داستان کوتاه

داستان کوتاه “دور باش اما نزدیک”به قلم “رامک تابنده”

دورباش اما نزدیک
جلوی منظره سبز دریاچه قالیچه ی کوچیکم رو پهن و خاک جا مونده روی سطحش رو با یک دستمال مرطوب پاک کردم‌. چهار زانو نشستم و دستهام رو به حالت دعا روی زانوهام گذاشتم . به منظره روبه روم خیره شدم و از انرژی سبز وزلال جهان پیرامونم جون گرفتم. با یک دم عمیق، هوای پاک بهاری رو مهمون ریه هام کردم. چشم هام رو آروم روی هم گذاشتم ودل به صداهای اطرافم سپردم. آهنگ بکر طبیعت، ملودی خارق العاده ای داشت. رقص نسیم‌، تو برگ های سبز و تازه می پیچید و با طنازی جلوی دریاچه‌ی زیبا که آینه‌ی تصویر جنگل زمردی رو به روش بود چرخ
می زد. از این چرخش عاشقانه، آب های دریاچه هم به وجد‌ آمده و با رقص موج هاشون تو سینه ی عاشق صخره های اطراف والسی با شکوه رو به نمایش گذاشته بودند، حتی پرنده ها هم از این هارمونی زیبا مست شده و صدای چهچهه ی مستانه اشون فضا رو پر کرده بود. از وصل شدن به انرژی ناب طبیعت از حسی پاک لبریز شدم و‌حواسم رو روی دم و باز دمم متمرکزکردم. یک ،دو ، سه ، چهار و …
ضرب آهنگ قلبم با ملودی جهان اطرافم‌ یکی شد و روحم‌ به سمت رهایی پر کشید. نیم ساعتی در این بی وزنی غوطه ور و از این حس بی بدیل سیراب شدم. چشم که باز کردم، نسیم صبحگاهی، زیر سر انگشتان‌ گرم خورشید به خواب رفته و چتر زرد طلایی آفتاب روی دریاچه پهن شده بود. از تابش ملایم خورشید روی پوست صورتم به وجد اومدم. یاد گرفته بودم که برای کوچکترین نعمت های زندگیم شکرگزار و قدردان باشم. و این قدر شناسی حال دلم را خوب کرده بود. من موفق شده بودم‌ با سفر به درونم بی قراری های ذهنم رو پر کنم و از هر شرایطی بهترین رو برای خودم بسازم‌.
به روزهای نه چندان دوری فکر کردم که آدم ها یکی پس از دیگری ناامیدم می کردند و من که خوشبختی رو تنها در گرو مهر انسان های دوپا می دیدم هر روز بیشترضربه می خوردم و بیشتر در چرخه سیاه نفرتم فرو می رفتم‌.
حس قربانی اسیری رو داشتم که در سفر عمرش محکوم به تنهاییه… این حس غریب، بدجوری عذابم می داد و شور زندگی رو از قلبم گرفته بود. عاقبت، شبی در اوج ناامیدی خالق برترم رو صدا زدم و ازش خواستم که به دلم آرامشی از جنس رحمت خودش عطا کنه و طولی نکشید که بهاره رفیق دوران
جوانی ام رو ملاقات کردم. خیلی وقت بود ازش خبر نداشتم.
بهاره بعد از پایان دبیرستان مهاجرت کرده بود و من و اون با وجودی که خیلی با هم صمیمی بودیم در این سال ها از هم دور افتاده و از یاد هم غافل شده بودیم‌. نگاهش روی صورتم ثابت موند و چشم هاش خندید من هم لبخند زدم. اومد جلو و دست هاش رو محکم دور گردنم‌ حلقه کردو دو تا ماچ آبدار چسبوند دو طرف گونه هام. سرم رو گرفت بین دو تادستش،
با لحن با نمکی گفت:”شيرين! نمی دونی که چقدر این مدت تو فکرت بودم … واقعا باور نمی کنم که الان این جا دارم می بینمت. هم توی خوابم بودی و هم توی فکرم !
چند بار اومدم‌ اینستاگرام تا برات پیام بگذارم، اما هر دفعه یک چیزی پیش می آمد و یادم می رفت.” لبخند کم رنگی زدم و زیر لب جواب دادم :
” ببخشید من باید حالت رو می پرسیدم! بهم خبر رسید که کسالت داشتی. دل نگرانت بودم ها … اما نمی دونم چرا ننوشتم…؟ بخشید! یهاره چشم هاش رو تنگ کرد و شمرده گفت: “یواش یواش دارم می فهمم که چرا خوابت رو می دیدم…دختر چت شده؟ کجا‌گیر افتادی ؟ الان سه دقیقه است داریم با هم حرف می زنیم. دوبار عذر خواهی کردی! چرا این قدر عذاب وجدان داری؟
خب من هم می تونستم از تو خبر بگیرم، اما نگرفتم! ولی عذاب وجدان هم ندارم”
دستم رو تو دستش گرفت و توی چشمم خیره شد. چشم هاش یه آرامش عجیبی داشت. قلبم از انرژی مثبت لونه کرده توی نگاهش آب شد و بغض گره خورده ی توی گلوم شکست و از گونه هام جاری شد.
بهاره موهای بلند روی‌شونه هام رو نوازش کرد
و گفت : “شیرین تلخ و تاریک شدی… درکت می کنم… خودم هم این روزها رو داشتم! می دونی…
کسی که دلش رو به محبت های کاذب آدم های زمینی زنجیر کنه عاقبت دلشکسته و افسرده می شه …
نمی گم کسی رو دوست نداشته باشی ها! اما خودت رو برای جا شدن تو دل آدم ها کوچیک نکن. عشق رو گدایی نکن! آدم ها با هم فرق دارند. برداشتشون از عشق و عاطفه خیلی متفاوته.‌ بعضی ها دلشون کوچیک و تاریک، و محبت هاشون ظاهریه، کسی رو دوست ندارند و در دنیای دروغین خودشون اسیرند، کینه ای و تنگ نظرند و با حس منفی و نامساعد قلبشون می تونند دنیات رو تيره و تار کنند. یک گروه دیگه هستند که به ظاهر عشق و محبت دارند، اما حسشون عمق نداره. این ها هم بدجور زمینت می زنند ، مبادا بهشون اعتماد کنی و وابسته شون بشی … این قماش حس وفاداری و قدردانی در قلبشون بسیار کم رنگه! این ها وقتی موقعیت خودشون در خطر باشه به راحتی عشقت رو می فروشند، دست هات رو ول می کنند و گناه مشکلات کوچیک و بزرگشون رو گردن تو می اندازند و بالاخره بعضی ها هم هستند که به نام عشق، محدود و کنترلت می کنند و پر پروازت رو می چینند! بگو ببینم، گرفتار کدام دسته شدی که آن‌قدر ناامیدی شیرین؟
به فکر فرو رفتم … در کتاب زندگی ام، تجربه های تلخ و پردرد زیاد داشتم. آدم هایی که لالم کرده بودند و نمی تونستم و نمی خواستم راجع بهشون با کسی حرف بزنم و حالا بهاره حس ناامیدی و انزجار محبوس در قلبم‌ رو دیده و برای نجاتم‌ آمده بود.
با صداش دوباره به خودم آمدم…” شیرین حواست با منه ؟” سر تکان دادم. بهاره ادامه داد:”می دونی شیرین، حقیقت اینه که عشق حد و مرز نداره، عشق اون حس ناب درون خودته که می تونه از مس وجودت طلا بسازه، اما برای شناختن این عشق باید از آدم ها جدا و به منبع حیات متصل بشی. باید خودت رو بشناسی. خودت رو دوست داشته باشی. بدونی که تو، خدای وجود بی بدیل خودتی و خیلی بیشتر از این می ارزی که برای جا شدن تو دل تنگ بعضی آدم ها خودت رو کوچیک کنی. وقتی عشق و نور خو گرفته در وجودت رو بشناسی، به آرامش می رسی و چتر طلایی زندگی روی‌سرت باز‌ می شه. اون وقت یواش یواش، آدم های هم فرکانس با تو زیر این چتر کنارت جمع می شن و لحظه هات رو قشنگ تر می کنند. آدم هایی که زیباییشون دروغی نیست، نقاب به چهره ندارند، خودخواه نیستند، سرکوب و کنترل تو کارشون نیست. کسانی که صادقانه مهربانند. پاک و بی آلایشند. بی محابا و بی منت عشق می ورزند و با کیمیای محبتشون قلبت رو گرم می کنند. شیرین؟ به حرف هام فکر کردی؟”
سرم رو بالا گرفتم و به برق انرژی نافذ چشم های سیاهش خیره شدم. قلبم می گفت که می تونم به خودش و حرف هاش اعتماد کنم . آروم گفتم :”بهاره خیلی سخت بود این سال ها… حرفات رو باور دارم. خودم هم خسته شدم‌. نمی خوام دیگه با آدم هایی که در قفس جسم و روح بیمارشون زندانی شدند و قلب من رو هم از درد سیاه کردند دمخور باشم. می خوام به سرچشمه لایتناهی نور و زندگی وصل بشم و خودم رو بیشتر دوست داشته باشم. پر پرواز می خوام‌! لطفا رها بودن رو به من هم یاد بده.”
غنچه ی لب های خوش فرم بهاره به خنده ای بی نظیر باز شد و دوباره گفت :” آخ شیرین! حالا فهمیدم چرا این قدر توی فکرت بودم دختر! من همیشه کنارت هستم، اما رها شدن از بند این دنیای بی انصاف، تنها به خودت بستگی داره.
تو باید دو اصل بزرگ رو در این راه در نظر داشته باشی. اصل اول: ایمان داشته باش که دنیا محل گذره و تمام چالش های زندگیت یک موقع تموم می شه و روزهای خوبت از راه می رسه. حتما خوب می دونی که انسان، فقط با امید و ایمان می تونه در مقابله با ناملایمات، قوی و آروم بمونه. اصل دو: اعتقاد داشته باش که، هیچ گاه نمی تونی دنیا و آدم هاش رو تحت کنترل خودت در بیاری و انتظار داشته باشی که همه باب میلت رفتار کنند، اما می تونی نگاهت رو به خوبی و بدی‌ متعادل تر کنی. نه اصرار داشته باشی که همه رو درک کنی و نه توقع درک شدن از جانب آدم ها رو داشته باشی. هیچ کس و هیچ چیز رو قضاوت نکنی، غصه نخوری و آنچه که در کنترلت نیست رو به خدا بسپاری. به این روش‌ می گن مراقبه و آن زمان که مراقبه، ملکه ی ذهنت بشه از بند دنیا رها و به سرچشمه ی انرژی متعالی متصل می شی، به آرامش می رسی و روی روشن زندگی رو می بینی. تمرین کن! مراقبه رو شروع کن !
یقین دارم که با این روش، سال دیگه، آدم خوشحال تری خواهی بود.‌ دختری آزاد، رها و سرشار از حس ناب عشق و زندگی”

امروز با بهاره قرار داشتم. برای مدت کوتاهی به ایران بازگشته بود. شاید در این یکسال، هر روز و هر هفته با هم حرف نزده بودیم ،اما این بار، انرژی ناب مهر و رفاقتش رو توی قلبم احساس می کردم . می دونستم که می تونم در هر موقعیتی روی حمایتش حساب کنم. پشت میز دنج کافه قدیمی منتظرم بود به طرفش دویدم، دست هام رو دور گردنش حلقه کردم و با ذوق گفتم: ” سلام عزیزدلم چقدر به دیدن صورت قشنگت احتیاج داشتم. کاش نزدیک بودیم‌.” لبخند قشنگ همیشگی اش صورتش رو روشن کرد و گفت: “دلهای ما که بهم نزدیک باشد، دیگر چه فرقی می کند که کجای این جهان باشیم. دور باش، اما نزدیک! من از نزدیک بودن های دور می ترسم”* . دستش رو گرفتم و گفتم:”حالا دیگه می دونم‌ که چه دور و چه نزدیک قلبم بهت نزدیکه. خوشحالم که تو رو تو زندگیم دارم.” بهاره با تکان دادن سر، حرف من رو تایید کرد و پرسید : “شيرين، یک آرامشی توی صورتت می بینم که خیلی قشنگه، بگو ببینم، حال دلت خوبه؟زنده ای؟ زندگی
می کنی؟”
سر تکان دادم و دو انگشت اشاره و سبابه ام را به علامت پیروزی بالا بردم . سرخوشانه گفت:” بله رفیق زندگی می کنم… همان طور که تو یادم دادی با مراقبه و عشق به او ”
رامک تابنده
بهار ۱۴۰۲

“دلهای ما که بهم نزدیک باشد، دیگر چه فرقی می کند که کجای این جهان باشیم دور باش اما نزدیک … من از نزدیک بودن های دور می ترسم.”
*احمد شاملو

نوشته و تنظیم :رامک تابنده