داستان کوتاه «صدای بوق » به قلم جلال مظاهری

صدای بوق این جا شهر جدید من است با انواع خیابان‌هایی که مثل رودخانه بر بستر شهر در جریان‌اند و هرکدام دارای انشعاباتی که به آن‌ها خیابان‌های فرعی گفته می‌شود. این خیابان‌ها هرکدام کاربردی دارند. برای گریز از شلوغی و دور ماندن از صدای بوق و اشاره دست و از همه بدتر فحش و‌ فضیحت […]

صدای بوق

این جا شهر جدید من است با انواع خیابان‌هایی که مثل رودخانه بر بستر شهر در جریان‌اند و هرکدام دارای انشعاباتی که به آن‌ها خیابان‌های فرعی گفته می‌شود. این خیابان‌ها هرکدام کاربردی دارند. برای گریز از شلوغی و دور ماندن از صدای بوق و اشاره دست و از همه بدتر فحش و‌ فضیحت باید از خیابان‌های فرعی یا جاهای نسبتاً خلوت‌تری حرکت کنی که این خود برایت فرصتی ایجاد می‌کند چون این بار شما هستید که بوق می‌زنید و با دست اشاره می‌کنید که آقا یا خانم عزیز حواست کجاست و شاید هم بد و بیراهی نثارش کنی!
هر جا را که امکان داشت، آسفالتمی کنند تا ماشینی از آن بگذرد، اسمش را گذاشته‌اند خیابان که البته بستگی به عرض آن دارد و به اینکه چند تا ماشین هم زمان می‌توانند از کنار هم رد شوند.گاهی هم خیابان که نه، کوچه پس‌کوچه‌های تنگ و باریکی‌اند که شاید یک ماشین از آن رد می‌شود.
اما خود صدای بوق که موضوع بحث ماست، به شکل مختلفی زده می‌شود؛ بوق ممتد یا تک بوق و بوق عروسی و انواع دیگر که اگر فرصت شد در مورد آن‌ها صحبت می‌خواهم کرد، بوق‌هایی که هر کدام دارای نشانه و علامت خاصی‌اند.
هر خیابان اصلی مثل اختاپوس چند خیابان فرعی دارد. آدم‌هایی که حوصله رفتن در ترافیک و سر و صدا را ندارند، می‌توانند به یکی‌از فرعی‌ها بپیچند تا خود را به مقصد برسانند. خیابان‌های فرعی راه گریزی برای نشنیدن صدای بوق ماشین‌های پشت سر یا کنارت هستند که می‌خواهند راه را برایشان باز کنی. ممکن است جناب‌عالی کاری نداشته باشی اما این بندگان خدا عجله دارند و نمی‌خواهند مثل شما رانندگی کنند. پس باید بوق بزنند و سبقت بگیرند تا به کارشان برسند و تو به ناچار باید کنار بکشی وگرنه بوق پشت بوق است که زده می‌شود تا مجبور شوی کنار بروی و بعد در حالی که از کنارت رد می‌شوند، با صدای بلند و یا اگر شیشه اتومبیل شما بالا باشد با اشاره دست، به هر جهت، منظور خود را به شما می‌فهمانند که یک راننده‌ی دست و پا چلفتی هستید و چه کسی به شما گواهی نامه داده است! البته حرف‌های بد و ناسزا‌هایی هم گفته می‌شود که بماند. اما در خیابان‌های فرعی می‌توانی جولان بدهی. اگر هم در دو طرف خیابان ماشین پارک شده باشد، این شمایید که حکمران خیابان‌‌‌ هستید. حالا بقیه هر چقدر هم بوق بزنند، نمی‌توانند نه از کنارتان و نه از بالای سرتان رد شوند. پس باید صبر کنند تا شما آن مسیر را طی کنید. درکوچه‌های تنگ و باریک وضع از این هم بدتر خواهد بود چون کسی نمی‌تواند برای شما جولان بدهد. اگر هم عابر پیاده‌ای فارغ و خسته از سرِ کار بازمی‌گردد و در عالم خودش سیر می‌کند، یک مرتبه بیچاره با صدای بوق چنان از جا می‌پرد که از ترس به جان پناهی که همان دیوار باشد، تکیه می‌دهد و شما پیروزمندانه نگاهش می‌کنید و همان‌طور که لبخندی بر لب دارید با اشاره دست می‌گویید: “حواست کجاست بابا؟” بعد از کنارش رد می‌شوید و وقتی او به خودش می‌آید که شما از او دور شده‌اید و نمی‌دانید چه چیزهایی نثارتان کرده است که البته خیلی هم مهم نیست.
این خیابان‌ها هر قدر هم طولانی باشند، بالاخره به یک چهارراه با چراغ راهنما می‌رسند. شما باید پشت چراغ قرمز بایستید چون حق تقدم با عابر پیاده‌ی عزیزی است که باید با خیال آسوده‌ از خط بگذرد. اما آن بیچاره از اینکه یک مرتبه چراغ قرمز شود و از ترس اینکه شما بوق بزنید، با حالت اضطراب همان‌طور که حرکت می‌کند، تمام رفتار شما را زیر نظر دارد و زیر چشمی ‌شما را می‌پاید که آیا دست‌تان به سمت بوق می‌رود یا نه. بعد با سرعت از عرض خیابان می‌گذرد و وقتی خودش را در پیاده‌رو می‌بیند، به آرامش می‌رسد. حالا چراغ سبز و بوق زدن‌ها شروع می‌شود. اگر دیر بجنبید از پشت سر بوق‌بارانت می‌کنند. مسابقه با سبز شدن چراغ آغاز می‌شود؛ همه پا روی پدال گاز، منتظر و آماده هستند که حرکت کنند یعنی یا به سمت راست بروند یا چپ، یا مستقیم به سمت شما بیایند که آن وقت تو مجبوری به ایشان راه بدهی و گرنه شاخ به شاخ می‌شوی و تنها حربه‌ای که شما را متوجه‌ی و از خواب غفلت بیدارت می‌کند، همان بوق است و بس. اگر راه را باز نکنی علاوه بر بوق با اشاره‌ی دست چیزهایی نثارت می‌کنند که شما هم به خاطر سر و صدای زیاد ممکن است متوجه نشوید و اگر هم شدید، خودتان را به نشنیدن می‌زنید چون می‌دانید که اگر حرفی بزنید ممکن است راننده محترم بایستد، از ماشین پیاده شود و البته با یک وسیله سرکوب مثل یک چماق یا قفل فرمان ماشین، به سراغت بیاید و درصورتی که مقصر باشی مجبوری سکوت کنی و چیزی نگویی و بگذاری با کمال احترام رد شود.
چهار راه محل تقابل ماشین‌ها است و هیچ‌گونه مجالی برای فکر کردن نیست. باید قبل از این که رنگ چراغ تغییر کند، مسیرت را مشخص کنی واِلا از قافله عقب خواهی افتاد و دیر به مقصد خواهی رسید و برای چند دقیقه تأخیر باید پاسخگوی رییس محترم یا ارباب رجوعی باشی که تا حالا سرپا و منتظر جنابعالی بوده‌اند و از آن‌ها مهم‌تر خانم‌تان و سرویس بچه‌ها که دیر کرده است. در همین چند ثانیه‌ای که پشت چراغ قرمز ایستاده‌ای، به یاد همه‌ی کارهایی می‌افتی که انجام نداده‌ای. اگر یک لحظه درنگ کنی و حرکت نکنی، صدای بوق ماشین‌های پشت سر کرت خواهد کرد. بعد یک مرتبه می‌ببینی میان چند ماشین گیر کرده‌ای و هیچ‌کس فرصت نمی‌دهد که از این کلاف سردر گم رهایی یابی و باز اگر دیر بجنبی، بقیه به روش خود به تو می‌فهمانند که چرا راه را بسته‌ای و حرکت نمی‌کنی. در حالی که نمی‌دانی چکار کنی، چشم تیز می‌کنی تا راه فراری بیابی و پا روی پدال گاز بگذاری و خودت را از این مخمصه نجات دهی و یک نفس راحت ‌بکشی.
صدای بوق در واقع پل ارتباطی بین راننده‌های محترم و اعلام حضوری است به معنای اینکه به من و ماشینم توجه کنید و همچنین هشدار به عابرپیاده‌ای که عجله دارد و بی‌محابا وارد خیابان می‌شود. این صدای نازنین نه تنها هیچ‌گونه مزاحمت صوتی ایجاد نمی‌کند، بلکه همه را از خواب غفلت بیدار می‌کند و تو را دوباره به زندگی روزمره بازمی‌گرداند. تازه باید از راننده‌ی محترم سپاسگزار هم باشی که در حق شما چنین محبتی می‌کند و هشدار می‌دهد که مواظب اطرافت باشی، بخصوص رانندگانی که بی‌هوا و بدون رعایت حق تقدم می‌پیچند و وارد خیابان می‌شوند. (البته باید اذعان کرد که این عمل برای رانندگان محترم یک عادت شده است) حالا فرض کنیم آقای عزیزی به دلیلی مثلاً برای خرید، یا کاری با ماشین خود وارد این میدان نبرد می‌شود و وقتی از این کارزار به خانه باز می‌گردد چیزی از او باقی نمی‌ماند. حال اگر همسر محترم چیزی بگوید یا از خریدش ایرادی بگیرد، انگار که همه‌ی ماشین‌ها پشت سر او دائم بوق بزنند، در این لحظه خود را تصور می‌کند که با عصبانیت از ماشین پیاده می‌شود و با آن چماق کذایی سراغ راننده خاطی می‌رود. اما یکمرتبه می‌بیند که دستش بالاست و در مقابل عیال ایستاده و نزدیک است با دست مبارک بخواباند زیر گوش ایشان که ناگهان به خود می‌آید و وای که اگر به خود نمی‌آمد، چه فاجعه‌ای رخ می‌داد!!! و این یکی‌از آثار مخرب این بوق زدن‌هاست. حال فرض کنید آدمی‌که صبح تا شب در این خیابان‌ها تردد می‌کند، مثل رانندگان تاکسی که دنبال رزق و روزی حلال و به قول خودشان چندرغاز پول هستند، چقدر دنده عوض می‌کنند و با مسافرها کلنجار می‌روند، در طول روز با انواع و اقسام بوق‌ها، از ممتد و تک بوق گرفته تا انواع دیگر، چه بلایی سرشان می‌آید و وقتی هم به خانه برمی‌گردند عیال مربوطه حق گفتن هیچ‌گونه حرف و گرفتن ایرادی از آقا را ندارد واِلا سر و کارش با چماقی است که همیشه کنار صندلی راننده است. شاید یکی‌از دلائل بالا رفتن آمار طلاق یا مشکلات خانوادگی و درگیری زوجین، همین بوق زدن‌ها باشد. [البته این یک نظریه است، آقا شما که کارشناس خانواده نیستید اظهار نظر می‌کنید، مطلبت را بنویس!]
در خیابان نمی‌شود بوق نزد چه با دلیل، چه بی‌دلیل. بعضی‌ها به بوق زدن عادت کرده‌اند، دست خودشان نیست. آن‌ها یا می‌خواهند ماشین شان را به رخ دیگران بکشند و بگویند ببین چه ماشینی دارم یا الکی می‌خواهند بوق بزنند برای دل‌خوشی و اینکه بگویند بزنید کنار ما داریم می‌آییم. بعضی‌ها برای اینکه به دیگران بفهمانند که آقا حق تقدم را رعایت کنید، بوق می‌زنند و بعضی‌ها به عابران پیاده هشدار می‌دهند که مواظب حرکات خود باشید و یک‌مرتبه ندوید توی خیابان. بالاخره مسائلی از این قبیل، که سبب بوق زدن راننده محترم می‌شود. بعضی‌ها هم با بوق زدن می‌خواهند فریاد بزنند و از این طریق عقده‌های خود را خالی کنند که این را هم نمی‌شود کاریش کرد. انسان موجود عجیبی است. باید یک طوری خودش را تخلیه کند چون بهتر از این است که قفل فرمان را بردارد و به جان مردم بیفتد. دلخوشی آدم به همین بوق زدن‌ها است. شاید در خانه با خانم یا بچه‌ها برایش مشکلی پیش آمده باشد یا در اداره با رییس یا کسی درگیر شده و می‌خواهد عقده‌اش را این جوری خالی کند و چون نمی‌تواند فریاد بزند، (اگر این کار را بکند می‌گویند یارو دیوانه شده) از این طریق ابراز وجود می‌کند. شما به دل نگیرید. خود شما هم شاید زمانی رانندگی کرده باشید و دستتان روی بوق رفته و صدایش را در آورده و دیده‌اید چطور می‌شود به مردم و راننده‌ی جلویی خبر داد و اگر گوش نداد می‌شود چند تا بد و بیراه هم نثارش‌کرد تا بداند ماشینی پشت سرش است و بی‌خیال نباشد و کمتر با گوشی‌اش حرف بزند. به نظر شما نباید این حضرات را بوق‌باران کرد تا بفهمند که موقع رانندگی نباید با تلفن حرف زد؟
مردم به این نوع رانندگی و بوق زدن عادت کرده‌اند. شاید من هنوز نتوانسته‌ام با این مسئله کنار بیایم و هنوز به این جور زندگی در شهر عادت ندارم و برایم یک بحران ایجاد شده باشد، نمی‌دانم! حتماً اهالی محترم این شهر به این نوع زندگی عادت کرده‌اند وگرنه باید هر روز در شهر چماق‌کشی می‌شد و کشت‌وکشتار، آن هم به خاطر یک بوق ناقابل. اگر هم گاهی پیاده می‌شوند و برای هم شاخ و شانه می‌کشند، این نشان می‌دهد هنوز بعضی‌ها با این این نوع زندگی کنار نیامده‌اند یا مثل من تازه دارند این نوع زندگی را تجربه می‌کنند. چرا که زندگی شهرنشینی معضلات خودش را دارد اگرچه مردم هم کم‌کم به آن عادت می‌کنند.
می‌خواهم دو مسئله‌ی مهم دیگر در مورد صدای بوق بگویم که خیلی مهم هستند؛ دیده‌اید ماشین‌های مدل بالا و خارجی زیاد بوق می‌زنند ولی ماشین‌های مدل پایین کمتر؟ می‌دانید چرا؟ ماشین‌هایی مثل پراید ۸۳ من اگر تصادف کنند، چون فرم و قیافه برایشان مهم نیست و بیمه با آن‌ها راحت‌تر کنار می‌آید و خسارت پرداخت می‌کند. صافکار هم با دو تا چکش به شکلی دو طرف را راضی می‌کند که قسمتی از خسارت را خودشان پرداخت کنند. اما ماشین‌های مدل بالا و یا خارجی این‌گونه نیستند. این نوع ماشین‌ها از دو جهت نمی‌خواهند یک ماشین مدل پایین زهوار در رفته، خدای ناکرده حتی به آنها بمالد چه برسد که تصادف کند که این دومی ‌دیگر یک فاجعه است. در این موارد راننده‌ی ماشین‌ نوع اول پیاده می‌شود و می‌بیند آن راننده‌ی بیچاره که از خود ماشین هم مفلوک‌تر است، به التماس می‌گویدکه چیزی نشده و بگذر. البته او نمی‌داند که برای آن ماشین یک خط کوچک چه فاجعه‌ای است. چون همین یک ذره خسارت علاوه بر اینکه ماشین را از قیمت می‌اندازد هیچ، سر و کله زدن با بیمه آن‌هم به خاطر مبلغ ناچیزی که برای تعمیر می‌پردازد، خود حکایتی دارد. به همین خاطر اگر این ماشین‌های مدل پایین کمی‌ هم انحراف داشته باشند، چنان بوقی نثارشان می‌شود که چرت آن مفلوک پاره می‌شود و اگر شانس بیاورد و سکته نکند، چنان از خواب غفلت بیدار می‌شود که ممکن است به در و دیوار یا ماشین بغل دستی بزند. تازه وقتی از خواب غفلت بیدار شود با اشاره‌ی دست، مصیبت وارده به ایشان حالی می‌شود. البته ممکن است بعضی تازه به دوران رسیده‌ها که سوار این چنین ماشین‌هایی می‌شوند به اصل خویش باز‌گردند و هرچه از زبان‌شان درمی‌آید، نثار آن راننده‌ی بیچاره کنند. اگرچه باید اذعان کرد ماشین‌های مدل بالا اگر خارجی باشند، در برابر ضربه مقاوم هستند و خم به ابرو نمی‌آورند. ولی ماشینی مثل پراید مدل ۸۳ من با یک ضربه فرو می‌ریزد و عین یک بوکسر بازنده که با یک ضربه نقش زمین شده است، از فرم و شکل می‌افتد و چیزی از آن نمی‌ماند.
از وقتی از قشم به شاهین شهر آمده‌ام موقع رانندگی استرس می‌گیرم. قشم چند تا خیابان بیشتر نداشت و رفت و آمد در آن راحت بود و راننده‌ها کمتر بوق می‌زدند. همه ریکلس بودند و برایشان مهم نبود که پشت چراغ قرمز چند ثانیه‌ای بمانند و کسی برای چنین تأخیر کوتاهی بوق نمی‌زد. اما این جا تا یک لحظه تعلل می‌کنی، بوق‌بارانت می‌کنند و فرصت نمی‌دهند نفس بکشی جوری‌که من همیشه دست‌ و پایم را گم می‌کنم و وسط چند تا ماشین که راه نمی‌دهند رد شوم، گیر می‌افتم. انگاری خیابان را به نام‌شان زده باشند، نمی‌دانم چرا این گونه رانندگی می‌کنند! من فکر می‌کنم دلیل این رفتار زندگی شهرنشینی است اما آن‌ها احساس می‌کنند وقت‌شان طلاست و اگر دیر بجنبند‌ از غافله عقب می‌افتند. آدم‌های شهرنشین همیشه عجله دارند و صبر و تحمل‌شان کم است به همین خاطر همه‌ی رانندگان محترم کنار یا زیر صندلی ابزاری برای جنگ و دعوا دارند و زود از کوره در‌می‌روند و دست به یقه می‌شوند و مجال نمی‌دهند حرفت را بزنی و با اینکه سال‌هاست به شرکت‌های بیمه پول می‌پردازند، به جای اینکه منتظر مأمور قانون شوند، زود شروع می‌کنند به دعوا کردن. ممکن است یکی ‌از دلایل این کار، اثرات همان بوق‌های مداوم باشد که سیستم عصبی‌شان را به هم زده است و انگار که به آن‌ها شوکی وارد شده باشد، ناخوداگاه نسبت به آن عکس‌العمل نشان می‌دهند. این عکس‌العمل بستگی به توانایی افراد و میزان شوک وارده دارد. باز دوباره رفتیم سر مسایل علمی ‌و روانشناسی که در تخصص ما نیست و نمی‌توان در مورد آن اظهار نظر کرد پس بهتر است وارد این مقولات نشویم!
مدت‌هاست با خودم کلنجار می‌روم که باید مثل بقیه‌ی مردم به این سرو صداها و دردسرهایی که در حین رانندگی پیش می‌آید، عادت کنم و با آن‌ها کنار بیایم یا لازم است کنار صندلی راننده قفل فرمان بگذارم!

پایان
* جلال مظاهری