داستان کوتاه

داستان کوتاه “شیدا” از پریسا توکلی

شیدا

“واااای رهی، از دست تو. آخه من به این دختر طفلکی چی بگم، کلی مغزش رو به کار گرفتم، اصلا به تو فکر هم نمی کرد. اینهمه از تو تعریف کردم، آسمون و ریسمون به هم بافتم تا راضی شده بریم خواستگاریش، الان تو میگی اشتباه شده. رهی… رهی سرم داره منفجر میشه. چند بار بهت گفتم من دلم نمیخواد زنت رو از بین دوستای من انتخاب کنی و دوستی مون رو به خطر بندازی؟ “
رهی، هم از عصبانیت ریما ناراحت بود هم از اشتباهی که ناخواسته پیش اومده بود.
روزی که رهی حس کرده بود دلش پیش دوست خواهرش گیر کرده، متوجه شد با اینکه به عشق در نگاه اول اعتقاد نداره، گرفتارش شده. و بعد از اعتراف درباره احساسش پیش ریما، هیچ کدوم فکر نمیکردن همچین اشتباهی رخ بده.
اون روز ریما دوتا مهمون داشت.
دونفر که کاملا نقطه مقابل هم بودن. آرتا که یه دختر ساکت و آروم، سفید با موهای لخت خرمایی و چشمای رنگی بود و شیدا که دوستِ آرتا بود و به واسطه اون با ریما آشنا شده بود. شیدا پر شر و شور، فعال و با انرژی بود. سرخوش و شادمانه رفتار می کرد، هرچیزی رو پر آب و تاب تعریف میکرد و حرف زدنش با حرکات دست و سر همراه بود. مو فرفری و چشم، ابرو مشکی بود.
رهی، بلاتکلیف، ریمای عصبانی رو نگاه میکرد و جرأت دفاع از خودش رو نداشت.
بعد از کلی بد و بیراه شنیدن از خواهرش، گفت: “وقتی من گفتم از دوستت خوشم اومده، تو نباید یه کلام از من می پرسیدی از کدومشون؟ ، اصلا نباید با من مشورت می کردی بعد با اون درمیون میگذاشتی؟”
ریما که عصبی شده بود گفت: “اخه آرتا دوست منه. بارها اسمش رو توی خونه آورده بودم، خودت چندین بار من رو رسوندی خونه شون، دم در دانشگاه اومدی دنبالم، همیشه با آرتا بودم، برای همین فکر کردم حتما توی این رفت و آمد ها دلت رو برده باشه. من خودم اصلا روی شیدا هیچ شناختی نداشتم تا اون روزی که با آرتا اومد اینجا. آخه چطور با یه بار دیدن فهمیدی عاشق شدی.”
رهی گفت:” آخه ریما جانم مگه دلم دست خودم بود، خوب ازش خوشم اومد. ناخودآگاهم همیشه دنبال همچین دختر با نشاط و هنرمندی بود. اون روز که داشتید سه تایی با هم حرف میزدید فهمیدم که رشته نمایش عروسکی میخونه و متن نمایش مینویسه.
ازبین حرفاش متوجه شدم که عاشق حیوونها و طبیعته. وجه مشترک و رفتارش به دلم نشست. خب چی بهتر از این؟ “
ریما جواب داد:” راستش من نمیدونم باید چه کار کنیم. اصلا ازم برنمیاد دل آرتا رو بشکونم. آبروم میره پیش خانواده اش. من اجازه گرفتم بریم خواستگاری، حالا چی بگم؟”
اما رهی معتقد بود نباید یه اشتباه رو ادامه داد و برای یه سوء تفاهم کوچیک، یه عمر پشیمونی رو به جون خرید. پس بهتره قبل از هر اقدامی، به آرتا راستش رو بگن.
اما ریما راضی نمیشد تا اینکه تصمیم بر این شد که قبل از خواستگاری یه بار رهی با آرتا صحبت کنه. قرار دیدار گذاشته شد. دل توی دل ریما نبود، نگران بود که آرتا رو که اینقدر دوست داره، از دست بده و دل اون دختر مهربون بشکنه.
روز موعود رسید و ریما، رهی رو تا کافه همراهی کرد ولی توی ماشین نشست و توی دلش داشت دعا و ثنا میکرد که اتفاقِ امروز ختم به خیر بشه، که ناگهان در ماشین باز شد و آرتا نشست کنارش. ریما مات و مبهوت نگاش کرد. آرتا خندید و گفت: “نگران نباش! اون دوتایی که باید با هم حرف بزنن، مشغول بافتنِ رویای زندگی شونن، من همون روز توی خونه تون از نگاه های رهی فهمیدم که از شیدا خوشش اومده. شیدا هم همین حس رو داشت. پس چرا نباید کار رو براشون آسون می کردیم؟
پیاده شو ما هم بریم توی کافه چندتا میز دورتر بشینیم تا فضولی مون فروکش کنه.”
ریما توی دلش گفت:”دختر! تو چقدر فهمیده ای، چه خوب که دوستی مون با هیچ چیزی به هم نمیخوره، من بیخود نگران بودم.”

#پریسا_توکلی