داستان کوتاه

داستان کوتاه-قرار کذایی-پریسا توکلی

وسط این هیاهو، برگزار کننده کنسرت اومد دم گوشم گفت از مجله موسیقی درخواست مصاحبه دارن، موافقی یا ردش کنم بره؟

داستان کوتاه از
پریسا توکلی

قرار کذايی

آخرین نت رو که نواختم، فشار انگشتم رو از روی کلاویه برداشتم و نفس حبس شده ام رو آروم بیرون دادم، رسیتال پیانو بالاخره به خوبی اجرا شد. انعکاس طپش قلبم که سر و گوشم رو پر کرده بود با صدای تشویق های توی سالن کنسرت ادغام شد. از شدت هیجان حس می کردم تنم برای روحم کوچیکه، ستاره های شادی از چشمام بیرون می پاشید. دلم میخواست بپرم و فریاد بکشم، اما مجبور بودم مودب بایستم تشکر کنم از کف زدن ممتد و طولانی مردم، از عکاسها، از محبت اونهایی که با سبد گل به سمت سن میومدن. عجب حس غریبی بود.

وسط این هیاهو، برگزار کننده کنسرت اومد دم گوشم گفت از مجله موسیقی درخواست مصاحبه دارن، موافقی یا ردش کنم بره؟ و به آقای با شخصیت خوش بر و رویی اشاره کرد. اون هم از دور سر و دستی تکون داد و سلام کرد. بدون فکر قبول کردم. گفت پس شماره اش رو میگیرم خودت زنگ بزن بهش.

آخر مراسم شماره اش رو روی یه کاغذ یادداشت بهم دادن. چند روز بعد، که از تب و تاب مراسم افتاده بودم شماره رو توی کیفم پیدا کردم. کاغذش یه کم چروک شده بود اما قابل خوندن بود. زنگ زدم، خودم رو معرفی کردم گفتم تقاضای مصاحبه داشتید، هر وقت بفرمایید حاضر به گفتگو هستم. خیلی گرم تحویل گرفت و گفت من پرسش های اصلی رو میفرستم براتون جواب بدید تا بدونم سوالات شخصی تر رو چطور طرح کنم، بعد برای قرار مصاحبه حضوری باهاتون تماس میگیرم.

فرداش برام پیام داد و آدرس فرستاد.

روز قرار با وسواس لباسم رو انتخاب کردم مطمئن بودم که برای مجله عکس هم میگیرن. با انرژی و البته کمی استرس به طرف محل قرار رفتم. یه واحد توی یه مجتمع آپارتمانی بود. زنگ رو زدم و گفتم سرمست هستم برای مصاحبه اومدم. در باز شد، سوار آسانسور شدم، هیجان قبل از مصاحبه افتاد به جونم. واحد روبروی آسانسور، درش باز بود. اما تابلو دفتر مجله رو ندیدم. در زدم و وارد شدم. مثل همه واحدهای تجاری چندتا مبل و میز و صندلی و…. ظاهرا کسی توی سالن نبود با اکراه رفتم روی مبل نشستم.

آقایی از توی یکی از اتاق ها بیرون اومد. با ظاهری خیلی متفاوت نسبت به کسی که توی سالن کنسرت دیدم. تیپش برای کارمند دفتر مجله ، یه کم عجیب غریب بود. گفتم با آقای اشتیاق وقت مصاحبه داشتم. گفت منم اشتیاقم از اون کمتر نیست خانم سرمست. و رفت در ورودی رو بست، صدای چفت در مشکوکم کرد ولی تا خواستم برگردم ببینم چرا در رو بسته، اومد روبروم نشست. شروع کرد به حرف زدن، صمیمی تر از اون چیزی که انتظار داشتم. گفت اشتیاق امروز دیر میاد خودم مصاحبه رو شروع میکنم، عکسها رو میگیرم تا بیاد. با چندتا ژست مختلف عکس گرفت. سوالات مختلف پرسید، از نیشخندی که گوشه لبش بود، حالم داشت بد میشد، هول افتاده بود توی دلم. چرا هیچکس توی دفتر مجله نیست، چرا سوالات پرت و پلا می پرسه. کاش به یکی گفته بودم میام اینجا.

پرسیدم همکاراتون هیچکدوم نیستن؟ گفت رفتن برای تهیه گزارش، کم کم پیداشون میشه. احساس سرگیجه داشتم نکنه توی نسکافه ای که برام آورده‌ بود چیزی ریخته، خوشبختانه یه قلپ بیشتر نخورده بودم. گفتم میشه برام یه شکلات، شیرینی یا شکر بیارید، واسه من یه کم تلخه. از سرجاش بلند شد، وقتی مطمئن شدم نمیبینه، جای فنجون ها رو عوض کردم. که یهو صدای مهیبی اومد. دویدم طرف آشپزخونه، صورتش رو گرفته بود و داد میزد. در ماکروفر باز بود و خرده های کیک و ظرف چینی پاشیده بود اطراف. دستش سوخته بود، صورتش هم با لبه های شکسته ی ظرف، خراش برداشته بود. سریع شیر آب سرد رو باز کردم که دست و صورتش خنک کنه، شیشه روغن مایع رو آوردم گقتم بزن روی سوختگی هات تا تاول نزده. بعدش زنگ زدم اورژانس، وضعیت رو اعلام کردم و آدرس دادم.

حس میکردم مثل یه قایق طوفان زده در تلاطم دریا گیر کردم. دستام میلرزید، از ترس حالت تهوع و سرگیجه داشتم. باید محل رو ترک میکردم. کیف و موبایلم رو برداشتم چفت در رو باز کردم و سریع از ساختمون خارج شدم. جلو اولین تاکسی رو گرفتم و سوار شدم. مغزم قفل کرده بود، خیره به خیابون و آدما نگاه میکردم اما انگار هیچی نمی دیدم. لرزش موبایل توی کیفم، من رو به خودم آورد. پیام از طرف برگزار کننده کنسرت بود: “خانم سرمست، مجله موسیقی منتظر موافقت شما برای تعیین وقت مصاحبه ست، شماره اقای اشتیاق رو باز براتون می فرستم، حتما تماس بگیرید باهاشون”

زل زدم به شماره، چشمام بین موبایلم و کاغذ یادداشت مخدوش شده ای که روز کنسرت بهم داده بود، تاب میخورد. یاد حرف استادم افتادم که یه خطای دید، یه لغزش دست، ممکنه همه چیز رو به باد بده.

اردیبهشت ١۴٠٢

#پریسا_توکلی