داستان کوتاه

داستان کوتاه مخاطبان (شکیبا) از فروغ تمکین فرد

شکیبا

ترس، نیروی غریبی به من داده بود.
توی تاریکی کوچه پس کوچه های تنگ،پاهام بی اراده به جلو پرتابم میکردند. کنار تو رفتگی دیوار آجری نمناکی پناه گرفتم. سرمو برگرداندوندم و روشنایی اول کوچه رو نگاه کردم تا ببینم هنوز دنبالم می یاد یا گمم کرده .
دهانم خشک و تلخ بود و از درون میلرزیدم.
سایه دراز مرد، مثل هشت پایی آماده بلعیدن طعمه، روی زمین کوچه افتاد.
تلاشم برای نفس کشیدن و دوباره دویدن، همزمان شد با دستی که از پشت، دستمو گرفت و کشید.چیزی نمیدیدم فقط میفهمیدم به دنبال شبحی ناشناس که دستش به دستم قفل شده، کشیده میشم.برای ثانیه ای پشت سرمو نگاه کردم. سایه مرد کوچکتر و دورتر میشد.
_________________
هی،دختر. کجایی؟
بیا اینو بگیر.دستمال گلداری به طرفم گرفت.
تمام صورتت خیس عرقه. نترس اینجا پیش من جات امنه. دیشب خوب نخوابیدی؟ حالت بهتره؟
دست حمایتگرش رو روی دست یخ زدم گذاشت.
چرا اون مردِ دنبالت میکرد؟
بغضی که در گلویم مانده بود شکست و سرم روی شانه های غریبه اش خم شد.
قصه زندگیم پیچیده نبود.پدر و مادر روستایی و ساده دل و عقد دختر عمو و پسر عمویی که توی آسمونها بسته شده.
تنفرم از کمال به اندازه ای بود که به فرار نا خواسته ای تن دادم. شاگرد راننده ی اتوبوسی که مرا به تهران آوردحتما از چشمهای ترس خورده ام فهمیده بود لقمه دندان گیری میتونم باشم .پس تمام کوچه های اطراف ترمینال جنوب رو دنبالم دوید.

اسم من که الهه هست.
قطره ای از کمد پشت سرش بیرون آورد و در چشمش چکاند. با چشمان بسته گفت:
اسم تو چیه دختر فراری و خندید.
نیمرخ زیبایی داشت مثل مینیاتورهای قدیمی.بی اعتنا و جذاب. شاید سی و چند ساله.

با صدایی که از شدت گریه، نا آشنا و دو رگه شده بود گفتم:شکیبا.
رو به روی آینه قدی ،چیزی در چشمش گذاشت.
ای شکیبای نا شکیبا.حالا ارزششو داشت؟
چشمهایش از سیاه به سبز زمردین تغییر رنگ داد و گیرایی اش را دو چندان کرد.
فکر پدر و مادر بدبختتو کردی که حتما الان نصف عمر شدن شکیبا خانم؟
تن سرد پدرم رو یک روز دور برفی خاک کرده بودیم.ناپدریم با عمویم همکاسه بود و مادرم هم که قربانی همیشگی زندگیش.
هیچکس نگرانم نبود جز خودم.
مانتویی با سر آستینهای گیپور پوشید.رژ آلبالویی همرنگ کفشهایش ،دلهره عجیبی به جانم انداخت، از این دختر ناشناس که چیری ازش نمیدونستم.
دست، روی دستگیره در ،به طرفم برگشت.
پس چاره ای نداری جز اینکه همینجا تو خونه من بمونی. باید برات کار پیدا کنم تا خرجتو دربیاری.
راستی تو چند سالته؟
تازه بیست و چهارسالم تمام شده بود.
موهای خرمایی رنگشو پشت گوشش نشاند و گفت:خوشکل خانم. هیکلت هم که مثل بالرینهاست.
با وجود اینکه از حرفهاش سر در نیاوردم اما به پاس محبتش لبخندی زدم.
کلید روی در هست.برو بیرون یه گردشی بکن تا من برگردم. فقط مواظب باش گم نشی.
چند تا اسکناس روی پیشخوان کنار در گذاشت.
چند تا نون هم بگیر.
زندگیم در یک شبانه روز به شدت تغییر کرده بود و اعتمادم به الهه ،اگر چه چاره دیگری نداشتم،عجیب ترین قسمت ماجرا بود.
خانه دو طبقه و کوچک الهه در محله ای در مرکز شهر جای داشت.
به اتاق خوابهای طبقه دوم سرک کشیدم.از دیدن لباس و وسایل مردانه، ترس مبهمی ،دوباره به جانم چنگ انداخت. توهم از چاله به چاه افتادن.
رویاهایم برای سفر به کشورهای دور دست و دریا و کشتیهای بزرگ حالا چقدر خنده آور به نظر میرسید.
کلید و پول رو برداشتم.
رو به روی در آپارتمان الهه، پیرزن همسایه ،جلوی در حیاط خانه اش نشسته بود.
با دیدنم اشاره ای کرد که پیشش بروم.
سرش را نزدیک گوشم آورد. دندان قروچه ای کرد و با لهجه ای غریب گفت:
چه کاره این دختره ،الهه، هستی تو؟
انگشتش رو به طرفم گرفت.ببین بهتره اینجا نمونی. قر و اطوار این دختره رو دیدی؟
من میدونم که بهت میگم.این دختره بدکاره س. مرد میاره تو خونش.میفهمی؟
با دهان باز نگاهش میکردم. زبانش مدام میجنبید و مجال حرف زدن نمیداد.
اتاقهای خواب با لباسهای مردانه جلو چشمم جان گرفت.
لبه مانتویم را به زور از دست پیرزن بیرون کشیدم.
به طرف خانه برگشتم و ساکم را برداشتم تا فرار کنم.

حالا از کجا معلوم همینجور باشه که پیرزنه میگه،اصلا شاید با الهه دشمنی داره.
ولی اینو راست میگه الهه چه تیپ و قیافه عجیبی داره و اون اتاقهای بالا…
بلا تکلیف روی صندلی کنار در نشستم.
تازه اگه فرار کنم کجا رو دارم برم که بهتر از اینجا باشه.
به خودم دلداری دادم که الهه حتما تازه میخواد اعتمادم رو جلب کنه. حداقل فعلا کاری باهام نداره.

نزدیک های غروب ،تلفن زنگ خورد.الهه گفت کار داره و کمی دیر میاد.از من خواست از چیزایی که تو یخچال هست بخورم و بخوابم.
میله بلندی کنار یخچال پیدا کردم و اونو با خودم به طبقه دوم بردم.
برای داشتن راه فرار، اتاقی رو انتخاب کردم که پنجره ای به سمت کوچه داشت.میله را کنار تشک جادادم و با مانتو خوابیدم. بعد از نیم ساعت انتظار،خستگی روز قبل،خواب رو به چشمم آورد.

زمانی چشم باز کردم که صدای یک مرد و خنده های ریز الهه از طبقه پایین در هم آمیخته بود.پس پیرزن درست میگفت.
میله را از زیر تخت در آوردم و آماده دفاع از خودم شدم.صدای پایی پشت در اتاق رسید و در را باز کرد.هیکل مرد در روشنایی کمرنگ پنجره قابل دیدن بود. با تمام قدرتم میله را به کمر مرد کوبیدم و از در بیرون زدم.صدای آخ و ناله مرد نشان از این داشت که بدجور غافلگیر شده.الهه طبقه پایین ایستاده بود و با چشمانی گشاد شده به صدای فریاد مرد گوش میداد.
پایین پله ها مرا محکم گرفت و به زمین انداخت و روی کمرم نشست.
چته شکیبا؟ دیوونه شدی؟
آروم بگیر ببینم چی شده.
از گوشه چشم مرد جوان را که قوز کنان از پله ها پایین می آمد دیدم.
جوانک روی اولین پله نشست.
الهه خدا بگم چکارت کنه .این کیه دیگه؟ چرا نگفتی کسی تو خونته. نفسم بالا نمیاد.
کمرش را با کف دست می مالید.
نزدیک بود منو ناقص کنه…دختره ی دیوونه
________________________
هی، دختر، کجایی؟
احمد بالای سرم ایستاده بود.
گفتم: من یکسال پیش دقیقا همینجا نشسته بودم و الهه بالا سرم وایساده بود وحالمو میپرسید.
احمد دستشو به کمرش گرفت و شروع کرد مالیدن و بیخودی ناله کردن.
دمپاییمو درآوردم و پرت کردم سمتش.
شروع کردم به توجیه کردن کارم.
من اون روز از کجا باید میدونستم الهه شیش‌ تا داداش داره که هر روز یکیشون رو میاورده خونه. خوب اون پیرزنه هم چیزی که دیده بود رو میگفت.
احمد وسط نالیدنهاش میخندید: منو بگو که چه احمقی بودم اومدم تو رو گرفتم شکیبا.
پاشو. پاشو که الهه و پدر و مادرت توی محضر منتظرمونن و
یه پاکت پر از گل رز تو بغلم گذاشت.

نویسنده: فروغ تمکین فرد

 

 

تنظیم:دبیر بخش فرهنگی

پریسا توکلی