داستان مخاطبان رسانه

داستان کوتاه مخاطبان از محبوبه تورانسرایی

خوب نگاه کن، عشق مهمان توست

از لابه لای کاسِت های خاک گرفته ای که در زیر زمین، پیدا کرده ام ، یکی را انتخاب می کنم، نوار را در ضبط قدیمی که از خانه ی خانم جان آورده ام، می گذارم. دکمه ضبط را می زنم. همراه آهنگ زیر لب زمزمه می کنم:
عقرب زلف کجت با قمر قرینه
تا قمر در عقربه حال ما چنینه
کیه کیه در میزنه من دلم میلرزه
درو با لنگر میزنه من دلم میلرزه
هم زمان گلابی هایی که صبح از حیاط چیده ام را قاچ می کنم. طبق رسم هر سال، امروز قرار است خانم جان عصری بیاید تا با هم کمپوت ها را آماده کنیم. بعد هم سهم هر کدام از اعضای فامیل را کنار می گذاریم.تا یک جوری به دست شان برسانیم. معمولا این کار به عهده ی یزدان است. دوباره یادم افتاد. چند وقت است که حال و روز خوبی ندارم. مدتی هست که یزدان خیلی کم حرف می زند.گاهی از این همه سکوت لجم می گیرد. همین طور که دارم حرص می خورم، چاقو را با تمام وجود به قلب گلابی بخت برگشته فرو می کنم.
_آخ دستم! خون است که دارد فواره می زند.
به زحمت خون دستم را بند می آورم. خانم جان هم از راه رسیده است. می گوید: نور چشمم زنگ بزن یزدان بیاید و باهم به درمانگاه بروید. شاید خدای نکرده رگ های دستت آسیب دیده باشد. با شنیدن اسم یزدان دوباره غم روی سرم آوار می شود. در دلم می گویم : آخر شما که نمی دانید همین بلایی هم که الان سرم آمده بخاطر این شازده ی دردانه ی فامیل است. طفلک خانم جان خودش دست تنها، همه ی کمپوت ها را آماده می کند و بعد هم چارقد گلی ترکمنش را سر می کند که برود. هنوز هم برای خودش یک پا دلبر است، با این سن و سال آقاجان عاشق سینه چاک اوست. موقع بدرقه کردن می گوید:
ترمه جانم! دخترکم،یک وقت هایی مرد ها نیاز دارند، به قلعه ی درون شان بخزند، بد به دلت راه نده مادر جان، هوای مردت را داشته باش، چند روز دیگر درست می شود. من عاشق این آیینه بینی های خانم جان هستم. که نگویی دردت چیست و دوایش را صاف کف دستت بگذارد.
او را تا دم در خانه ی شان، که تهِ کوچه ی خودمان بود، همراهی کردم. در راه به خودم نهیب زدم:اصلا معلوم هست چه می کنی؟ مگر تو خودت شیفته ی همین دیوانگی های یزدان نشدی؟ حالا چه شده است؟
یزدان حال و هوای خاصی داشت، هر از گاهی به قول آقاجان، از خودش می رفت، همه جا پیدایش می کردی الا در خودش!
دم غروب به خانه آمد. الان چند ساعت است که روی برگ های خشک توی باغچه ، خیره به کمپوت هایی که در جعبه چیده ایم، نشسته است. حتی چایی که برایش برده ام را هم نمی بیند. دستم درد می کند، اما باید خودم را مشغول کنم. میل و کاموا را بر می دارم، تا خودم را از افکار پوچ رها کنم. حتی یک رج هم نمی توانم ببافم. تمام مدت چشم به یزدان دوخته ام و اوهام می بافم. یعنی حواسش کجاست؟ به چه کسی فکر می کند؟ از من خسته شده؟!
طاقتم طاق می شود، به کنار یزدان می روم. من را که می بیند تازه می گوید : ترمه جان خوبی؟
چشم هایش به باند های پیچیده بر دستم گره می خورد. متعجب و ناراحت می گوید : عزیزم دستت چه شده؟
بغضم می ترکد. اشک هایم که انگار از بند رها شده باشند سرازیر می شوند. یزدان حیرت زده به من نگاه می کند.
_چیزی شده؟ ترمه! جان به لبم کردی، بگو ببینم چه اتفاقی افتاده؟
بغضم را به زور قورت می دهم. می گویم: تو از من ناراحتی؟از من خسته شدی؟
یزدان هم نگران بود، هم نمی توانست جلوی خنده اش را بگیرد.
_دیوانه شدی؟ ترمه جان، این چه حرفی هست که میزنی؟یعنی می خواهی بگویی تو من را نمی شناسی؟ فقط کمی در خودم هستم! زود باش بگو ببینم چه بلایی سر خودت آورده ای؟
همه ی اینها را می دانستم فقط نمی دانم چرا این بار اینقدر خودم را اذیت کردم! گفتم:چیزی نیست موقع آماده کردن کمپوت ها این طور شد.
یزدان دست هايم را در دستش گرفت چشمکی زد و گفت : آره منم که اصلا نفهمیدم حواست کجا بود. اخم هایش را درهم کرد و گفت:حق نداری مراقب خودت نباشی مفهوم شد. لبخند روی لب هایم نشست. به نشانه ی تایید پلک هایم را محکم باز و بسته کردم.
چشم در چشمم دوخت و گفت : ببین ترمه جان!می دانم که نگرانی ات از سر علاقه است اما، پذیرش، میوه ی درخت عشق است. همان طور که قضاوت کردن علف هرز باغچه ی محبت است. آنچه را که دوستش داریم اگر همان طور که هست پذیرفته باشیم یعنی عاشق هستیم. زمین را، هوا را، آدم ها را، حتی خود واقعی مان را بی قضاوت پذیرا باشیم. به همه چیز خوب نگاه کنیم، آن وقت شاید بشود گفت: عشق درِ خانه ی مان را زده است.
تمام حرف هایش را از صمیم قلب باور داشتم.
ادامه داد:به به ببین خانمم چه کرده، کمپوت گلابی داریم.دیگر صبر کردن مجاز نیست. نای این را نداشتم که بگویم همه زحمتش گردن خانم جان بوده و کار من نیست.
یزدان رفت و با دو تا فنجان چای و یک پیاله کمپوت برگشت.
او را با دل و جانم خواسته بودم، این روزها چقدر در موردش فکرهای بد کردم. در دلم به انتخابی که کرده ام می بالم.
ساحل قلبم رنگ آرامش گرفته است، دیگر خبر از طوفان این چند روز نیست.

نویسنده:محبوبه تورانسرایی (نسیما)

تنظیم پریسا توکلی

بخش فرهنگی