داستان کوتاه مخاطبان

داستان کوتاه تصویر از نرگس عسکری

داستان کوتاه مخاطبان از
نرگس عسکری

تصویر

به نظرت موقع مرگ چه تصویری از جلوی چشممون میگذره؟
میگن درآخرین لحظات زندگی ِآدم ، کل زندگیش مثل فیلمی با سرعت از جلوی چشماش رد میشه. معلومه که ۵۰ _۶۰ سال و یا کل زندگی آدم دیده نمیشه و مهمترین هاشو میبینه .
به نظرت اولین تصویر چیه؟
آخرین تصویر چیه؟
تصویری هست که لبخند بزنی ؟
یا خودت برای خودت گریه کنی؟
فکر میکنم اولین تصویری که من می بینم دخترک لاغر با موهای متوسط قهوه ای روشنه که داره میدَوه .
میدونم اون موقع من تنها، توی دشتِ بزرگ و پر از گل نبودم .ولی خیال می کنم که بودم. خداوند اونقدر دوستم داره که این تصویر رو از من نگیره.
دخترک میدَوه ومیدَوه. بزرگ و بزرگتر میشه!
چرا خداوند نذاره بدَوم ؟
“مگه زندگی جز دویدن چیز دیگه ای بود؟”

در دشت سرسبز و زیبا با سرعت باور نکردنی میدَوم ، بزرگ و بزرگترمیشم . وهمچنان میدَوم .
“مگه زندگی جزدویدن چیز دیگه ای بود؟”

دشت ِپرگل و بزرگ به انتها رسیده و من باید از داخل کوچه ها و خیابان ها بدَوم .
راستی چرا همیشه عجله داشتم؟
دکتر می گفت:” استرس در وجودت نهادینه شده از وقتی به مدرسه رفتی با تو بوده. ”
بعد هم عجله در کل زندگی مثل با سایه من بود. استرس…عجله …استرس …عجله …

همینطور میدَوم ومیدَوم .

گاهی هوا روشن و گاهی خیابونا تاریک و بی سر و صدا میشه. ولی همچنان میدَوم .
“مگه زندگی جز دویدن چیز دیگه ای بود؟”

هرچه سرعتم کمتر میشه موهام سفید تر میشن.
نمیخوام خاطرات بد و تلخ یادم بیاد.
حتی تو خیابون های تاریک .
حتی وقتی زیربارون میلرزم وخیس شدم.
حتی وقتی ازشدت تنهایی ،صدای قلبم ،تنهاصدای دنیاست . یاوقتی ازشدت دلتنگی چاره ای جزسکوت نیست .

زندگی من با سرعت گذشت. در حال دویدن .
“مگه زندگی جزدویدن چیزدیگه ای بود؟”

گاهی که نفس کم آوردم، ایستادم و دستامو روی زانوهام گذاشتم و نفس عمیق کشیدم .آخه من همیشه نفس کم میارم. ولی فکر نکنم بعد از این نفس لازم داشته باشم . دیگه هیچی نیاز ندارم. فکر نکنم دیگه به کسی هم نیاز داشته باشم .

آخرین تصویر من چیه؟
نمیدونم .

چرا خدا باید تصاویر زندگی مارو مثل فیلم برامون نمایش بده ؟
شاید هم این کار مغز باشه.
احتمالاً اونایی که با لبخند دنیا رو ترک میکنن تصویر آخرِ زیبایی دارن .
اونقدر زیبا که حتی سختی مرگ و متوجه نمیشن .
حتما زمانی لبخند زدن، که بعداز دویدنِ بی نهایت، به خودشون گفتن:
” مگه زندگی جزدویدن چیز دیگه ای بود؟”

نویسنده:
نرگس عسکری
تنظیم:
پریسا توکلی