داستان کوتاه مخاطبان

داستان کوتاه-دو قناری-امیرکیوان صمدی

داستان کوتاه از
امیرکیوان صمدی

دو قناری

سه روز تمام گریه کردم و خودم را به در و دیوار کوبیدم ولی مثل همیشه فقط لبخند تحویلم می داد . این رفتار مخصوص اش بود دربرابر خواسته های من ، چه معقول چه نا معقول و من چه می دانستم فقط می خندبد و این خنده کفرم را در می آورد برای همین با صدای بلند گریه می کردم. غروب روز سوم با صدای زنگ در به سمت آن دویدم  ،  ساعت را نمی دانستم اما میدانستم زمان آمدنش بود. با شوق در را باز کردم ولی از دستش ناراحت بودم و اخم کردم، آغوشش  را برای من باز کرد  اما در پاشنه در ایستادم و نگاهش کردم . بغض خفیفی در گلو داشتم و شروع کردم به جویدن ناخن انگشتم .  باز هم لبخند بر لب داشت و با دست اشاره کرد : بیا دختر بابا ولی توجه نکردم . دوباره اشاره کرد ،نگاهش کردم. لبخندش همان لبخند همیشگی بود ولی چشمانش می درخشید . پا برهنه چند قدم جلو رفتم ،وقتی نزدیک شدم گوشه ای از چرخ دوچرخه را دیدم ، جیغ بلندی کشیدم و بغلش کردم بلاخره خرید ! یادم نیست چقدر تشکر کردم و چه گفتم ، دوچرخه صورتی رنگ با عکس دو پرنده روی تنه آن ، صبر نکردم تا اجازه دهد ، دسته  دوچرخه را گرفتم وآن را داخل حیاط بردم. با پا یک میله آهنی که بالای چرخ عقب بود را پایین فشار داد و دوچرخه را عقب کشید و گفت: این که می بینی اسمش جکه ، هر وقت خواستی پیاده بشی چرخت را بذار روی جک تا نیفته.
خیلی خوشحال بودم شاید بالای ده بار دور دوچرخه چرخیدم و با دست نوازشش کردم . گفت : برات چرخ کمکی وصل می کنم گفتم : نمی خوام من که بچه نیستم بزرگ شدم نگاهم کرد و خندید من هم خندیدم . بار اول که سعی کردم داخل حیاط سوار بشوم  زمین خوردم  و پایم درد گرفت اما اول دوچرخه را نگاه کردم و وقتی فهمیدم چیزی نشده و سالم است تازه درد پایم شروع شد . باز او بود که خودش را رساند و گفت : صبر کن پشتت را بگیرم . لجبازی کردم و گفتم : نمی خوام من که بچه….صدای خنده اش در خانه پیچید . پشتم را گرفت ، بار اول دنبالم آمد بار دوم کمتر پشتم را گرفت و بار سوم ، چهارم و پنجم دیگر دستش روی دوچرخه نبود و من فکر می کردم هست ، از آن به بعد دیگر پشتم را نگرفت اما من پشتش را گرفتم  و ده سال بعد از روی سکو برایش جلوی دوربین دست تکان دادم و بوسه بر مدالم زدم .
 
 

یک جاده ساحلی کنار دریا و من با تمام قوا رکاب می زدم ، دیگر بعد از این همه سال با آموزش هایی که دیده بودم می دانستم چگونه باید انرژی ام را ذخیره کنم تا قبل از رسیدن به پایان مسابقه کم نیاورم . این یکی از اولین نکاتی بود که به من یاد داد. نمی دانستم از کجا بلد بود ولی بلد بود این نکته را هیچ یک ازهم تیمی های من بلد نبودند و من مثل یک  راز حفظ اش کرده بودم . وقتی چهار پنج دوچرخه سواری که اول مسابقه از من پیش افتاده بودند را با خونسردی پشت سر گذاشتم تنها شدم نیم نگاهی به اقیانوسی که در حاشیه اش جاده مسابقات را ساخته بودند انداختم موج ها آرام به صخره ها می خوردند و من از تماشایشان لذت می بردم.از مسابقه غافل شدم منظره بکر باعث شد کمی آهسته تر برانم  ولی ناگهان صدایش در گوشم پیچید حواست کجاست دختر شماره ی پنج داره می رسه ناغافل سرم را به عقب برگرداندم شماره پنج نزدیک  شده بود و شاید با چهار پا دیگر به من می رسید سرم را برگرداندم و پا زدم با تمام قوا ،  دور بعدی با تمرکز بیشتر و دور سوم با نفس گیری فروان باعث شد که دوباره فاصله ام زیاد شود، حسم می گفت که دارم  فاصله می گیرم باز نفسگیری کردم و سرعتم را بالا بردم جاده کاملا مسطح بود بعد پنج دقیقه  نفس گیری سرم را چرخاندم دیگر کسی پشت سرم نبود. پشت سرم یک جاده خالی ، باید سرعتم را ثابت نگه می داشتم تا بتوانم همین فاصله  را تا نیم ساعت باقی مانده حفظ کنم. حاشیه  کنارجاده ، سمت مقابل دریا  از همان اول که استارت زدیم ، پرازتماشاچی بود اما هر چه جلو تر آمدیم از تعداد آنها کم شد دراین قسمت که من به تنهایی رکاب میزدم هیچ کس نبود و این داشت نگرانم میکرد از دور یک سیاهی توجه ام را جلب کرد سعی کردم برای رسیدن به آن سیاهی، سرعت را بیشتر نکنم ، کم کم به سیاهی که نزدیک شدم باز صدا درگوششم پیچید: آفرین  به همین شکل متمرکز پا بزن، آفرین دیگر چیزی نمانده داری میرسی
نا خودآگاه لبخند روی صورتم نشست این صدا همیشه در مسابقات به من کمک میکرد و همه جا با من بود زمزمه کردم ممنونم مربی، ممنون مربی را برای بار دوم فریاد کشیدم در حالیکه صدایم در جاده پیچیده بود به سیاهی ها رسیدم با تعجب پدرم را دیدم باز به همراه همان خانومی بود که در تمام کابوسهایم حضور داشت و من با توجه به شباهتش با خودم حدس میزدم باید مادرم باشد.  در حالیکه خنده روی صورتم ماسیده بود از آنها گذشتم و پدرم و مادر خیالی ام با تمام قوا دست تکان می دادند و صدای پدرم در فضا ، می پیچید: تمرکز، تمرکزیادت نره بهترین شاگرد دنیا ، قهرمان من .
تا سرم را برای ادامه مسیربرگرداندم،  شماره پنج از من جلو زد و بعد شماره هفت، دنیا دور سرم چرخید سعی کردم با سرعت پدال بزنم اما گویی قدرت نداشتم هر چه تلاش کردم سرعتم بالا نرفت شماره پانزده هم گذشت بغض گلویم را فشار داد و ناگهان با صدای بلند گریه کردم و حمله عصبی به من دست داد، لرزش که شروع شد از حال رفتم و نفهمیدم چه شد فقط احساس کردم کسی دارد من را تکان می دهد چشم باز کردم مهناز بود بهترین رفیقم در تیم ، با تعجب نگاهش کردم مهناز گویا از نگاه متعجب من ترسید با لکنت گفت کابوس می دیدی هواپیما را با صدات ریختی به هم ، با استرس نیم خیز شدم سرم گیج بود دیدم همه نگاه ها به سمت من است خجالت کشیدم و خودم را در صندلی رها کردم و با دستهایم صورتم را پوشاندم. مهنازبه آرامی در گوشم گفت که تو نفر اول مسابقه جاده ساحلی ملبورن شدی و همه اینها که دیدی ، کابوس خستگی مسابقه بود . فکر پدرناگهان به سرم هجوم آورد. صدای مهناز قطع شد ، سکوت مطلق در ذهنم . با خودم گفتم باید این بار هر آنچه از مادرم می داند را برایم تعریف کند نباید دیگر در زندگی من نکته ی مبهمی وجود داشته باشد. این همه پنهان کاری در این سالها فقط حال من را خراب تر کرده بود باید واقعیت را بفهمم . باید بدانم مادرم کی بود و چرا از دنیا رفته است؟ تصمیم داشتم این بار تهدیدش کنم که اگر مهر سکوت را نشکند، دیگر مسابقه نخواهم داد. می دانم  برای مربی ام مهمترین چیز حضورمن در مسابقه است با این که همیشه تکرار می کرد مادرت دوست نداشت مسابقه دهی….
 

 نویسنده امیرکیوان صمدی

تنظیم پریسا توکلی