داستان کوتاه بی بی گل از فروغ تمکین فرد

داستان کوتاه بی بی گل از فروغ تمکین فرد

بی بی گل

کنارم نشست و زانوهای لاغرش رو تو بغل گرفت.
گفت :عزیز دل من ،دنیا تا بوده پر بوده از پستی و بلندی. اصلا زندگی یعنی رنج،یعنی درد،یعنی صبر…
دلم میخواست همونجا دراز به دراز می خوابیدم رو زمین و سرمو تو دامنش میگذاشتم و دل می سپردم به نوازش دستهای پینه بستش. دستی پر از چین و چروک، که توی هر شیارش یه تجربه بود. پر از قصه های تلخ و شیرین.
گفتم: بی بی اصلا چرا ما عاشق میشیم که بعدش رنج بکشیم، تنمون تب کنه، سر به بیابون بذاریم؟
زیر لبی خندید و چشم دوخت به اون دورها.
میدونی پسر جون، بالاخره باید یکی باشه، عاشق بشه، همه رو جون به سر کنه،بیاد اینجا بشینه چشم بدوزه به این جاده پیچ در پیچ.

دستم رو دور شونه نحیفش انداختم و خودمو بهش چسبوندم.با دلخوری ساختگی گفتم:اصلا مگه شما خبر داری چرا من اینجا نشستم؟ راست بگو میخواستی بگی عاشق بشه،خل بشه.
گفت: اگر دیدی جوانی بر درختی تکیه کرده…
دست یخ کردشو به لبهام چسبوندم و بوسیدمش.
ادامشو گفتم :بدان عاشق شده و گریه کرده.همینه دیگه بی بی؟
زانو هاشو با اخم جابجا کرد و گفت: ای پسر بلا.مثل بابابزرگتی.
بی بی جون تو هیچوقت عاشق شدی؟
صداش کم جون شد ونگاهش بی رمق. میدونستم سوال خوبی نپرسیدم. ولی امان از کنجکاوی درونی سمجی که هیچوقت دست از سرم برنمیداشت.
آره که شدم.
عاشق بابا بزرگ؟
نه عزیز جان. قبل از اون خدا بیامرز.

صاف نشستم و بین خنده ای که نمیتونستم کنترلش کنم و چشمهای گرد شده گفتم:
ای ناقلا. بی بی خیلی کلکی که تا حالا نگفته بودی. وای خدای من، بابا بزرگ میدونست؟
سرشو تکون داد.
همهمه یه عده که بهمون نزدیک میشدن شنیده شد. دو تایی برگشتیم و چند تایی
کوهنورد رو دیدیم. احتمالا هوای اردیبهشت شیراز مثل من هوش از سراونها هم برده بود راهی کوه و دشت شده بودن و بالا میرفتن.

بی بی دستی براشون تکون داد و اونا هم جوابشو دادن.
حالا بی بی خوب میدونست که من تشنه شنیدن ماجرای عاشقیش هستم مثل تمام روزهایی که زیر لحاف کرسی اتاقش تجربه های زندگیشو تو ذهن و روحم تزریق میکرد.
بابام همیشه به شوخی میگه: میترسم بشی پسر بی بی و توی ده پیشش بمونی. من و مامانت بیایم ملاقاتی.

از جام بلند شدم و رو تخته سنگ کج و کوله ای رو به روش نشستم.
چشمهای آبیش حتی قبل اینکه من ازش بخوام داشت تو خاطراتش سفر میکرد.

بی مقدمه گفت: پسر همسایمون بود وقتی خونه آقام بودم. پسر حسین آقا قصاب.
چند سالی از من بزرگتر بود. اما شیطون بود و آب زیرکاه. وقتی فهمیدم خاطرمو میخواد که تیر کمون به دست، روی تیغه دیوار خونمون ، مینشست. منو که ظرف میشستم زیر نظر میگرفت.
با سنگ بهار نارنج و گنجیشک و شاخ و برگها رو میریخت رو سرم. بعضی وقتا هم سنگه میخورد تو سرم و درد میگرفت.

دستامو از زیر چونم برداشتم و با تعجب گفتم: بی بی از کجا مطمئنی عاشقت بود؟
گفت: ای ننه جون. بالاخره یه روز که رفته بودم مغازه مش کریم برای مرغهامون دون بخرم گیرم انداخت. گفت بد جور خاطر خواه شده. میخواست با هم فرار کنیم.
میدونست آقام منو بهش نمیده.
خوش بر رو بودم و چشم آبی. درس هم که میخوندم.

ولی اون علاف بود و بیکار و شیطون. نمیدونم چی داشت که چشم دخترای ده دنبالش بود.
ترس برم داشت از عاقبتش، ولی چیکار کنم تو اون سن و سال خیال میکردم میخوامش. شایدم وهم برم داشته بود و دلم میخواست جلوی بقیه دخترا خودی نشون بدم.
. گفتم وای بی بی باهاش رفتی؟
روسری گلدارشو مرتب کرد و گفت:
بله جانکم رفتم. ولی تا همون منزل اول. به قول شما جوونا ایستگاه اول.

قرار گذاشتیم نصف شب،کنار آب انبار ده همدیگه رو ببینیم و از اونجا با الاغش بریم تا ده بالا و بعدش هم بپیچیم سمت کامفیروز. اونجا منو عقد کنه و بریم یه گوشه ای زندگی کنیم.
گفتم: بی بی اصلا بهت نمیاد. رفتی سر قرار؟ ولی با کدوم پول میخواست عروسی کنه این پسر حاج حسین؟

پیشونیشو خاروند. چشماش به یک نقطه خیره موند و گفت: چی بگم والا….
اونشب برف اومده بود.چند تکه لباسمو با دو قرص نان و یه کم پولی که از جیب آقام برداشته بودم توی یه پارچه پیچیدم و پاورچین اومدم تو کوچه.

جلوی آب انبار نشسته بود روی الاغ و منتظرم بود. صورتشو تو تاریکی نمیدیدم ولی دستاشو که دراز کرده بود سمتم حس می کردم. گفت بدو تا کسی نیمده. بیا سوار شو بریم. ولی نمیدونم چی شد گرمی دستش یکهو تو دلم یخبندون درست کرد. انگار تازه فهمیدم دارم چه بلایی سر خودم و آقام میارم.همینجور که دل دل میکردم دست خدا انگار از آستین کاکام بیرون اومد. اون موقع شب تو کوچه پیداش شد. تو تاریکی از صداش که دنبالم اومده بود شناختمش.
دردسرت ندم عزیزکم.
همه چی رو به کاکام گفتم.خدا بیامرز خیلی مرد نازنینی بود. با مردهای یکدنده و الکی غیرتی اون زمونها زمین تا آسمون فرق داشت. خیلی حواسش بهم بود.

هنوز مبهوت،چشمهای آبیشو نگاه میکردم.
با غم عشق چه کردی بی بی؟
ننه اون عشق نبود. سایه عشق بود.
بعدها عشق رو با گرمی دل بابا بزرگت شناختم.
گفتم: پسره چی شد؟ پسر حاج حسین؟ دیگه ندیدیش؟
گفت: نه ولی چند سال بعد خبر دار شدم قاچاق فروش شده بود بیچاره.

حالا دیگه پاشو بیا اینور. انگار مینی بوس آرزوهات رسید.برگشتم و از سر تپه پایین جاده رو نگاه کردم. اول مامان و بابا پیاده شدن و بعدش اونی که دلم براش پر میکشید.یه کلاه نقاب دار گذاشته بود. دستش رفت سمت لبش و بوسه ای برام فرستاد.
پایین تپه به بابا که رسیدم ،زد رو شونمو گفت:به هر بدبختی بود اجازه این عروستو از باباش گرفتم. بابا جون دوران نامزدی دیگه بسه
زودتر عروسی کن ما رو نجات بده از این رفت و آمد.

از بالای تپه بی بی برام دست تکون میداد.

نویسنده:فروغ تمکین فرد

تنطیم:پریساتوکلی
بخش فرهنگی