درختها و با انارها سرخ و از کاسه های ناردونه ی نعنا و گلپر زده ی طاووس خانوم عکس گرفت.

داستان کوتاه از
پریسا توکلی

انار شیرین

آصف که از سفر چهارساله ی ادامه تحصیلش برگشت یک عروس فرنگی با خودش آورده بود، به قاعده زیبا، مودب و معاشرتی.

طاووس خانوم ته دلش قند آب میشد وقتی دوست و آشناها با چشم خریدارانه به عروسش نگاه میکردند. خلاصه که ماریا شده بود بهانه پز و افاده مادرشوهرش. مرتب از قد و بالا و پوست مهتابی، موهای بور و چشمای زاغ و لبخند ملیحش تعریف میکرد.

طاووس خانوم چپ و راست مهمونی میداد تا عروس فرنگیش رو به فامیل نشون بده.

اما آصف و ماریا که برای مدت کوتاهی اومده بودند ایران دلشون میخواست یه کم از زیبایی های ایران لذت ببرن. ضمن اینکه ماریا حوصله جمع های شلوغ رو نداشت و بیشتر مایل بود توی شهر و طبیعت اطراف بگرده.

اما طاووس خانم دست بردار نبود.

بدون توجه به اختلاف فرهنگی و زبان متفاوت شون یکبند حرف میزد و ماریا سعی میکرد با صبوری لبخند بزنه و اعتراضی نکنه، آصف عصبی میشد و میگفت آخه مادر ماری که حرفای شما رو متوجه نمیشه، فقط خودتون و اونو خسته می کنید. طاووس خانوم هم بهش برمیخورد و قهر و غیظ می کرد و میگفت: ” از خداش باشه حساب آوردمش، دارم از اسرار خانوادگی براش میگم.

تازه مگه مادرِ آقا کرامت، وقتی عروسش شدم، با من چطور رفتار می کرد. انگار کنیز آورده بود، از کله سحر تا بوق سگ از من کار می کشید، کرامت هم که میومد، کلی ازم شکایت می کرد پیش پسرش و دو قورت و نیمش هم باقی بود، مگه من چند سالم بود، هنوز دوازده سالم نشده بود منو واسه پسرش پسندید، کرامت مرد کاملی بود اونوقتها.

حالا که من اینقدر احترام زنت رو میگذارم، آصف خان، اینهمه بگذار و وردار و مهمونی و قربون صدقه اش می رم، بدهکارم شدم، خوبه والا….”

آصف دست انداخت دور شونه های مادرش و گفت: “ناراحت نشو، میخوام که خودت رو خسته نکنی، اونم که متوجه نمیشه چی میگی، ایشالا تا سفر بعدی سعی میکنم بیشتر فارسی یادش بدم. این بار فقط چندتا کلمه و جمله کوتاه در حد برخوردهای اولیه بلده. شما همیشه مهربون و با گذشتی طاووس خانوم.”

فرداش بند و بساط پیک نیک رو راه انداختند و رفتند سمت بیرون شهر، از مال و اموال آقا کرامت یه باغ انار برای زن و بچه هاش به یادگار باقی مونده بود که به هر زحمتی بود سبز و زنده نگهش داشته بودن.
ماریا خیلی از اون باغ کوچیک و با صفا خوشش اومده بود، مخصوصا که فصل انار بود. از همونجا بود که اصلا عاشق انار شد. کلی وسط درختها و با انارها سرخ و از کاسه های ناردونه ی نعنا و گلپر زده ی طاووس خانوم عکس گرفت.

اون سفر به ماریا خیلی خوش گذشت با اینکه حس غریبیِ عجیبی داشت ولی در کنار آصف احساس آرامش میکرد.
دوسال بعد دختر ناز و زیبای اونها به دنیا اومد، دختری که جذابیت شرقی آصف و زیبایی های غربی ماریا رو داشت، اسم نارشین رو براش انتخاب کردن.
نارشین به معنای انار شیرین یا شیرین تر از انار. و واقعا به شیرینی اسمش و زیباییِ میوه بهشتی انار بود.

آصف مرتب برای خانواده اش عکسای دخترک شون و مراحل رشد و یادگیری کارهای جدیدش رو می فرستاد، از طرف دیگه برای اینکه نارشین از فرهنگ ایرانی دور نمونه، باهاش فارسی حرف میزد و از آداب و رسوم ایران براش میگفت و سعی میکرد با دوست و آشناهای ایرانی رفت و آمد بیشتری داشته باشن.
طاووس خانم پشت خط تلفن از فارسی حرف زدن لهجه دار نوه اش دلش غنج میرفت. ماریا هم بعد از چند سال کاملا فارسی رو یاد گرفته بود و دل مادرشوهر رو حسابی به دست آورده بود.
اما طاووس خانوم در حسرت دیدار و زندگی با عزیزانش پیر شد.
آصف و ماریا به خاطر مشغله های کاری خودشون و تحصیل نارشین با فاصله چند سال یکبار به ایران میومدند.
طاووس خانوم در تنهایی توی خونه قدیمی آقا کرامت در حالی چشم از دنیا فرو بست که آرزوی برگشت و یه دل سیر دیدن پسر و عروس و نوه شیرینش به دلش مونده بود.
وقتی آصف و زن و بچه اش اومدن دیگه مامان بزرگی نبود که با آغوش باز و لب خندون نارشین رو بغل کنه. نارشین با چشمی اشکبار در خونه مادر بزرگ رو میزد و دلش میخواست اون در رو به روش باز کنه. کوچه و خونه سیاه پوشِ رفتن طاووس خانوم بود.
نارشین دیگه داشت سال اخر دبیرستانش رو تموم میکرد، آصف که از اینهمه دوری و آرزوی دیدن مادرش، افسوس میخورد، تصمیم گرفت دوره بازنشستگی رو برگرده به سرزمین مادریش. فکرش رو با ماریا درمیون گذاشت، قرار شد دخترشون که وارد دانشگاه شد و از استقلالش مطمئن شدن، آصف و ماریا به ایران برگردن و یه دونه دخترشون بمونه و به تحصیلاتش ادامه بده.

اما…. اما توی همون مراسم سوگواری، دوتا چشم سیاه، پنهانی قدم به قدم نارشین رو دنبال می کرد. نگاههای ملتهب و دلی بیقرار که تمام این سالها، خبرها و عکس های دختر زیبا رو پیگیری میکرد، مربوط به کسی نبود جز خواهر زاده محجوب و کم حرف آصف. خواهری که اون هم بعد از ازدواج به تهران رفته بود و طاووس خانم سالی یکبار، عید تا عید می دیدش، و چندتا تابستون که آصف به ایران میومد.

حالا معین دل توی دلش نبود که با نبود مادربزرگ، حتما خانواده داییش اشتیاقی به ایران اومدن ندارن، اما خبر نداشت که اونا چه تصمیمی گرفتن.
که اگر میدونست بال در می آورد.
ولی همین بیخبری باعث شد که معین آخرین و تنها حربه اش رو به کار بگیره و به نارشین نشون بده که بهش علاقه منده و امیدوار باشه که راهی برای رسیدن به معشوق پنهانیش پیدا می شه.

چه انتظار شیرینی، به شیرینی اسم و رسم معشوق.

دی ماه ٩٩
#پریسا_توکلی