داستان کوتاه مخاطبان

داستان کوتاه-عقرب کشی-الهام آباده ای

داستان کوتاه از الهام آباده ای رتبه برتر مسابقه داستان کوتاه(قلم سبز) بزرگداشت استاد فیض شریفی

داستان کوتاه از الهام آباده ای

عقرب کشی

توتون را چپاند در حقه ی چپق و کبریت زد . به نظرش اوضاع زیاده از حد آرام و بی صدا بود . دودی گرفت و از لوله ی دماغش بیرون داد . شبحی در دور دست به سمتش می دو ید : ” آهااااای ملا علی ! چه نشستی از دنیا بیخبر ؟ آذر داره آتیش می کشه !.” چیزی درون سینه اش فرو ریخت : ” چته صفدر  دم غروبی مثل اجل معلق آوار شدی ؟” صفدر خم شد و دستانش را روی زانویش گذاشت : ” نفسم بالا نمیاد .”  ملا داد زد : ” دِ بنال لامصب ! ” صفدر کمر راست کرد : ” آذر  …..”
” آذر چه مرگت شده ؛ هار شدی ؟ چکار اون بدبخت داری ؟ ” آذر گالن بنزین را بالا آورد و نعره کشید : ” خدا شاهده ، قدم از قدم برداری، خودم و این برات رو جزغاله می کنم . ” ملا کلاهش را برداشت و تاسش را خاراند : ” از خر شیطون بیا پایین ، دو کلوم بگو ببینم حرف حسابت چیه ؟ ” آذر ته مانده ی بنزین را روی سر جلال خالی کرد : ” تا حالا کدوم گوری بودی ملا علی ، هااااااا ؟ وقتی بزرگای ده خوابن غمی نیست ؛ آذر که نمرده ! ”
جلال دهانش کف کرده بود . انگار زوزه میکشید ، التماس کرد : ” ملا  تو رو به همون قرآنی که میخونی قسم ، منو از دست این دیوونه نجات بده .” دسته ی کلاغها زده بودند زیر آواز . انگار گاوی همان حوالی ماغ میکشید .آذر گالن را محکم بر صورتش کوبید : ” قرآن بزنه به کمرت ، تو رو چه به قرآن حیوون؟! ”
ملا درمانده به سمت موتور کریم هجوم برد . زن ها جیغ کشیدند . مردها کمی عقب تر رفتند . بنزین شره کرد روی باک قرمز . ملا پیراهن آبیش را آغشته بنزین کرد و دوباره پوشید . دستان پینه بسته اش را زیر تتمه گرفت و ریش سفید ش را با آن شست : ”  حالا منم مثل توام . میام جلو حرف بزنیم دیدی بیراه میگم آتشم بزن .” مردم به پچ و پچ افتادند . هیجانی در آن همهمه میشد احساس کرد . بعضی نگران ، بعضی مات و مبهوت و عده ای هم گویی برای تماشای صحنه ای از یک فیلم هندی آمده بودند و منتظر که آذر کی کبریت میزند و غائله را تمام میکند . آذر چشمانش را در جمعیت چرخاند . سرش شده بود بازار مسگرها  : ” درد کسی بهر کسی کاه بر دیواره ! ” صنم را دید که بازوی مرجان را می فشرد و خودش را مثل توله ی چسبیده به مادر ؛ پشت سرش پنهان میکرد . انگار خودش را میدید .

درد در تمام وجودش رخنه کرده بود .انتهای شکمش را دست کشید . چیزی دونش کم بود . انگار تهی شده بود . مشتی خاک برداشت . جوجه ای از لانه افتاده بود و کنارش پرپر میزد  . سعی کرد خون خشک شده را از پوستش جدا کند . باورش نمیشد دخترکی که ساعتی پیش در  دشت  روستا  ترانه می خواند و گل دسته میکرد ، حالا روحش را کشته و جسمش را دریده  و دامنش را آلوده اند . خاک را چنگ زد . تن کم توانش را پشت درخت چنار کشید . دستش را بین دندان هایش گذاشت و زجه زد .
جلال زجه کرد : ” چه گناهی کردم ، خدا اسیر توام کرده . ” و پاهایش را بر زمین کوبید و یاد اتفاقات ساعتی پیش افتاد : ” زنیکه ی احمق از جونت سیر شدی برو یه جای دیگه خودت رو خلاص کن ، چرا مثل خر میپری جلوی ماشین ؟ ” آذر فقط ایستاد و در چشمانش زل زد ، نه میدید و نه میشنید . از نیسان آبیش پیاده و با حرص به سمتش رفت . خشم عجیبی در صورتش دید . خواست برگردد ، گامهایش را بلندتر برداشت ؛ به خیالش کسی از پشت پاهایش را با ریسمانی بسته است . ضربه ی محکمی پس سرش احساس کرد . چشم که باز کرد ؛ معرکه ای بود ، بوی بنزین و دست و پای بسته به درخت .
بد هوس چپقش را کرده بود . پکی میگرفت و آرام میشد ، اما نه الان که با جرقه ای جهنمی به پا میشد و هیزمش میشد خودش و آذر و  جلال. ملا روبروی آذر بر زمین نشست ” چی شده بابا ؟! تو که آزارت به مورچه نمی رسه ، بذار بره این مادر مرده . ” آذر نفرت انگیز نگاهی کرد : ” تو چرا ملا ؟ تو که دم از خدا و پیغمبر میزنی ، چرا نفهمیدی بیخ گوشت چه خبره ؟! ”  آذر مثل شیر زخمی در موهای برات چنگ زد و صورتش را نزدیک کرد. جلال نعره ای کشید . آذر آب دهانش را در چشمانش انداخت : ” فکر نمی کردی رسوا شی هاااااا ؟ خودت فک می زنی یا خودم پته ات رو بریزم رو آب ؟ ” جلال نگاهش را دزدید : ” زده به سرت ! تنهایی خرفتت کرده ! توهم زدی  ! ”
جلال جعبه های سیب سرخ را روی هم چید و کنار ملا نشست . عطر ملایم سیب در بوی تندلجن مانده بر کف جو گم میشد .  فنجان شاه عباسی  را نزدیک لبش برد . زیر چشمی صنم را سیر کرد : ” ماشالله  ! اومدی پیش ملا قرآن خونی یاد بگیری ؟! ” ملا یادش آمد ، چقدر آن روز نگاه جلال دلش را شورانده  ، ولی خودش را راضی کرده بود که نگاه پدرانه بوده : ” مردی که خیرات یتیم میکنه  ؟ نه محاله ممکنه !”
چند نفری جرات کردند و  آرام آرام به سویشان آمدند . آذر شش دانگ حواسش به دور و بر بود ، خیز برداشت و فندک را آتش کرد : ” کاری نکنین همین حالا جون نحسش رو بگیرم ! گمشین یالااااا ! ” ملا زیر لب خود خوری کرد و با اشاره ی دست گفت : ” دور شین ، بذارین ببینم چی می خواد بگه .” باد نرمی میوزید و بوی بنزین را در کاسه ی سرشان مینشاند . ملا عق زد : ” بذار جلال بره ، بعد سنگات رو وا بکن دختر جون .” آذر قهقهه ای از سر عصبانیت سر داد : ” شنیدی یه دیوونه سنگ میندازه تو چاه ، صد تا عاقل نمیتونن درش بیارن .” ملا گفت : ” بگو این دیوونه چه سنگی انداخته .” نامردی را بو کشید ؛ مثل کثافتی بود که هم میزدند .
چادر شب و داس به دست روی سنگی کنار زمین یونجه نفسی تازه کرد . پایین دامن گلدارش را زیر پایش جمع کرد . عرق پیشانی کوتاهش را گرفت . آفتاب صلات ظهر بود و هوا لطافتی نداشت  . جلال را دید که مثل گاوی که از طویله گریخته باشد .، جست و خیز کنان از پشت چنارها بیرون دوید . آنقدر دستپاچه بود که دستمال دور گردنش افتاد ، اما او برنگشت . چند باری آن طرفها دیده بودش . نمی دانست چرا هر از گاهی آن سمت و سو میرود . دلش هم نمیخواست بداند . پشت چنارها دستمالیش کرده بودند. سایه ای دید. ناله ای را شنید که بین لب و دندان صاحبش خاموش میشد. حس کرد هوا یکباره سرد شده. زیر شکمش درد گرفت و تهی شد .
هنوز درد را زیر شکمش داشت ؛ هر زمان که آن روز نفرین شده را به خاطر می آورد داغش جان میگرفت و خیال کهنه شدن نداشت . پیراهن جلال را از شانه های یُغُورش پایین آورد. جمعیت  دوباره از خوا پرید و هو کشید. ملا گفت : ” استغفرالله !” آذر سر جلال را پایین داد : ” بیا ملا علی، ببین این عقرب وقتی با موزیگری و دورویی خامت میکرد چه نیشی به جون ما  می زد. ” ملا دل توی دلش نبود. پا پیش گذاشت : ” عقرب خالکوبی داری جلال؟! ” برات مظلومانه داد زد : ” برا وقت جاهلیه .” آذر دلشکسته ، اشکش فرو ریخت : ” بیشرف مگه تو دوره ی عاقلیم داری ؟ ! ” موفش را بالا کشید . به گمانش عقرب تکان میخورد و دمش را بالا آورده .
حیرت و پرسش را در چشمان ملا میدید: ” یه روزی شاد بودم ، میخندیدم ؛ گفتن دختر باید سنگین و رنگین باشه . وقارت کجاست؟ سنگین و رنگین شدم اما نپرسیدن چطور؟! تو هم نپرسیدی بزرگ ده که اون همه ذوق و شوق چی شد، کجا رفت؟ ” پرنده ای به سینه اش میکوبید؛ میخواست قفسی که سالها با سکوت ساخته بشکند: “مادر فلک زده ام از غصه فلج شده، هر بار نگام می کنه ؛ رنجش رو میبینم . سوختم ملا ، سوختم ! بابای بیچارمم سوخت ؛ اما از ترس رسوایی دم نزد و دق کرد. اما من که رسوا نبودم ؛ فقط سرخوش بودم به زندگی ساده ای که خدا داده بود بهم، که یه بی شرف ازم گرفت . ” ملا لبش را میجوید: “چه ربطی به این مرتیکه داره؟” چشمان آذر روی عقرب بی حرکت ماند .
به سمت سایه رفت . وجودش را بلوایی گرفته بود. صدای اره کردن درخت می آمد و شاید فقط به نظرش آمد. یکه خورد. دخترک رنجور و کم جان، ناله کرد و دامن خونیش را روی پاهایش کشید. خون، خاک، ناله، درد و …. سرش پیچ و تاب خورد. دسته چلچله ای دور سرش میچرخید. شب سیاه گرفته بود : ” کدوم بی وجدانی بود ؟ ” دخترک دستان لرزانش را روی شکمش مچاله کرد: “صورتش رو بسته بود. عقرب داشت.” و بعد بی حال در آغوشش جا گرفت. دوباره جای نیشش سوخت: “جلال، عقرب، روبند، پشت چنار، من …..!!!! ” اشک گرمی روی لبش چکید؛ شوریش را انگار به جانش ریختند.
ملا را آتش زده بودند. صورتش سرخ شده بود و میسوخت. انگار در رگهایش سرب داغ ریخته باشند. آذر فندک را روشن کرد و نزدیک خالکوبی گرفت. جلال مثل بیوه زنان شیون کرد و پاشنه هایش را بر خاک فشرد: “تو رو خدا بگیرش عقب!” کلاغی لحظه ای بر شاخه چنار نشست و پرید. آذر به سینه اش کوبید: “صاحب همین خالکوبی پر دردم کرده .”
ملا بر بیشانیش زد: “من خواب بودم و تو هم سکوت کردی. چرا داد نزدی که چشم واکنم؟ “آذر خنده ی تلخی زد: “میشد؟؟” ملا دو دستی بر سر جلال و خودش کوبید. جلال فریاد زد: “دروغ میگه ملا! یکی یه کاری کنه.” ملا مشتی بر صورتش خواباند: “کم کن روتو نسناس! همه باید آشغالایی مثل تو رو بشناشن.” ملا قرآن جیبی اش را درآورد. میدانست آذر دروغ نمیگوید. سالها میشناختش. دلیلی نداشت خودش را سر زبان جماعتی پر حرف و هر دم به سویی بیندازد: “تا همین جا بسه. خودت رو بیچاره نکن. به همین کلام خدا ، خودم پشتتم. میدم قانون به سلابه اش بکشه.”
مردم بهت زده و ترسان ترسان نزدیک شدند. آذر روی زمین، خاک را چنگ زد. باد صدای جیغ هایش را تا چند فرسخی می برد. صنم با چشمانی ملتهب پیش رویش ایستاد: “چرا آتیشش نزدی؟” آذر  موهای سیاهش را از روی چشمانش کنار زد و برخاست: “تو چرا دهن باز نکردی؟” به راه افتاد. روحش سالها مرده بود، نعشش را به سختی روی پاهایش کشید؛ گویی کوهی بر دوش داشت: “من قاتل نیستم ؛ فقط میخواستم  رسواش کنم، دیدنت تو اون حال و روز جرات داد بهم. به هر قیمتی نباید میذاشتم ادامه بده. ” مرجان فندک را از زمین برداشت و مقابل چشمانش روشن کرد. جلال را دیدند که میان مشت و لگد مردم به زمین کشیده میشد. زن و مردی عقب بقیه می رفتند: ” کرم خرما از خودشه، والا !  گوشه ی خونه مینشستن کسی کاری به کارشون نداشت.”


الهام آباده ای
رتبه برتر مسابقه داستان کوتاه
جشنواره بزرگداشت استاد فیض شریفی

تنظیم پریساتوکلی