شرکت کننده در جشنواره داستان کوتاه

داستان کوتاه گلهای بی ریشه از نیایش تیری نظرلو شرکت کننده جشنواره

.نیایش تیری نظرلو  متولد ١٣٩٠ تبریز نویسنده ی  کتاب جولی قهرمان( انتشار سال ١٣٩٩)  هنرجوی دوره های نویسندگی و فن بیان

 

 

 

گلهای بی ریشه

صبح جمعه بود.آندرا هنوز کتاب شازده کوچولو را تمام نکرده بود که مادرش با صدای بلند صدا زد: ((آندرا تو هنوز حاضر نیستی؟پدر پایین منتظر هست.))آندرا گفت:(( الان مامان،الان می یام)).بعد با عجله وسایلش را در کوله پشتی اش گذاشت و به طرف ماشین پدرش دوید.از پله ها دوباره به سمت اتاقش برگشت تا دوربین عکاسی اش را هم با خود به کوه ببرد.
بالاخره بعد از مدتی به کوه رسیدند.کوه ها و تپه های اطرافش همچون میخ های بزرگ در زمین فرو رفته بودند و آندرا دختر دوازده ساله برای دیدن آن کوه ها باید حسابی گردنش را به طرف پشت خم می کرد.در همین حین که آندرا اطراف خودش را نگاه می کرد چشمش به گل خوشرنگی بر بالای تپه ای کمی دورتر افتاد و با هیجان به مادرش گفت: مامان من میخواهم به طرف آن گل زیبا بروم.لطفا از من و گلم عکس بینداز.مادر گفت اوه آندرا کمی راهش دور است.آندرا گفت باشد.من دوست دارم با آن گل زیبا عکس بیندازم و عکسی همانند شازده کوچولو و گلش داشته باشم.و شروع به حرکت به طرف گل کرد.
در طول مسیر به یاد حرف هایی که شازده کوچولو با گل سرخش زده بود افتاد.مثلا آن جایی که شازده کوچولو گفت: (آدم ها کجایند؟گل گفت :خدا می داند.گمان کنم از آنها۷-۶تایی باشند.سال ها پیش دیدمشان.باد آنها را اینور و آنور می بردشان.نه اینکه ریشه ندارند این بی ریشه گی مایه ی دردسرشان شده است.)در همین حین پای آندرا لیز خورد و نزدیک بود که بیفتد.دستانش را محکم در خاک فرو کرد و خودش را به سمت بالا کشید.آرام آرام به گلش نزدیک می شد.دوست داشت هرچه زودتر به آن گل برسد و گلبرگ هایش را لمس کرده و ببوید.بالاخره به یک جای صافی در کوه رسید و با عجله به سمت گل دوید.
جلویش زانو زد. هنوز نفس نفس می زد.آرام آرام اشک در چشم هایش جمع شد.یاد این حرف شازده کوچولو افتاد که می گفت:(فقط بچه ها می دانند پی چه چیزی می گردند.بچه ها هستند که کلی وقت صرف یک عروسک پارچه ای می کنند و عروسک برایشان آنقدر اهمیت پیدا می کند که اگر یکی آن را ازشان بگیرد می زنند زیر گریه .
سوزنبان گفت: بخت یار بچه هاست.
اما این دفعه بخت یار آندرا نشده بود.بادی با صدای بلند زوزه کشان شروع به وزیدن کرد. انگار فریادی از دل زمین بلند می شد.گل زیبای آندرا دچار بی ریشه گی شده بود و در هوا پرواز می کرد. وآندرا در حالی که به تصویر روی جلد کتاب شازده کوچولو فکر می کرد ،به پاکت های زباله ی خوشرنگی که در هوا پرواز می کردند خیره مانده بود.

“نیایش تیری نظرلو”

نویسنده نوجوان

 

تنظیم پریسا توکلی