داستان کوتاه از پریسا توکلی

داستان کوتاه “راننده یا هنرپیشه” از پریساتوکلی

راننده یا هنرپیشه

” روزی که دیپلم گرفتم، بابام گفت گواهینامه ات رو بگیر تا بتونی پشت تاکسی بشینی، هم کمک من باشی هم دستت توی جیب خودت باشه. 

اونموقع من یه پسر قدبلند، موبور بودم که یه سیبیل بی جون پشت لبم داشتم و روی پوست سفیدم یه هاله طلایی انداخته بود. چشمای رنگیم من رو به این باور رسونده بود که میتونم هنرپیشه خوش چهره و محبوبی بشم. آرزوهای رنگی قشنگی داشتم. با اینکه اون زمان توی خانواده ما کار یدی ارج و قرب داشت، پدر و مادرم از تفکرات من پشتیبانی میکردن. منم کارم شده بود سینما رفتن و عکس هنرپیشه های ایرانی و خارجی رو جمع کردن. یه کلکسیون قابل داشتم واسه خودم.

واسه همین راننده تاکسی شدن برام اُفت داشت. از طرفی هم میخواستم یه پولی توی دست و بالم باشه تا بتونم برم دنبال آرزوهام .

شروع کردم به کار، روزها تاکسی دست بابا بود وشبها زیرپای من، خیابونا رو گزمیکردم و مسافرای جور واجور رو جابجا میکردم.

از دکتر و مهندس گرفته تا دانشجوی عاشق دلشکسته، کارگر خسته، ادمای شنگول از مهمونی برگشته و مرد روستایی بقچه به دست با کلاه نمدی خانم سیگاری با صدای دو رگه، مردی با موهای بافته و ناز و عشوه… 

تا اینکه یه شب یه خانم و اقایی رو سوار کردم که بر خلاف ظاهرشون خیلی با لحن بد با هم صحبت می کردن و بحث داشت به دعوا میرسید،

منم کم کم داشتم میترسیدم کار به جاهای باریک بکشه. یهو خانمه سکوت کرد و گفت، اه یادم رفت اینجاشو، متن فیلمنامه رو داری؟

نفس راحتی کشیدم که صدای بلندش اونا رو به خنده واداشت، گفتن چی شده پسر، نکنه فکر کردی دعوامونه؟

گفتم: اره والا، شما هنرپیشه اید؟

خندیدن و گفتن: بله با اجازه ات.

گفتم: منم خیلی دوست دارم برم دنبالش ولی هنوز راهشو پیدا نکردم.

مرد یه نگاه به زن انداخت و گفت: نظرت چیه واسه اون نقشی که بی هنرور باقی مونده؟

جواب خانمه منو از خوشحالی به عرش برد، گفت: قیافه اش که باب فیلمای گیشه ایه، می مونه استعدادش،

 پسر جون میتونی فردا صبح بیای همونجایی که سوارمون کردی؟

 

نمیدونم بگم چقدر خوشحال شدم. 

فرداش با لباس اتو کشیده و کتونی های نو و عینک افتابی هدیه خواهرم فکر میکردم شدم خدای زیبایی. 

رفتم به باغ لوکیشنی که در حال کار بودن تا کارگردان رو ببینم. 

 

و این شد که به جرگه سینمایی ها پیوستم.”

امیدوارم که مصاحبه قابل قبولی شده باشه. یه نسخه هم برای خودم بفرستید. خیلی خسته ام، الانم از در اینجا بیرون برم، باید کلی امضا بدم و برای عکس با هوادارا معطل بشم.

ممنون روز خوبی داشته باشید.

نویسنده:

#پریسا_توکلی
بخش فرهنگی