داستان کوتاه « کابوس مهاجرت » به قلم عاطفه مهاجر

استاد پیشانیش را چروک کرده و با صدایی بم از اعماق حنجره فریاد می زند: چرا تکلیف‌هاتو انجام ندادیییی؟

من شتاب‌زده داخل کیفم می‌روم و می‌گویم
استاد بخدا نوشتم الان پیداش می کنم. همین‌جا باید باشه. دیشب نوشتم. شایدم پری‌شب. اما باورکنید نوشتم. شاید اون شب وقتی خونه مون شلوغ پولوغ بود ومهمان داشتیم نوشته باشم تا شما دعوام نکنید. نوشتم. شکی همراه با اطمینان قلبم را به تپش انداخته بود.

اما حافظه‌ام پاک شده بود نمی توانستم بیادآورم دقیقن کِی تکالیفم را نوشته‌ام و چرا تکالیفم همراهم نیست. کلاس گرفته وتاریک بود جوری که انگار ۱۲نیمه شب کلاس دارم. دیگرانی از بیرون می آیند سرک می کشند سری به نشانه تاسف نثارم می‌کنند و می‌روند استاد همچنان درحال غرولند است. اشیا اتاق نهایت انعطاف پذیری را دارندجوری که تاحالا به این شکل ندیده‌بودم‌شان. بعضی پایه‌ی نیمکت‌ها بلندتر از پایه های دیگر بودند. اما در همین وضعیت نامتقارن تمام کتاب‌ها ثابت و مرتب رویشان قرارگرفته بودند. اتاق بر من فشار می‌آورد و تنگ‌تر می‌شد. با خودم زمزمه می‌کنم چه زود سه‌شنبه رسید تازه دیروز سه‌شنبه بود و من کلاس بودم. میزِ استاد حالتی موج‌دار داشت و گوشه‌هایش مانند خمیری نرم آویزان بود حتی گوشه‌ی تخته هم کِش آمده بود. استاد لیانی انگشت اشاره‌اش را به نشانه تنبیه بالا و پایین می‌برد درازتر از حالت معمولی بود دل‌شوره‌ی عجیبی در معده‌ام قل قل می‌کرد .نمی توانستم بیاد آورم چرا تکلیفم همراهم نیست. اما استاد فکر می‌کند من کوتاهی کرده‌ام. دریچه‌ایی در کلاس باز می‌شود. پاهایم فرار می‌کنند. چمدانی که نمیدانم کِی دست گرفته ام را می‌کشم. درسالن طویلی می دوم به ذهنم خطور می کند پس کلاس چه شد اما نمی دانم چرا اهمیتی نمی دهم. حتی نمی دانم مقصد کجاست فقط می دانم کم مانده از پرواز جا بمانم چهره ها را نمی شناسم هیچ کدامشان را حتی یکبار هم ندیدمشان. تابلوها را نیز نمی توانم بخوانم حروف مشخص و واضح است اما خوانده نمی شوند. سالن فرودگاه پرپیچ و تاب است. انتهای بعضی هایشان تاریک و خوفناک است عده ایی در آن ها ورود پیدا می کنند و در تاریکی بی‌صدایی ناپدید می شوند .عده ایی دیگر سراسیمه به اینور و انور می دوند. گیجی عجیبی تمام وجودم را فرا گرفته به دنبال جمعیتی که به سالن پرنور و عریض تر هجوم می‌برند می‌دوم تا شاید با آن‌ها به مقصدی معلوم برسم. صدای مهیبی در سالن پخش می شود: آخرین پرواز
همزمان نورِ سفید رنگی همه‌جا را روشن می‌کند جوری که قرنیه‌ی چشمم را سوراخ کرد پلک هایم را مچاله کردم تا سرم را تکانی دادم شعاع نورآفتاب ۵صبح از پنجره ی اتاقم به چشم هایم تابید.
کابوس لعنتی مهاجرت.