داستان مخاطبان رسانه

داستان کوتاه (روح سرکش) از محبوبه تورانسرایی

روح سرکش عشق در حصار تن نمی میرد.

روزی آتش مقدس در پیکره ی ما شکوهمندانه می درخشد. حاشیه ی رود سِن قدم را می زدم ، کفش های نویی که خریده بودم پایم را زخمی کرده بود. سوزش پاهایم من را به گذشته های دور می برد…
_آخ آخ نزن ننه حليمه غلط کردم.
_ بی چشم و رو همین مانده که بگویند گیس بریده هستی! آدمت می کنم.
ننه حليمه این را گفت و ترکه را به کناری پرت کرد. غرغر کنان به داخل خانه رفت.
پیرمرد ژولیده ای که همه او را عَبِدْ دیوانه، صدا می زدند و خانه اش کنج کوچه های غبار گرفته ی محله بود. در حالی که خنده کنان دور خودش می چرخد به من گفت:آهای گیس بریده تو فقط آدم باش، زن یا مرد بودن فرقی نمی کند.
از روی زمین بلند شدم، خاک ها را از روی لباس های برادرم تکاندم.
با پشت دستم اشک های مخلوط شده با خاک را از روی صورتم را پاک کردم.با صدایی که از شدت درد می لرزید گفتم:چطور فرقی نمی کند؟ هان؟ چشم نداری که ببینی؟ برو دنبال کارت دیوانه
کشان کشان به داخل خانه رفتم. باید تا پدر نیامده لباس ها را عوض می کردم، موهای چیده شده ام را زیر روسری پنهان کردم. تقصیر من چیست که دختر شده بودم، دلم میخواست به هر جایی سرک بکشم. دلم می‌خواست از ته دل بخندم و کسی پشت چشم نازک نکند. ملکه بودن قواره ی تنم نمی شد دیوانگی بیشتر به من می آمد.
و اینبار وسوسه ای باعث شده بود تا خودم موهای بلند و تاب دارم را کوتاه کنم و لباس پسرانه بپوشم، اما مگر می شود آدم اصل خود را تغییر دهد؟! تمام دوران کودکی و نوجوانی ام اینگونه گذشت.
همیشه نُقل مجلسِ پچ پچ های دوست و آشنا بودم. در حالی که مطمئن بودم خطایی از من سر نزده است. تنها کنجکاوی و پرسش‌گری باعث شده بود تا همه به چشم موجودی خیره سر به من نگاه کنند. همیشه در سرم سوالاتی در گردش بود. من کیستم؟ برای چه به دنیا آمده ام؟ چرا بین آدم ها فرق گذاشته می شود؟
بر خلاف شیطنت های همیشگی ام بسیار باهوش و خلاق بودم. علاقه ای وصف ناشدنی به هنر داشتم حالا هر نوع که می خواست باشد، همیشه پیگیر مطالب هنری بودم و از این میان رویای دیدن فرانسه و بناهای شگفت انگیزش بیش از پیش فکرم را مشغول می کرد.
بعد از پایان دبیرستان و شرکت در کنکور در رشته هنرهای تجسمی دانشگاه تهران پذیرفته شدم. از کودکی آنقدر دل به دریای تجربه های گوناگون زده بودم که حالا در اول جوانی پخته تر از بقیه دوستانم به نظر می رسیدم. تصمیم داشتم به جواب تمام سوالاتی که در من موج می زد برسم. تلاش های پی در پی من تبدیل شد به صد ها تحقیق و مقاله، باور کردنی نبود اما بدون اینکه بدانم داشتم به رویای دیدن فرانسه نزدیک می شدم و اینطور شد که از سوربن سر درآوردم. کلاس مجسمه سازی دریچه ی جدیدی در زندگی ام بود. استاد جوان چهره ای آشنا به نظر می آمد. بعد از چند جلسه متوجه شدم که دنیل پدری ایرانی و مادری فرانسوی دارد. .او همیشه علاوه بر مجسمه سازی حرف های زیادی برای گفتن داشت. یک روز که در حال ساخت پیکره ای کوچک بودیم گفت: بچه ها من فکر می کنم مجسمه ها معابد بدون ستایشگر هستند. همان طور که هر کدام از ما یک معبد هستیم. معبدی برای حضور عشق
در حالی که داشت با دقت بدنه ی مجسمه را تراش می داد ادامه داد:
گاهی در عالم صورت غوطه ور می شویم آنقدر که یادمان می رود این ظاهر تنها ظرفی است برای او، هرچند که این کالبد هم عزیز است چون جایگاه حلول عشق است. اما باید حواسمان باشد رسالت مهم تری داریم به نام انسانیت که با روح آدمیزادی پیوند خورده است.
بعد از سال ها یاد عَبِد افتادم لبخندی گوشه ی لبم نشست.
_استاد یاد دیوانه ی شهر ما بخیر که می گفت:
زن و مرد ندارد، آدم باید در انسانیت ریشه بدواند.
سرش را بالا گرفت و با حالت خاصی که همراه با غرور بود گفت:
بچه ها ایرانی ها یک ضرب المثل دارند که می گوید حرف راست را یا باید از دیوانه یا از کودک بشنوی.
صدایش را صاف کرد و گفت : ولی از حق نگذریم زن ها معبد های مقدس تری هستند. چون لطافت و عشق بیشتری را در وجود خود دارند.
حس عجیبی به دنیل داشتم. کششی که با حرف هایش بیشتر از قبل شده بود.
این حس دو طرفه بود. انگار من نیمه ی پرسشگر روح استاد بودم که از او جدا مانده بود و حالا کائنات ما دو تا را کنار هم قرار داده بود. چند باری با او همراه بقیه هنرجو ها به گالری های شهر پاریس رفته بودیم. اما این بار از من خواست که عصر به تنهایی با او به یک گالری بروم و بعد هم شام را در کنار هم باشیم. گالری نزدیک سن بود. کنار کلیسای نتردام قرار گذاشتیم. ذوق زده بودم. انگار روح در تنم نمی گنجید. تاکسی برای من حجمی شبیه به قفس داشت. دلم می خواست تمام راه را قدم بزنم.وسط راه آنقدر حواسم پرت بود که پایم پیچ خورد و زمین خوردم. یک لنگه از کفش هایم هم پاره شد. مجبور شدم یک جفت کفش نو بخرم. حاشیه رود سن را قدم می زدم، کفش های نویی که خریده بودم پایم را زخمی کرده بود.
گوشه ای ایستادم. حجم زیادی از هوای نمناک و تازه را وارد ریه هایم کردم، به دیواره های کلیسای نوتردام خیره شدم.
حدود یک سال از آتش سوزی کلیسا گذشته بود، ولی همچنان زیبا و خاص در چشمان من می درخشید. منی که بعد از تمام جستجوها معبدی به وسعت قلبم پیدا کرده بودم.
دنی با یک سبد رز سرخ به من نزدیک شد. گل ها را به دستم داد. نگاهم را دنبال کرد.
نفسی همراه با افسوس کشید.
_حیف شد که سوخت. امیدوارم زودتر بازسازی “بانوی ما” تمام شود.
گل ها را بو کردم. عطر زندگی در جانم پیچید. سری تکان دادم.
_اما هنوز هم با شکوه است.

نویسنده: محبوبه تورانسرایی

 

تنظیم :پریسا توکلی

دبیر بخش فرهنگی