داستان کوتاه « کینه ی شیطان » به قلم علیرضا نژاد صالحی

این دومین باری‌‌ بود که باید شب را در خانه‌ی مادربزرگ به صبح می‌رساندم؛ از دفعه‌ی قبلی که این اتفاقِ نادر افتاده بود ۱۳ سالی می‌گذشت. روز قبل همسایه‌ی روبرویی مادربزرگ به بابا زنگ زده بود. مطمئن بودم حال مادربزرگ خیلی وخیم است که بابا راضی شده شال و کلاه کنیم و راهی انزلی شویم. […]

این دومین باری‌‌ بود که باید شب را در خانه‌ی مادربزرگ به صبح می‌رساندم؛ از دفعه‌ی قبلی که این اتفاقِ نادر افتاده بود ۱۳ سالی می‌گذشت. روز قبل همسایه‌ی روبرویی مادربزرگ به بابا زنگ زده بود. مطمئن بودم حال مادربزرگ خیلی وخیم است که بابا راضی شده شال و کلاه کنیم و راهی انزلی شویم. از یک سال پیش که بابابزرگ فوت کرده بود، همسایه‌ها چند باری به بابا زنگ زده بودند و خبر ناخوشی مادربزرگ را داده بودند. اما بابا هر بار یا با بی‌تفاوتی قطع کرده بود و یا من و امیر را در خانه گذاشته و خودش تنها راهی انزلی شده بود. می‌گفت نمی‌خواهد آن روز سیاه دوباره برای‌مان تکرار شود. منظورش از «روز سیاه»، همان روزِ ۱۳ سال پیش بود. آن موقع من ۷ ساله بودم و امیر ۵ ساله. صبح زود با کابوس بدی از خواب پریدم و متوجه شدم مامان در رخت‌خواب نیست. بابا را بیدار کردم و سراغ مامان را گرفتم، اما او هم بی‌خبر بود. به علاوه، بدجوری هم ترسیده بود. سراسیمه کل خانه را دنبال مامان گشت و وقتی مطمئن شد مامان توی خانه نیست از خانه خارج شد. در جوابِ «این وقت صبح کجا»ی بابابزرگ هم یک کلمه بیشتر نگفت؛ «دریا».
از خانه‌ تا دریا کمتر از ۲۰ دقیقه‌ی پیاده بود. با وجود این که از آن روز ۱۳ سالی گذشته، اما تمام وقایع آن روز لعنتی را به خاطر دارم. بابا وقتی برگشت گریه می‌کرد. ولی بیشتر از آن که ناراحت باشد عصبانی بود. به بابابزرگ حمله کرد و مدام تکرار می‌کرد: «غرق شد… بردنش… تقصیر توئه… تقصیر توئه…»
مامان توی دریا غرق شده بود. اما چند چیز را تا مدت‌ها نفهمیدم. یک این که آن وقت صبح مامان چرا به دریا رفته بود. دوم این که تقصیر بابابزرگ این وسط چه بود و سوم این که منظور بابا از «بردنش» چه بود. نقاط مبهمی که سرانجام یک سال پیش واضح شدند. وقتی خبر فوت بابابزرگ را دادند، بابا اصلاً ناراحت نشد! فقط مثل دفعات قبل رو به من و امیر گفت: «الهام… امیر… شما خونه باشین تا من برم و برگردم. کاری داشتین زنگ بزنین.»
بعد هم رفت.
بابا که رفت متوجه شدم کلید اتاق خودش و مامان را جا گذاشته است. اتاقی که هروقت خودش خانه نبود در آن را قفل می‌کرد. وقتی امیر رفته بود نان بخرد، با سرک کشیدن توی اتاق و پیدا کردن یک آلبوم قدیمی چیزهایی را فهمیدم که نفهمیدن‌شان خیلی بهتر بود. آلبومی‌ پر از عکس‌های قدیمی و سیاه‌سفیدِ بابا و بابابزرگ و مامان‌بزرگ؛ و البته نفر چهارمی که در نگاه اول شک نداشتم امیر است. چشم‌ها، فرم صورت، گوش‌ها، دهان… همه‌ی اجزای صورتش یک شبیه‌سازی بی‌نقص از امیر بود. اما نمی‌توانست امیر باشد. وقتی بابا برگشت درباره‌ی آن عکس‌ها که مثل خوره به جان مغزم افتاده بودند از او سوال کردم. اولش کلی داد و بیداد راه انداخت و دعوایم کرد. بعد از آن پرسید که به امیر هم چیزی گفته‌ام یا نه… نگفته بودم. کمی‌ فکر کرد و سپس پرده از رازی قدیمی برداشت.
پسرِ توی عکس که شباهت عجیبی به برادرم داشت، در واقع عموی ما بود! عمویی که هیچ‌وقت چیزی از وجودش نشنیده بودیم. وقتی بابا ۱۰ ساله و عمو ۸ ساله بود، از روی شیطنت کودکانه، باعث مرگ دو بچه گربه در دریا شده بودند. بعد از آن اتفاق، اتفاقات عجیبِ خانه‌شان شروع شده بود. نصفه شب در خانه صدای گریه‌ی نوزاد می‌شنیدند. پنجره‌ها بی دلیل می‌شکستند. مدام در خانه بوی مردار به مشام می‌رسید. اتفاقات شومی پشت سر هم برای‌شان رخ می‌داد. بابابزرگ با شنیدن ماجرای بچه گربه‌ها، پسرانش را پیش دعانویس برده بود. پیرزن دعانویس، که بی‌بی کلثوم نام داشت، گفته بود اگر پسر کوچک‌ترت را دست و پا بسته پرت نکنی توی دریا، هرگز از آتش خشم شیاطین در امان نخواهید بود. آن‌ها هر طور شده پسرت را با خودشان می‌برند. اما اگر خودت او را تحویل ندهی، نسل در نسل‌ پسر دیگرت هم نفرین شیاطین پشت سرشان خواهد بود! بابابزرگ که این حرف‌ها را حرف مفت می‌دانست، بی‌توجه به حرف‌های پیرزن به خانه برگشته بود. اما چند ماه بعد، یک روز صبح پسر کوچکش ناپدید شد و هرگز هم پیدا نشد. بابا گفت وقتی که مامان غرق شده، مطمئن بوده که این ادامه‌ی انتقام‌جویی شیاطین است و بابابزرگ را مسبب این اتفاق می‌دانسته. برای همین هم هر بار به خانه‌ی بچگی‌اش بازمیگشت، ترجیح می‌داد من و امیر را با خودش نبرد. این بار اما قصه فرق داشت؛ امیر سرباز راه دور بود و من به اجبار باید با بابا می‌رفتم. هرچند که قبلاً خیلی دوست داشتم بابابزرگ و مامان‌بزرگ را ببینم، اما حالا و با آگاهی از این داستان ترسناک… واقعاً تمایلی به رفتن نداشتم.
وقتی رسیدیم نزدیک غروب آفتاب بود و جز تک و توک عابری که در کوچه‌های تنگ و تاریک پرسه می‌زدند، خبر خاصی نبود. مامان‌بزرگ با وجود مریضی و حال بد، حسابی از دیدن‌مان ذوق کرد‌ و استقبال گرمی از ما داشت. چند دقیقه‌ای هر دوی ما را سخت در آغوش گرفت و اشک ریخت.
با این که بابا هر بار به اینجا می‌آمد برای‌مان عکس می‌گرفت، اما از آخرین تصویری که از مامان‌بزرگ در ذهنم داشتم خیلی پیرتر و شکسته‌تر شده بود. حرف مشترک زیادی نداشتیم که با هم بزنیم؛ جز قربان صدقه‌های گاه و بی‌گاهی که مامان‌بزرگ نثار من و بابا می‌کرد. برای شام من و بابا پیتزا خوردیم و برای مامان‌بزرگ هم سوپ پختم. خیلی زود خوابیدیم… در واقع تلاش کردیم که بخوابیم! مامان‌بزرگ توی پذیرایی طبقه‌ی پایین و من و بابا هم توی اتاق بچگی‌هایش؛ همان اتاقی که ۱۳ سال پیش در آن خوابیده بودیم. نیمه‌های شب، زمانی که چشم‌هایم تازه داشت گرم می‌شد، احساس کردم صدای قدم‌های کسی را شنیده‌ام. بیدار شدم و خوب گوش سپردم… درست شنیده بودم! صدای پا از اتاق پایین می‌آمد؛ یعنی آشپزخانه. دستم را دراز کردم تا تلفن همراهم را بردارم. ساعت ۳ و ۴۵ دقیقه بعد از نیمه شب بود. یاد حرف‌هایی که بابا زده بود افتادم. دهانم خشک و نفس کشیدن برایم سخت شد. لرزی ناگهانی به جانم افتاد. با خودم گفتم کاش قبل خواب چراغ‌ها را خاموش نکرده بودیم. بابا را تکان دادم؛ مثل ۱۳ سال پیش! اولش گفت خیالاتی شده‌ام. اما وقتی با گوش‌های خودش صدا را شنید، آهسته بلند شد تا به طبقه‌ی پایین برود. می‌ترسیدم تنها توی اتاق بمانم. پس دنبال بابا راه افتادم. از هر پله‌ای که پایین می‌آمدیم صدا واضح‌ و واضح‌تر می‌شد. ظاهراً کسی داشت توی آشپزخانه آشپزی می‌کرد! بوی جانوری که انگار سال‌ها پیش مرده‌ باشد، فضای خانه را پر کرده بود. مامان‌بزرگ بیدار بود. اما رنگش از گچ نم کشیده‌ی دیوارهای خانه هم زردتر بود. توی رخت‌خوابش نشسته بود و به محض دیدن ما، بدون این که کلمه‌ای حرف بزند، با انگشت آشپزخانه را نشان داد. یک نفر پشت به من و بابا توی آشپزخانه ایستاده بود؛ بلافاصله شناختمش. خشم و شگفتی سراسر وجودم را فرا گرفت. از یک طرف سخت عصبانی بودم و از طرف دیگر خوشحال. با درماندگی صدایش زدم: «امیر…»
برگشت. خشمگین‌تر از قبل پرسیدم: «تو اینجا چیکار میکنی؟ چطوری اومدی؟ از کجا میدونستی ما اینجاییم؟ مریضی مگه اینجوری دزدکی میای تو خونه؟»
بدون این که به سیل سوال‌هایم جوابی بدهد تنها لبخند کج و زشتی زد و دوباره برگشت. بدجور از دستش کفری بودم. همین که به سمت آشپزخانه حرکت کردم بابا دستم را گرفت و تنها یک جمله گفت. جمله‌ای که با شنیدنش تمام مو‌های تنم می‌خواستند از ریشه کنده شوند!
«امیر نیست…»
امیر بلافاصله برگشت. با عصبانیت بابا را نگاه کرد و گفت: «یعنی چی امیر نیست؟ پس من کی‌ام؟»
دستم را از دست بابا بیرون کشیدم. در آن لحظه حتی از او هم ترسیده بودم. گفتم: «بابا حالت خوبه؟ یعنی چی امیر نیست؟»
مامان‌بزرگ صدایم زد و آغوشش را برایم باز کرد. رنگش هنوز زرد بود، اما چشمانش آنقدری آرام بود که بتوانم به او پناه ببرم. خودم را در آغوشش جا دادم. وقتی امیر به سمت بابا می‌آمد متوجه چشم‌هایش شدم؛ از حالت عادی بزرگ‌تر و به شکل عجیبی قرمز بودند. عجیب‌تر از چشم‌هایش، پاهایش بود. انگار روی کفشش جوراب پوشیده بود. پاهایش حالت عادی نداشت. فکر ترسناکی از ذهنم گذشت. آن‌چنان ترسناک که باعث شد دهانم از ترس مزه‌ی ترش استفراغ بگیرد؛ اصلاً پای آدمیزاد نبود!
امیر در یک قدمی بابا ایستاد و دوباره با خشم پرسید: «من کی‌ام؟»
می‌خواستم به بابا بگویم ترسیده‌ام. می‌خواستم خواهش کنم مامان‌بزرگ را برداریم و از این خانه خارج شویم؛ اما نمی‌توانستم. مغزم هیچ فرمانی به زبانم صادر نمیکرد و تنها ترس بود که در تمام سلول‌هایم جریان داشت. منتظر بودم بابا بگوید کسی که روبرویش ایستاده امیر است. اما تنها کاری که کرد این بود که دست امیر را بگیرد و درحالی که او را دنبال خودش می‌کشد بگوید: «بیا بریم لب دریا. اونجا حرف می‌زنیم.»
لام تا کام نتوانستم حرفی بزنم. مامان‌بزرگ هم جملاتی را به زبانی ناشناخته زیر لب می‌گفت که چیزی از آن‌ها نمی‌فهمیدم و این به ترسم اضافه می‌کرد. متوجه نشدم کی خوابش برد.
ساعت دیواری ۴ و ۵۶ دقیقه‌ی صبح را نشان می‌داد که بابا برگشت‌… تنها بود. یک بچه گربه‌ که قطره‌های آب از جسم بی‌جانش چکه می‌کرد هم در دستش بود!
پرسیدم: «امیر کو؟»
بابا، درحال رفتن به طبقه‌ی بالا، لحظه‌ای برگشت و با صدایی عاری از هر گونه احساس گفت:
«رفت پیش مادرت…»
تا خود طلوع خورشید نمی‌توانستم از جایم جم بخورم. انگار نیرویی عظیم من را سرجایم میخکوب کرده بود. فقط صدای تپش‌های قلبم را می‌شنیدم که توی دهان و سرم می‌تپید. صبح که شد و خواستم مامان‌بزرگ را بیدار کنم، متوجه شدم که نفس نمی‌کشد. آرام از پله‌ها بالا رفتم تا بابا را صدا بزنم و خبر مرگ مامان‌بزرگ را بهش بدهم، اما کسی توی اتاق نبود؛ جز بچه گربه‌ای که داشت به سمت در اتاق می‌آمد…

#علیرضانژادصالحی