داستان مخاطبان رسانه

دو روایت از برزخ ومرحومه خاله!-محمدرضا بزرگ نیا، مهدی قاسمی


«محمدرضا بزرگ‌نیا» دبیر و مدرس درس زیست‌شناسی است. او نویسندگی را به عنوان یکی از علایقش دنبال می‌کند؛ «برزخ» یکی از داستان‌های کوتاه او روایتگرِ مادریست که به سوگ فرزندش می‌نشیند.

 

برزخ

محمدرضا بزرگ نیا

مادرم می گفت:« این ازدواج فامیلی معصوم را بیچاره کرد .چهار بار زایید ، اولی نامش زینب بود، سر زا از دنیا رفت، حاج محمد دومیست لب های کجش  را که می بینی، سومی ، زهرا، سه ماه بیشتر نداشت که از دنیا رفت. چهارمی وجیهه است، با کلی سلام و صلوات زنده ماند وجیهه را چند باری عمل کردند تا ابروی راستش را که بالاتر از ابروی چپش بود درست کنند. حالا خدا رو شکر که هر دو زندگی دارند، بچه دارند، خداروشکر»

اصلا همه چیز از صبح آن روز آغاز شد، داخل مینی بوس اوس مسعود نشسته بودیم.آفتاب برآمده بود تا از پشت شیشه بی رنگِ مینی بوس خواب نرم مرا آشفته کند. مینی بوس زور می زد، دود سیاه را از اگزوزِ باریکش بیرون می داد و سینه کوه را می گرفت و خود را بالا می کشید، از شیشه، بیرون را نگاهی انداختم، چیزی پیدا نبود جز برگِ سروها که با آوای باد می رقصیدند و می رقصیدند.

تابستان بود و باز هوای زیارتِ امامزاده به سر خاله ها زده بود.خاله ها کنار هم، ردیفِ آخر مینی بوس نشسته بودند. آن عقب صدای پچ پچ خواهرها در میان بلندیِ صدایِ بچه هایشان گم شده بود. امامزاده عبدالله آن بالا، در میان کوه ها آرام گرفته بود.

آن عقبِ مینی بوس، من پهلوی مادرم در خواب و بیداری بودم، مادرم دو دستش را محکم دور کمرم قفل کرده بود و از ترسِ آن ارتفاع دائم زیرِ لب ذکر می گفت.

معصومه بزرگترین خواهر بود.حاج علی، شوهرِ خاله معصومه، هیچ وقت به امامزاده نمی آمد، می گفت صد سال پیش امامزاده نوکِ کوه چه می کرده است؟ اما بچه های خاله معصومه، محمد و وجیهه با بچه هایشان می آمدند.

بالاخره اتوبوس پس از نفس زدن های پیاپی به نزدیکی امام زاده رسید از جایی به بعد دیگر نمی توانست جلو برود. اوس مسعود دستی را کشید و گفت:« شب ساعت هشت همین جا منتظرم، دیر نکنید که فردا صبح سرویس دارم»

تا به خود آمدم زنبیل و سبدی در دستانم یافتم ، سپس با جماعتِ مردان قدم زنان راهِ خاکیِ امامزاده را پیمودیم، تا آن که کوه ها یکی یکی کنار رفتند و آن گنبد فیروزه ای از دور نمایان شد.

خاله معصومه به محض رسیدن، چادر سیاهش را کنارگذاشت و چادر رنگی اش را از داخل کیفِ قهوه ای و کوچکش بیرون آورد. سرخی گل هایِ روی چادر از دور پیدا بود، گویی که رزهای قرمز از خاک مهاجرت کرده و در تاروپود چادر او ریشه کرده اند. زنان به سمت امامزاده می رفتند و مردها به دنبال جایی برای اسکان.

****

دست هایم دیگر خسته شده بود، به بازار رسیده بودیم. حاج محمد، پسرِ خاله معصومه، گفت اتاق های بالای بازار تمیزترند، آنجا را هم ببینیم. بازار خوش رنگ امام زاده فکر خستگی را از سرم بیرون کرد، به تک تک حجره ها نگاهی می انداختم که ببینم بعدازظهر باید به کدام یک از آنها سر بزنم.حاج محمد بالاخره اتاقی را پیدا کرد.

 اتاقی مستطیلی شکل که کف آن موکتِ رنگ و رو رفته ای پهن شده بود، بوی نا از بینی تا کف سر را پر می کرد، تارهای عنکبوت در کنج اتاق به هم تنیده بودند. کرم های خاکی گویی که آواره ی حیاط سیمانی خانه شده بودند و در یکدیگر می لولیدند.خاله معصومه پس از زیارت آمد تا اتاق را ببیند. 

خاله داخل شد و گفت:«اینجا چقدر کثیفه؟» محمد به سمتش رفت و گفت:«بابا، این تمیزترین اتاق اینجا بود، بعد هم ما فقط تا غروب اینجاییم .»

خاله رضایت داد وسیله ها را روی زمین پرت کردیم. حاج محمد دست ما و بچه های خودش و وجیهه را گرفت، به سمت درختانی که در سینه کوه آرام گرفته بودند، راه افتادیم.

از صبح نوبت به نوبت سوارِ اسب و قاطر می شدیم، سوار تابِ بلندِ شهرِ بازیِ امام زاده تا وقت نهار فرا برسد. خاله معصوم تکه گوشت بزرگی را یکجا داخل دیگ مسی گذاشت، آبگوشت نم نم قل می خورد و پخته میشد.

با حاج محمد رفتیم دنبال نان سنگک. وقتی برگشتیم بساط سفره نهار برپا شده بود، نان را گذاشتیم داخل سفره.

****

صدایی از دور می آمد، عکس، عکس. عکاس نزدیک و نزدیک تر می شد حاج محمد رو کرد و گفت:« آقا عکسی چند می گیری؟» 

-مجانی

بعد خنده ای کرد.

– پس یه دونه مجانی هم از ما بگیر.

من و تمامی بچه ها ایستادیم روبروی امامزاده. من قلک سفالی را که از بازار خریده بودم روی سرم گرفتم و به دوربین خیره شدم.

خاله معصوم رو کرد به حاج محمد:« فقط از خودتون عکس می ندازید؟» 

-نه بابا، از شما هم می گیریم، گفتیم شاید از این قرتی بازی ها خوشتون نمی یاد.

خاله ها یکی یکی آمدند داخلِ کادر. خاله معصومه کمی عقب تر ایستاد. 

آفتابِ سرخ کم کم داشت از تک و تا می افتاد و در میان آن دشت به پشت کوه ها می رفت تا فردا با قوایی تازه طلوع کند. خاله ها و بچه ها همگی به سمت مینی بوس راه افتادند. خاله معصومه همیشه عادت داشت زمانِ برگشت کمی بیشتر در امامزاده بماند، گمان می کرد زمانی که همه بروند و خودش به تنهایی زیارت کند، زیارتش کامل میشود.

****

من بیرون از امامزاده ایستاده بودم، قرار بود وقتی خاله معصومه از امامزاده بیرون آمد تا مینی بوس همراه و مراقبش باشم. بالاخره زیارت خاله تمام شد و در جاده خاکی شروع به قدم زدن کردیم .هنوز چند دقیقه ای تا مینی بوس راه مانده بود. 

توی راه سنگ ها را زیر پا له می کردیم و می رفتیم. ناگهان زنی از کمی دورتر نزدیکمان می شد؛ زن، چادر مشکی به سر کرده بود و لب های قرمز و لکه های سیاه در سپیدی صورتش توی ذوق می زد.کلمات را بریده بریده از دهانش بیرون می داد.

 حاج     خانم       نمی خواهی    برات       فال       بگیرم؟ فال هایم     حرف    ندارند، تا        الان      هر چه     گفته ام     راست    بوده    است،     درست    بوده .    حاج     خانم    فال    نمی خواهی؟ 

خاله کمی سرش را بالا آورد تا چهره زن را برانداز کند، بعد گفت :«فال ما رو دنیا گرفته، برو خانم» 

زن با مردمک سیاهش چند ثانیه ای به خاله خیره شد و بعد قدم هایش را برمی داشت و دور می شد. همچنان که قدم برمی داشت من و خاله تماشایش می کردیم.

ناگهان خاله با صدای بلند گفت:«آی خانم بیا ببینم»

فالگیر رویش را برگرداند و به سمت ما آمد. خاله معصومه محکم گفت :« فالم را بگیر» 

فالگیر گفت:« نمی شود   اول    پولم    را      بدهید؟» 

خاله پوزخندی زد و دستش را در کیف برد از دسته ای پول چند اسکناس برداشت و به فالگیر داد. فالگیر دست خاله را گرفت و خوب آن را برانداز کرد.من ماتِ چهره آن زن بودم وهیچ نمی گفتم، نگاهش را از دست های خاله جدا نمیکرد. نفس هایش تد شده بود. 

چند ثانیه ای نگاه کرد و خون ناگهان در زیر پوستش دوید. پوست سفیدش حالا کمی قرمز شده بود. یک دفعه دستانش را در زیر چادر برد، آن چند اسکناس را درآورد و دستانش را دراز کرد و به سمت خاله معصومه برد.

-این چیه؟

– نمی خواهم    فال     بگیرم.    پول    رو     بگیر.

پول را به زور کف دست خاله گذاشت و رویش را برگرداند.

خاله دست انداخت به چادر مشکی اش و او را به سمت خودش کشید، «فالم را بگیر.» من وحشت زده چشم هایم را به آنها دوخته بودم.

فالگیر دوباره دست خاله را گرفت و گفت:« چند    بچه    داری؟»

-دو تا، یک دختر و یک پسر

فالگیر یکی دو گام به عقب برداشت و کم کم از ما دور می شد این بار خاله معصومه کاری نکرد.

همین طور که داشت می رفت گفت:« دخترت،    دخترت    مرض   لاعلاجی    می گیره.      می میره،      می میره.» سپس دوید و دور شد، محو شد، اما انگار که صدایش هیچ گاه از توی گوشم پاک نشد، هرگاه آن زن را مجسم می کردم صدایش هم توی گوشم طنین می انداخت. 

خاله معصوم بهتش زده بود بعد از چند دقیقه اشک روی پوست سفیدش -که حالا از سرمای غروب آفتاب به قرمزی می گرایید- می لغزید و پایین می رفت. 

راه افتادیم و به سمت مینی بوس رفتیم، همه چیز دور سرم می چرخید. وقتی به مینی بوس رسیدیم خاله آن تهِ ته جایی برای خود پیدا کرد و نشست.

****

سه ماه بعد سرفه های وجیهه شروع شد بعد کم کم پوستِ روشنش به سیاهی زد و تب های تندش او را بستر نشین کرده بود. دکترها می گفتند سرطان خون است. چند ماه دوا و درمان به جایی نرسید. وجیهه رفت.

بعد از وجیهه خاله معصومه دیگر چیزی نمی گفت. اغلب چادر سیاهش را روی صورتش می انداخت و چند ساعت بدون آنکه تکانی بخورد می نشست یا آنکه ساعت ها به نقطه ای خیره می شد.

شبِ قبل از مراسمِ چهلم وجیهه، خانه ی خاله معصومه خوابیده بودیم، یادم نیست صبح زده بود یا تاریکیِ شب هنوز مقاومت می کرد، ناگهان صدایی بلند و نازک راهِ خودش را گرفت، انگار که سوزنی پرده گوش را سوراخ می کرد و جلو می رفت :

 برزخ… برزخ… برزخ… 

همگی به سمت خاله دویدند، از خواب بیدار شده بود، دیگر فریاد نمی زد اما دائم زیر لب می گفت :« بچه م تکلیفش معلوم نیس، برزخیه، برزخیه… بچه م تکلیفش معلوم نیس، برزخیه، برزخیه…»

بعد بلند شد و رفت به سمت لباس هایش، آماده شد و پسرش را صدا کرد:

-محمد، محمد 

حاج محمد قدم هایش را یکی یکی روی ایوان حیاط بر می داشت. صدا را شنید و جواب داد:

-بله

-حاضر شو، باید بریم، باید بریم امامزاده عبدالله

-امامزاده برا چی؟

-بهت می گم حاضر شو، اون میدونه، اون میدونه

-کی می دونه؟ مادر جان فردا چهلمه، مردم می خوان بیان ختم

-مردم بیان ما می ریم امامزاده

حاج محمد چیزی نگفت، کلافه شده بود.برای اولین بار خاله بعد از فوت وجیهه حرف می زد، خاله روی قالی دست بافتِ هال نشسته بود و دو چشمش فقط روی زمین را تماشا می کرد، بعد ناگهان سرش را بالا آورد. رو کرد به من:

-علیرضا، علیرضا تو با ما میای؟ 

زبانم داشت می سوخت، انگارکه کسی نخی نازک به دور تا دور زبانم بسته بود و می کشید.

-مَ  من؟ با باشه.

مادرم به پشتی تکیه داده بود، زانو هایش را در بغل گرفته بود، تا اسمِ من آمد گفت:

-معصوم جان علیرضا دیگه کجا بیاد؟

-می شناسدش، می شناسدش… علیرضا می شناسدش

-کی رو می شناسه؟ 

خاله دیگر هیچ نگفت، هر که از او چیزی می پرسید فقط سکوت می شنید.

مامان دست من را گرفت و داخل ایوانِ حیاط آورد.

-پدرسوخته کیو می شناسی؟

گریه می کردم، مامان چند باری توی صورتم زد.

-به خدا خودِ خاله گفت چیزی نگم، اون روز تو زیارتِ امامزاده موقع برگشت یه فالگیر جلوی ما رو گرفت، گفت آبجی وجیهه چند وقت دیگه فوت می کنه.

گریه ام بند نمی آمد، حاج محمد هم به من گوش میداد که ناگهان خاله دوباره فریاد زد: «محمد، محمد»

به امامزاده رسیدیم، من و حاج محمد و خاله به سمت امامزاده راه افتادیم، خاله به سمت حرم حرکت کرد. من روی سنگ های کنار حوض نشسته بودم، خاله همیشه ابتدا وضو می گرفت و بعد جلوی حرم می ایستاد و تعظیم می کرد سپس داخل می شد و به نماز می ایستاد. این بار اما وضو گرفت، تعظیم کرد اما داخل حرم نشد همانجا داخل حیاط زیراندازی پهن کرد و نماز خواند.

بعد از نماز راه افتادیم، حاج محمد روبروی امامزاده ایستاده بود. خاله گفت:« شما برید دنبال اون زن، علیرضا می شناسش» 

صورت حاج محمد کمی قرمز شد، آب دهانش از لب های کجش جاری شد و گفت:« مادر جان کجا می ری؟ آخه اینجا مگه میشه دنبال کسی گشت؟» 

خاله بی اعتنا راه افتاد و همین که گام هایش را تندتر می کرد گفت:« برید دنبالش بگردید، ردّ منم نیاید»

خاله همین طور دور و دورتر می شد، به سمت پایین امامزاده حرکت می کرد و ما همچنان ایستاده بودیم. حاج محمد دستانم را گرفت و من را روی نیمکت کنار امامزاده نشاند.

-علیرضا بگو ببینم آن خانم چه شکلی بود؟

-چادرِ سیاه پوشیده بود، صورتش سفید بود از این رنگ های سیاه هم روی صورتش داشت.

-تو خودت با دقت فهمیدی به خاله چی گفت؟

– آره، گفت آبجی وجیهه مریض میشه و بعد هم …

اشک در چشمانش نشسته بود، چشم هایش به رنگ خورشیدِ غروب آن روز شده بود: قرمزِ قرمز.

 دستم را سفت گرفت، ما به رو به بالا به سمت امامزاده حرکت کردیم از تک تکِ حجره ها نشان آن فالگیر را گرفتیم، همگی می گفتند:« هر هفته کولی هایی به این سمت می آیند اما کسی اطلاع چندانی از آنها ندارد، یعنی خودشان دمخور کسی نمی شوند…»

هیچ کس اطلاع چندانی از آن فالگیر نداشت، می گفتند باید آخر هفته ها بیایی، چون آن زمان اینجا شلوغ تر است و فالگیرها کارشان سکه. 

غروب بود و آفتاب تیره تر می شد، من و حاج محمد در امامزاده منتظر خاله نشسته بودیم، حاج محمد گاهی از پشت نرده ها به جاده نگاهی می انداخت تا ببیند می تواند خاله را ببیند یا نه.

بالاخره خاله پیدایش شد، چشم هایش می درخشید، خسته بود، انگار که تلاش های او هم ثمری نداشته. خاله سرش را بالا آورد و گفت: « شما برید، من اینجا، می مونم»

****

دیگر کسی به امامزاده نمی رفت، خاله خانه اش شده بود در نزدیک ترین نقطه به امامزاده. خانه ای اجاره کرده بود، همانجا زندگی می کرد، می گفتند غمِ وجیهه مجنونش کرده.

از چهلم وجیهه چهل روز گذشته بود، مامان روز به روزش را می شمرد، تلفنِ خانه زنگ خورد؛ گفتند که خاله برگشته.

همه از دیدن چهره خاله متعجب بودند، بعضی می گفتند که چقدر پیر شده است.

من اما بیشتر از همه از دیدن چهره ی خاله وحشت کرده بودم وحشتی که تک تک سلول هایم را فتح می کرد، برزخ…برزخ

برزخ کجاست؟ 

برزخ چیه؟     

و بعد زیر لب دائم تکرارش می کردم در خواب در بیداری، نشستن و راه رفتن.

****

چهلم خاله تمام شد، دسته گل را روی قبرش انداختم، شبش همگی خانه خاله خوابیده بودیم، چشم هایم را بستم، آفتابِ سرخِ سرخ روی زمین سیاه می تابید. صفی را دیدم که خاله وسط هایش ایستاده بود آن جلویِ جلو دو نفر ایستاده بودند. فردی با لباس های سرتاسر سفید و فرد دیگری با لباس های سیاه و پشت آنان گنبدی از دور نمایان بود. آنگاه هر فردی یا به سمت آن فرد سیاه می رفت، یا آن فرد سفید. غروب بود و آن دور انگار که فردی داشت با دوربینش عکس می گرفت.

خاله ناگهان پاهایش را از روی زمین برداشت، زیر پایش، روی زمین ترک خورده کرم ها توی هم می لولیدند. هراندازه صف، جلو می رفت اما خاله هیچ تکانی نمی خورد، جلو نمی رفت. خاله دستش را زد روی شانه های آنکه جلویش بود و پرسید:«ببخشید اینجا کجاست؟»

ناگهان زنی برگشت، ابروهایش کج بود، وجیهه بود، وجیهه بودکه جیغ می کشید: برزخ… برزخ… برزخ

…………………………………………………………………………………….

مرحومه خاله

مهدی قاسمی

 

دیشب خاله رحیمه مهربان و رفیق مادر به مادر پیوست، روحش شاد و به مین مناسبت یادواره ای از یاد او…

عید سی و پنج سال پیش همچین روز هایی همزمان با آسمانی شدن خاله عزیزم بود،من عیدهابرای گرفتن عیدی منتظر نمی ماندم و خودم مستقل یک دوری فامیلی به خاله و دایی و اونهایی که جور بودم میزدم، اون سال اول رفتم خونه خواهرم چهارراه آریا شیراز ،بعد از اون راه افتادم که برم مقصد بعدی خونه خالم دردروازه اصفهان ، بارون شدیدی میومد، یک هو خیانونها پر آب شد. من کنار خیابون بودم وخودمو میخواستم که به آن طرف خیابون برسونم، یک دفعه سیل اومد و پاهام داخل جوی آب وافتادم تو جوی .آب داشت منو میبرد، درهمان حال یک دختری جوان و شجاع پرید و منو از جوی آب گرفت و نجات داد.
خیس آب شده بودم، شلوار وپیراهنو کفشم عینهو که تو تشت افتاده باشند،خیس وچروک و کثیف.
چاره ای نبود، با همون حال رفتم خونه خاله ، خاله رحیمه، خیلی مهربون و دوست داشتنی بود، خونه قدیمی تو یک محله بغل بازار وکیل، عمو مرتضی شوهرخاله که تحت الفظی همه فامیل عمو مرتضی صداش میکردیم، مرد خیلی خوبی بود ، او تو یک نونایی سنگکی تو دروازه اصفهان شاطر بود، یادم جلونونوایی بساط کفش هم داشت ،کفش های پلاستیکی و فوتبالی با کف میخ پلاستیکی. خاله و شوهر خاله خیلی همدم خوبی برای هم بودند، خاله تو خونه از قدیم گاز پیکنیک هم پر میکرد وشاید یکی از اولینها بودتو شیراز.
محله وخونه خاله رو خیلی دوست داشتم، خونه های قدیمی باحوض ونگارههای قدیمی، یک اتاق پستو هم داشت که خیلی باحال بود.
خاله یک تلویزیون درب چوبی کشویی بزرگ قدیمی داشت که دربش مثل کشو باز میشدو مثل یک کمد بود ، همون تلویزیونهای قدیمی لامپی.یکساعت دیواری قدیمی هم داشت با پاندولی که هراز ساعتی زنگ میزد و صدای باوقاری داشت ،خیلی با اون ساعت دیواری پاندولی قدیمی حال میکردم و بعضی وقتها تا دقیقه ها به حرکت پاندولی اون خیره میشدم.
خاله بیشترین عیدی را به من میداد و پذیرایی میکرد و بین فامیل بیشترین ارتباط و رفت وآمد را با مرحومه مادرم داشت.
خلاصه داشتم میگفتم… با سر و روی خیس رسیدم خونه خاله ،تا منو دید، زودمنوبرد توخونه تو همون پستو، لباسمو داد عوض کردم، منو نشوند پای بخاری علاالدین نفتی تا خشک بشم، برام چایی ریخت وغذاآورد، کمی خسته بودم همون گوشه اتاق دراز کشیدم وخوابم برد، ازخواب که بیدار شدم دیدم پتویی گرم روم کشیده و هوا رو به تاریکی بود، بلند شدم لباسامو که خشک شده بود پوشیدم واز خاله خداحافظی کردم ، میخواستم که برم به من یک ده تومنی نو تا نشده عیدی داد. ده تومن خیلی بود!!
بلیط سینما او روزا دو یاسه تومان بود . تشکرم کردم ورفتم. هر چنداونروز موفق نشدم همه خونه فامیل روبه بهانه عید و دراصل به قصد گرفتن عیدی بروم، ولی با پولی که خاله داده بود فرداش رفتم سینما، اونهم دوفیلم در یک روز و کلی خوش گذشت. مادر هند و هیجده مرد طلایی تو سینما کاپری ، دوفیلمه بود…….

.به جاست که یادی کنم از شوهر خاله مرحومم، عمو مرتضی که مرد زحمتکش و بامرامی بود، امروز خاله رفت و نیمه دوم مادری هم رفت….روحش شاد یادش گرامی،سلام منو به ننه برسان…


دبیر سرویس داستان رسانه :مینا احمدی