داستان کوتاه مخاطبان

داستان کوتاه رویای رهایی از نرگس عسکری

داستان کوتاه مخاطبان

از نرگس عسکری

 

 

 

رویای رهایی

اواسط آذر ماه بود. قطرات باران آرام از شیشه پنجره سر می‌خوردند. آشپزخانه به یُمن اجاق خوراک پزی گرم شده بود.
رویا به سرعت مشغول جمع آوری آشپزخانه بود .باید با عجله به کارها رسیدگی می‌کرد.

رها با بی حوصلگی وارد شد و کیفش را روی میز پرت کرد و گفت : مگه قرار نبود امروز بیای مدرسه من ؟
و رویا در حالیکه ظرفها رو توی سینک میگذاشت گفت : از بانک مرکزی بازرس اومده بود . نتونستم مرخصی بگیرم . می‌بینی که خودمم دیرتر از همیشه رسیدم.

رها گفت : پس اگه فردا منو سر کلاس راه ندادن تقصیر توئه. گفته باشم!

رویا که حتی فرصت نکرده بود پیشبند بپوشد، گفت: فردا حتما میام تو هم تا غذا آماده میشه اتاقها رو مرتب کن لطفا.

رها بی توجه به صحبت رویا روی صندلی نشست و گفت : میدونی به چی فکر میکنم ؟ اگه سال آخر نبودم و پای نمره و کنکور درمیان نبود ، جوری جوابشون و میدادم که حالشون جا بیاد و لازم نبود تو هم مرخصی بگیری . دوست ندارم دختر بی دست وپایی باشم ولی انگار تو بدت نمیاد . نه؟

رویا جواب داد: نه . اصلا . من چنین چیزی و ازت خواستم ؟
فقط میگم با بی ادبی و پرخاش هیچ‌مشکلی حل نمیشه .

بعد هم در قابلمه رو برداشت تا کمی آبلیمو به غذا اضافه کند.

رها سرش را روی میز گذاشت . در موقعیت بدی قرار داشت . معلم فکر می‌کرد در امتحان تقلب کرده . او و کنار دستیش را به دفتر فرستاده بود . بعد هم صدای جیغ معاون و پادر میانی مدیر و توافق برای حل مسئله . به این شکل که بچه ها تعهد بدهند وبرای محکم کاری اولیا هم امضا کنند.
هیچکس حرف رها را باور نکرده بود . آبرویش رفته بود . شاگرد زرنگ کلاس مواخذه شده بود و از همه بدتر اینکه دوستش هم به بی گناهی او اعتراف نکرده بود .

رها گفت : به محض اینکه دیپلمم و بگیرم تکلیف همه شون و روشن میکنم. حالا میبینی.

رویا با خونسردی گفت: مشکل بزرگی نیست با یه تعهد حل میشه بهتر از اینه که از این درس بیافتی .حالا بلند شو اون مانتو و مقنعه رو هم درآر دلم گرفت .گاهی حس میکنم دادشم هستی نه خواهر کوچولو .
و بعد ریز ریز خندید .

رها گفت :خیلی دلم میخواست مَرد بودم . تو اگه مرد بودی چکار میکردی ؟

رویا بی معطلی گفت : خیلی به این موضوع فکر کردم . اگه قول بدی بعد از ناهار ظرفها رو بشوری برات میگم .

رها بسرعت گفت: باشه قبول . حالا بگو اگه مرد بودی چکارایی میکردی؟

رویا نفس عمیقی کشید و گفت :اول از همه یه موتورسیکلت توپ میخریدم و با یه کوله پشتی میزدم به دل جاده و گوشه گوشه دنیا رو میگشتم .ازوسط جنگل‌ها عبور میکردم .تو دامنه کوهها آتیش درست میکردم و از رودخونه ها ماهی میگرفتم . به دنبال دریاچه ای زیبا کیلومترها راه میرفتم و در قله کوهها عکس یادگاری میگرفتم .

رها گفت : بخاطر اینکه مَرد نیستی این کارا رو نمیکنی؟ یا چون مجبوری از من مواظبت کنی؟

رویا نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداخت و جواب داد : حالا اگه پدرو مادر هم زنده بودن ویا تو نبودی با این وضع جامعه میشد این کارا رو کرد؟

بعد از پشت پنجره نگاهی به بیرون انداخت و گفت: این هوا جون میده واسه موتورسواری. بارون ، نم نم بباره و از بین این همه برگهای زرد ونارنجی آروم عبور کنی . از دل یه تونل رنگارنگی که تمومی نداره .
با آه بلندی ادامه داد : شبها چادر کوچیکی برپا میکردم و اونقدر به ماه و ستاره‌ها نگاه میکردم تا خوابم ببره . تو ساحل دریاها شنا میکردم و ساعت ها به صدای امواج گوش میدادم . از روستاها و شهرهای کوچیک و بزرگ دیدن میکردم .تو بازارچه های محلی میچرخیدم و با آدم‌های مختلف آشنا میشدم . اونور دنیا شبها به بار میرفتم و اونقدر مینوشیدم که فراموش کنم کی هستم و از کجا اومدم بعد هم با دختران زیبای محلی تا صبح میرقصیدم و از شادی هوار می‌کشیدم .میچرخیدم و میچرخیدم تا روی دنیا رو کم کنم و صبح وقتی چشمام و باز میکردم خودم و در آغوش زیبا رویی پیدا میکردم .
چشمکی زد و گفت: آره عزیزم کل دنیا رو میگشتم و احتمال داشت نیمه گمشده م و پیدا کنم بعد اگه اون دوست داشت، باهم سفر میرفتیم و دنیا را می‌گشتیم . اگه هم نه ، که یه کلبه تو دل طبیعت می‌ساختم.

رویا مکث کرد . اونقدر فضا ساکت شده بود که شک کرد رها توی آشپرخانه باشد . پس برگشت و پشت سرش را نگاه کرد. رها دستهایش را زیر چانه اش گذاشته بود و محو صحبت‌های رویا بود..

رویا دستش را جلوی صورت رها تکان داد و گفت کجایی دختر ؟ من رفتم کل دنیا رو چرخیدم . تو هنوز تو فکر مدرسه ای؟

رها بی هیچ کلامی کیفش را برداشت و به اتاقش رفت . مقنعه را کند وطره ای از موهایش را پشت لبش گذاشت ، تا شبیه سیبل شود.
به جامعه ای فکر کرد که بزرگترین آرزوی زنانش ، مَرد بودن است. به امنیتی که زنان احساس نمی‌کنند . به هزاران هزار رویاو خیال‌های شاد و زیبایی که در گور سینه ها دفن شده اند.!

نمیخواست تسلیم شود . جنگنده خوبی بود و نمیخواست میدان مبارزه را به نفع هیچ موجود یا شرایطی ترک کند . هیچ قانونی جرأت نداشت جلوی او دیوار بسازد .

ماژیکی برداشت و روی آیینه نوشت : دنیا ! من درحسرت مرد بودن، از آرزوهام دست نمیکشم

نویسنده: نرگس عسکری

تنظيم :پریسا توکلی

دبیر بخش فرهنگی