داستان کوتاه مخاطبان

داستان کوتاه-هوش مصنوعی-پروین داوری

در شهر راه می رفت و به سرشانه چپ‌ همه نگاه می کرد همه را میشد مشاهد کرد و برآمدگی شانه چپ را دید .. دیگر همه در شهر به سرشانه هم نگاه می کردند

داستان کوتاه از
پروین داوری

هوش مصنوعی

از اینکه دوره کتابخوانی (نمی گذارم کسی روزم رو خراب کنه. نوشته آلن کلاین) رو به اتمام رسونده بود خرسند و بشاش بود. خودشو مثل راوی کتاب صوتی که تاکید داشت :

با قدرت آموخته هایتان از کتاب نگذارید کسی … هیجان‌زده و با ذوق طبق روایت کتاب برنامه فردا رو مکتوب کرده و مسواکش را به جامسواکی تحویل میداد که حس سوزش خوش آیندی روی شانه چپش احساس کرد.
بدون توجه به این سوزش به رختخواب رفت و شروع به شمارش معکوس کرد. همان تکنیکی که در کتاب نوشته شده بود و قرار بود با اجرای آن سریع به خواب رود.
ولی دریغ از گرم شدن چشم ها و رفتن به خواب، نه اینکه تکنیک نادرست باشد بلکه درد و سوزش سمت چپ شانه بود که مجبورش کرد از رختخواب برخاسته و سراغ آئینه قدی اتاق مطالعه اش رود.
خوب که نگاه کرد تاول قرمز رنگی، که خودش را روی شانه اش جا خوش کرده بود، دید. با احتیاط دستی رویش کشید که حس لزجی بودنش رو حس کرد و این بار بجز انگشتان دست راست از کف دست هم کمک گرفت و سختی گردو مانندی را زیر پوست لمس کرد.
گویی کف دست و تاول برای یکی شدن مدتها در انتظار باشند زن را دچار خارش غریبی کرد و اینبار انگشتانش بی اختیار محل تاول را خاراند که مایع خونابه و گرمی را که تا نوک سینه اش جاری شده بود را حس کرد.
خود را برای تعویض لباس و دوش آماده کرد و اینبار که دیگر دردی را حس نمی کرد بی تابانه سراغ آئینه ذره بینی اش رفت. واز آنچه دید فریاد خفیفی کشید
و به ذهنش سوالی خطور کرد.
آیا کتابی در مورد اینکه اجازه ندین شب تون خراب بشه را نگاشته بودند یا نه ؟
گویا این تاول لزج جدی تر از این افکار مثبت بود حس کرد دستش کرخ شده. پمادی انتخاب کرد و به اطراف تاول زد تا فردا نزد پزشک برود، ولی پیش خود فکر کرد :
این جزو برنامه های فردا و از قبل تعیین شده نبود…

فردا صبح باز مایع لزج روی تاول را پوشانده بود ولی دیگر درد نداشت با دستمال استرلیزه آرام رویش کشید که متوجه گویی آبی آسمانی روی شانه چپش شد.دستتش را بالا و پایین برد ،انگشتانش را باز و بسته کرد و با دقت به تاول که دیگر شبیه یک گوی آبی رنگ بود نگاه کرد
درد نداشت.
در مطب دکتر که به انتظار نشسته بود متوجه مردی شد که شانه چپش را باند پیچی کرده. جرات کرد و علت را پرسید .مرد گویا بخواهد از رنج کهنه ای دم بزند سریع گفت:
نمی دونم نمی دونم صبح که از خواب بیدار شدم روی شونه چپم یه تاول عجیب در اومده.
در این حین بود که منشی نام زن را صدا زد.
هنوز دکتر معاینه را شروع نکرده بود که از سالن انتظار صدای داد و فریاد مردی جوان بلند شد :
چی چی رو دکتر وقت نداره دست چپم از درد امانم را بریده ..و بعد بلافاصله در اتاق معاینه رو باز کرد و منشی به دنبالش
با تمنا گفت:
آقای دکتر من مسافرم چهار ساعت دیگه پرواز دارم هر چی به منشی میگم ….
دکتر ضمن دعوت مرد جوان به آرامش به منشی اشاره کرد و از زن خواست اجازه دهد تا که اول او را معاینه کند
زن در کمال ناباوری متوجه درد مشترکش با مرد جوان شد ….‌‌‌

زن گفت تاول من دردی ندارد فقط ..‌..که گوشی فشار سنج دکتر از لبه میزسر خورد و افتاد زمین
زن سریع خم شد که کمکی کرده باشد که دکتر قبل از او بطرف گوشی روی زمین خم شده بود در یک آن زن و دکتر زیر میز بودند

زن متوجه خون آبه سمت چپ شانه دکتر شد.
دقیقاهمان محل که در سرشانه خودش و مرد جوان مشاهده شده بود ….
در شهر راه می رفت و به سرشانه چپ‌ همه نگاه می کرد
همه را میشد مشاهد کرد و برآمدگی شانه چپ را دید ..
دیگر همه در شهر به سرشانه هم نگاه می کردند و مراکز درمانی مملو بود از ازدحام برای علت این تاول. طب سنتی و رمال و فالگیرها اظهاریه های رنگ و وارنگ منتشر و تجویز می کردند.
درد نداشت ،شفاف بود و آبی. عده ای خجالت می کشیدند و روی آنرا پانسمان کرده بودند
میدان شهر در آن روز پر هیاهو شلوغ و گرم بود دختر جوانی به لبه سکوی میدان رفت و فریاد زد:
این چیه این چیه
چرا هیچکس چیزی نمیگه
و در انظار عمومی لباسش را کَند. بدن خوش فرم و سفیدش که یک چشم روی سرشانه چپش به اطراف نگاه می کرد را نشان همه داد و بلندتر فریاد زد:
خوب خجالت نداره همه داریم همه چرا انکار می کنید ؟ این که زشت نیست ؟
جمعیت دورش را گرفتند و هرکدام حرفی می زدند. گویا با این افشاگری دختر جوان بود که همه به همدیگر سرشانه چپشان را نشان می دادند
شانه چپ همه مردان و زنان بیرون بود
گویا در شهر بلوا شده باشد
همه آن زائده سمت چپشان را با هم مقایسه می کردند
دختر زیبارو، از کیف لوازم آرایشش را در آورد و دورگوی آبی را نقاشی کرد
پسر جوانی به طرفش رفت و سرشانه دختر را بوسید و افتخار آمیز سرشانه چپ خود را عریان کرد .
دختر جوان دور آنرا نقاشی کرد
شبیه ماری شد که از آستین بیرون زده.
فردا صبح همه سرشانه ها بیرون بود همه به سلیقه ای دور آنرا رنگ آمیزی کرده بودند .
چند روز طول نکشید که تاتو های مختلف دور زائده را گرفتند .
خیاطان و مد پرستان سریعا مشغول طراحی لباس هایی با یک سوارخ در سرشانه چپ بودند وفروشگاههای برند قیمت های متفاوتی برای آنها اعلام کرده بودند.
در انتهای شهر فقط یک زن بود که لباسش سوارخی داشت که ناشیانه از روی سرشانه چپ لباس کنده شده بود.
زن می خواست به همه بگوید من اولین کسی بودم که صاحب این زائده شدم
ولی هیچ کس اهمیت نمی داد ،پیش خود اندیشید چه زود همه چیز عادی شد .با این فکر بود که صدای رباط مانندی از شانه چپ جواب داد
عجله نکن هفتاد و دو ساعت دیگه شروع میشه….
زمان موعد سریع سپری شد
فریاد های عاجزانه زن باردار محوطه مجتمع مسکونی را گرفته بود. زنانی که تجربه زایمان داشتند هر کدام توصیه هایی می کردند و تا وقتی آمبولانس برسد و زن را از آغوش آنها به بیمارستان منتقل کند، توصیه ها ادامه داشت.
با آخرین فریادِ زن همهمه ای در اتاق زایمان برپا شد. دستگاه‌های پیجر اسامی پزشکان حاذق را جستجو می کرد
مسئول بخش در حالی که عینک ذره بینی اش را روی بینی گوشت آلودش جابجا می کرد سریع دستور داد نوزاد دختر را که با چشمی آبی رنگ در شانه سمت چپش به دنیا آمده بود را به بخش مراقبت های ویژه منتقل کنند.
چشم نوزاد اینبار پلک داشت باز و بسته می شد و به اطراف نگاه می کرد
گویا در انتظار گوی های آبی دیگر بود تا بلوا کند …


نویسنده پروین داوری
تنظیم پریسا توکلی