داستان کوتاه

داستان کوتاه (پرستار) از پریساتوکلی

پرستار

لرزش گوشی زیر بالشم حاکی از رسیدن صبح و یه روز جدید بود. بلند شدم، زیر کتری رو روشن کردم، اصلاح کردم ، یه دوش گرفتم. گلچهره هنوز خواب بود. صداش زدم: ” زیبای خفته، خورشید خیلی وقته بیدار شده، پاشو که روز منتظرته. ” پرده رو کنار زدم، پنجره رو باز کردم و هوای تازه رو به درون ریه هام کشیدم. خیالم راحت بود که فعلا کسی توی خونه روبرویی نیست که من رو با حوله کنار پنجره ببینه.
خونه ای که با صفاترین حیاط و مهربون ترین صاحب خونه ها رو داشت. خونه ای پر از خاطره.
ماه بانو که سکته کرد، کارهای خونه که هیچ، کارهای شخصیش رو هم به سختی انجام می داد. اگه دختر داشت شاید اینقدر تنها و گرفتار نمیشد. خودش دلش نمیخواست به عروسش رو بندازه، عروسش هم اشتیاقی برای کمک کردن و پرستاری از ماه بانو نشون نمیداد. برای رسیدگی به امور خونه و باغچه و خرید، یه کارگر داشت که از قبل از مریضیش میومد کمکش، اما الان یه پرستار هم لازم بود. یکی از همسایه ها که توی بیمارستان کار میکرد یه پرستار نیمه وقت برای ماه بانو معرفی کرد.
دختری که به چشم من زیباییش بی نقص بود و از ادب و متانت چیزی کم نداشت. هر بار می دیدمش حس می کردم یهو ته دلم خالی میشه، و نگاهم رو ازش می دزدیدم. نمیخواستم توی تأهل و تعهدم پام بلغزه. با خودم فکر می کردم کاش قبل از ازدواج دیده بودمش. چطور دو تا زن میتونستن اینقدر متفاوت باشن. یکی مهربون، فعال، خوش اخلاق و مردم دار، یکی هم مثل زن من که حاضر نیست با سایه خودش همقدم بشه. غم و بیماری هیچکس هم براش مهم نبود. فقط هوای خارج رفتن توی سرش بود. من هم نه شرایطش رو داشتم، نه میتونستم کار و خانواده ام رو رها کنم. همین جدل های روزمره، سر موضوعاتِ تکراری کلافه ام کرده بود و از خونه فراری شده بودم. بعد از کار می رفتم خونه مادرم. هرچند اگه خونه هم می رفتم زنم، زنِ خونه نبود، همیشه بیرون بود. دلخوشیم دیدن گاه به گاه پرستارِ ماه بانو بود. دیدارش بهم آرامش می داد، روزم به خیر می شد و انگار فرکانس های درونی مون همسو بود. اون روزایی که حس ششمم بهم هشدار میداد، بی برو برگرد باهاش روبرو می شدم. با اینکه مشتاق دیدارش بودم، کم کم داشتم عذاب وجدان می گرفتم. خودم می دونستم که بالا رفتن سرعت ضربان قلبم و حرارت بدنم وقت دیدنش، آخر و عاقبتی نداره. شاید اونم حال من رو حس کرده بود که سعی می کرد ساعت رفت و آمدش رو عوض کنه تا کمتر با هم برخورد داشته باشیم.
مثل کلاف سر در گم دور خودم می‌پیچیدم، ذهنم برای زندگی متأهلیم به اندازه کافی آشفته بود، نگران بودم این ماجرا برام قوز بالا قوزِ فکری بشه. نمیخواستم گرفتار یه عشق ممنوعه شم.
دیگه دست به دامن خدا و دعای مادر شدم که یه جور بتونم از این حس دوگانگی خلاص شم.

همسرم با دوستاش رفته بود ترکیه، آخر هفته برمیگشت، داشتم خونه رو تر و تمیز میکردم، تلفن زنگ خورد، خودش بود. سعی کردم برای برگشتش، خودمو خوشحال نشون بدم. حس کردم اون هم یه نقاب برای پنهان کردن حس درونیش داره. گفت: ” بهزاد میدونم شاید فکر کنی خیلی نامردی کردم. اما من دیگه تحمل زندگیِ اونجا رو نداشتم. یه مدت ترکیه می مونم بعد میرم پیش خواهرم، خیلی وقته دنبال کار مهاجرتم هست. تو هم که هیچوقت دوست نداشتی بیای، بمون پیش مادرت و ازش پرستاری کن. ماه بانو زن خوبیه، نشد ازش خداحافظی کنم. تقاضای طلاق دادم. وکیل گرفتم تا بتونی بی دردسر، غیابی طلاقم بدی. ما واسه هم ساخته نشده بودیم. امیدوارم که از این به بعد زندگی خوبی داشته باشی. به ماه بانو سلام برسون”
اونقدر از این خبر ناگهانی شوکه شده بودم که هیچ کلامی به زبونم نیومد.
حتی نتونستم درست خداحافظی کنم.

توی افکار خودم غرق بودم که گلچهره صدا زد:” بهزاد چرا ماتت برده. باز زل زدی به خونه مادرت، خدا رحمت کنه ماه بانو رو. منم اون خونه رو دوست دارم. اون مدتی که پرستار مادرت بودم کلی ازش خاطره دارم.”
گفتم:”یادت که نرفته اونجا دل منو به یغما بردی؟ نظرت چیه یه دستی به سر و روی خونه بکشیم و بریم همونجا زندگی کنیم، درسته مدرن نیست ولی صفای حیاطش می ارزه به صدتا آپارتمانِ نوساز. دلم نمی خواست وقتی تازه عروس بودی ببرمت توی خونه قدیمی. ولی الان فکرهاتو بکن و بهم بگو حاضری بریم اونجا؟ “

خندید و گفت:” چرا موافق نباشم، شیرین ترین میوه ممنوعه ی بهشت، همونجا برامون حلال شد. می ریم با هم نو نوارش می کنیم. حالا بدو برو آماده شو، صبحونه بخوریم که هم خودت دیرت شد هم سرویس بیمارستان الان میاد دنبال من.”

آذر ١۴٠٠
#پریسا_توکلی