درآمدی بر درون‌مایه عرفانی شعر سپهری/۱۰ « عبور/۹» مدارهای عبور۲ - قسمت۱

سهراب حرفی از جنس زمان( مدارهای عبور ، بخش۲)- استاد احمد اسلامی

سهراب حرفی از جنس زمان /۱۵ ( درآمدی بر درون‌مایه عرفانی شعر سپهری/۱۰ « عبور/۹» مدارهای عبور۲ – قسمت اول ۲- مدار طبیعت عبور در سلوک شاعرانه سپهری به گواهی شعر او، گریزگاه و جان‌پناه دیگری هم دارد. جان‌پناه طبیعت ✓ « من به آغاز زمین نزدیکم/نبض گل ها را می گیرم/آشنا هستم با/سرنوشت تر […]

سهراب حرفی از جنس زمان /۱۵
( درآمدی بر درون‌مایه عرفانی شعر سپهری/۱۰
« عبور/۹»
مدارهای عبور۲ – قسمت اول

۲- مدار طبیعت
عبور در سلوک شاعرانه سپهری به گواهی شعر او، گریزگاه و جان‌پناه دیگری هم دارد. جان‌پناه طبیعت

✓ « من به آغاز زمین نزدیکم/نبض گل ها را می گیرم/آشنا هستم با/سرنوشت تر آب/ عادت سبز درخت/ روح من گاهی از شوق ، سرفه اش می گیرد/روح من گاهی، مثل یک سنگ سر راه حقیقت دارد/ …»( صدای پای آب)
✓ « در باغی رها شده‌بودم/نوری بیرنگ و سبک بر من می‌وزید/آیا من خود بدین باغ آمده بودم/و یا باغ اطراف مرا پر کرده بود؟/هوای باغ از من می‌گذشت/
و شاخ و برگش در وجودم می‌لغزید/آیا این باغ/سایه روحی نبود/که لحظه‌ای بر مرداب زندگی خم شده بود؟/ناگهان صدایی باغ را در خود جا داد/صدایی که به هیچ شباهت داشت/گویی عطری خودش را در آیینه تماشا می‌کرد/همیشه از روزنه‌ای ناپیدا/این صدا در تاریکی/زندگی‌ام رها شده بود/سرچشمهٔ صدا گم بود
من ناگاه آمده بودم/خستگی در من نبود/راهی پیموده نشد/آیا پیش از این زندگی‌ام فضایی دیگر داشت؟/ناگهان رنگی دمید/پیکری روی علفها افتاده بود/انسانی که شباهت دوری با خود داشت/باغ در ته چشمانش بود/و جاپای صدا همراه تپش‌هایش/زندگی‌اش آهسته بود/وجودش بی‌خبری شفافم را آشفته بود/وزشی برخاست/دریچه‌ای بر خیرگی‌ام گشود/روشنی تندی به باغ آمد/باغ می‌پژمرد/و من به درون دریچه رها می‌شدم!»( د/زندگی خوابها، ق/باغی در صدا)
✓ « نور در کاسه مس چه نوازش‌ها می‌ریزد/نردبان از سر دیوار بلند/ صبح را روی زمین می‌آرد/پشت لبخندی
پنهان هر چیز/روزنی دارد دیوار زمان/که از آن چهره من پیداست/چیزهایی هست/که نمی‌دانم/می‌دانم سبزه‌ای را بکنم خواهم مرد/می‌روم بالا تا اوج/من پر از بال و پرم/راه می‌بینم در ظلمت/ من پر از فانوسم/من پر از نورم و شن/و پر از دار و درخت/پرم از راه از پل ؛ از رود؛ از موج/پرم از سایه برگی در آب/چه درونم تنهاست»(د/….، ق/روشنی، من، .. )
✓« از هجوم روشنایی شیشه‌های در تکان می‌خورد/ صبح شد، آفتاب آمد/ … / در گشودم: قسمتی از آسمان افتاد در لیوان آب من/ آب را با آسمان خوردم/ لحظه‌های کوچک من خوابهای نقره می‌دیدند/ …/ مرتع ادراک خرم بود/ دست من در رنگهای فطریِ بودن شناور/ …/ در اتاق من طنینی بود از برخورد انگشتان من با اوج/…/ لحظه‌های کوچک من تا ستاره فکر می‌کردند»(د/…، ق/ ورق روشن وقت)

۱- فرازهایی از این دست بار‌دار ایده و آموزه‌ای در فهم فلسفه سپهری است و آن، فرا رفتن از ثنویت/دوئالیسم دکارتی و برکشیدن و برجسته سازی طبیعت گرایی است
در این نگاه -که، اجمالا، ریشه در رمانتیسم آلمانی دارد و از آراء اسپینوزا تبار میگیرد- طبیعت دارای نوعی از هوشمندی است و با انسان به یگانگی می‌رسد و سرانجام از ایده و اندیشه خدا/طبیعت= خدا همه انکاری سر بر می‌کشد
چنین نگاهی در شعر سپهری بر‌جسته و نمودهای فراوان دارد ک نمونه‌هایی از آن در پی خواهد آمد
خدا/طبیعت و یا خدا همه انگاری در نظام اندیشگی شاعرانه او بار بر نوعی از هستی شناسی و در پیوند با زیبا‌شناسی عقلی و پلورالیزم یکپارچه‌نگر انسانی است که بر پایه آن همه زیستمندها را شبکه‌ای بهم پیوسته می‌داند و پیرفت آن در برابر اخلاق زیست‌محیطی انسان‌محور، اخلاق زیست‌محیطی طبیعت‌محور را تعریف کرده و می‌کند. برابر این نگاه، طبیعت دارای ارزش مستقل است و انسان بخشی از طبیعت است و حق تصرف و استخدام طبیعت را نداشته و ندارد.

۲- این انگاره، در فرهنگ سیاسی و کنش اجتماعی، پی‌آمدها و کارکردهایی داشته و دارد، از جمله، کارکردِِ نفی اصالت نژادی و امتیازات قومی و نیز نفی مطلق نگری و تعصب‌ورزیهای ناشی از آن، چنانکه در سروده سپهری آمده است: «اهل کاشانم/ نسبم، شاید برسد/ به گیاهی در هند، به سفالینه‌ای از خاک سیلک/ نسبم شاید، به زنی فاحشه در شهر بخارا برسد/ …. / اهل کاشانم/ شهر من اما کاشان نیست/ …. / شهر من گم شده است» (صدای پای آب)

۳- بدین بیان – چنانکه روشن است – از بن‌مایه‌های هسته‌ای انگاره « اخلاق زیست‌محیطی طبیعت‌محور » همپایگی و هموزنی همه اجزاء هستی در «بودن» است و چنان است که این نظام اندیشگی نه تنها انسان را تافته جدا بافته و پدیده برگزیده ندانسته و نمی‌داند و حق سلطه بر طبیعت و جهان را برای او روا ندانسته و بر نمی‌تابد، بلکه می‌گوید :
«و من مسافرم/ ای بادهای همواره!/ مرابه وسعت تشکیل برگ‌ها ببرید/ و مرا به کودکی شور آب‌ها برسانید/ و کفش‌های مرا تا تکامل تن انگور/ پر از تحرک زیبایی خضوع کنید …/دقیقه‌های مرا تا کبوتران مکرر/در آسمان سپید غریزه اوج دهید/ و اتفاق وجود مرا کنار درخت/ بدل کنید به یک ارتباط گمشده پاک/ و در تنفس تنهایی/ دریچه‌های شعور مرا به هم بزنید/ روان کنیدم دنبال بادبادک آن روز/ مرا به خلوت ابعاد زندگی ببرید/ حضور هیچ ملایم را به من نشان بدهید!» (مسافر)

۴- بدین روی، شاعر خود را نه در محیط، که بخشی از محیط دانسته و بر پایه چنین نگاه زیبا‌شناسانه‌ای از «پاس قانون زمین» سخن می‌گوید:
«روی قانون چمن پا نگذاریم» (صدای پای آب)
« … یاد من باشد، هر چه پروانه که می‌افتد در آب، زود از آب در آرم/ یاد من باشد، کاری نکنم که به قانون زمین بر‌نخورد» (حجم سبز، غربت)
و می‌گوید:
«چیزهایی هست که نمی‌دانم/ می‌دانم، سبزه‌ای را بکنم خواهم مرد» (حجم سبز، روشنی، من، گل، آب)
۵- و درست بر همین شالوده و بر پایه حس همفازی کیهانی است که همسازی با همه زیستمندان را شایسته دانسته و بدین نگاه، رعایت اخلاق زیست‌محیطی را بایسته می‌داند:
«صبح‌ها نان و پنیرک بخوریم/ و بکاریم نهالی سر هر پیچ کلام/ و بپاشیم میان دو هجا تخم سکوت/ و نخوانیم کتابی که در آن باد نمی‌آید/ و کتابی که در آن پوست شبنم تر نیست/ و کتابی که در آن یاخته‌ها بی‌بعدند/ و نخواهیم مگس از سر انگشت طبیعت بپرد
و نخواهیم پلنگ از در خلقت برود بیرون/ و بدانیم اگر کرم نبود زندگی چیزی کم داشت/ و اگر خنج نبود
لطمه می‌خورد به قانون درخت/ و اگر مرگ نبود دست ما در پی چیزی می‌گشت/ و بدانیم اگر نور نبود منطق زنده پرواز دگرگون می شد/ و بدانیم که پیش از مرجان خلایی بود در اندیشه دریاها» (صدای پای آب)
این است که شاعر «قطع درخت» را بمثابه «قتل» دانسته (صدای پای آب) و از همه می‌خواهد تا به نام « زن، زیبایی و زندگی» چنان مردم صفاپیشه بالا‌دستِ آبادی «آب» را گِل نکنند (حجم سبز، آب) و درست در این راستا، در جستجوی شهری است که شهروندانش، چنین بازنمایی می‌شوند:
«قایقی خواهم ساخت/ خواهم انداخت به آب/ دور خواهم شد از این خاک غریب/ که …. /همچنان خواهم راند/ همچنان خواهم خواند/ …. /پشت دریا ها شهری است/ که در آن پنجره‌ها رو به تجلی باز است/ بام‌ها جای کبوترهایی است/ که به فواره هوش بشری می‌نگرند/ دست هر کودک ده ساله شهر شاخه معرفتی است/ مردم شهر به یک چینه چنان می‌نگرند/ که به یک شعله به یک خواب لطیف/ …. / پشت دریاها شهری است/ که در آن …» (حجم سبز، آب)

۶- و نیک می‌داند که – البته – «ایدال»‌ی چنین، در پهنه جهان، رخت « رئال » بر تن نخواهد کرد، مگر آنکه نخست در گستره جان، نمود و نماد یابد و این « نیایش» اوست:
« … /ما جنگل انبوه دگرگونی/ از آتش همرنگی صد اخگر برگیر/ برهم تاب ؛ بر هم پیچ/ شلاقی کن و بزن بر تن ما/ باشد که ز خاکستر ما/ در ما جنگل یکرنگی بدر آرد سر / …. / هر سو مرز هر سو نام/ رشته کن از بی شکلی، گذران از مروارید زمان و مکان/ باشد که به هم پیوندد همه چیز/ باشد که نماند مرز/ که نماند نام/ … » (حجم سبز، نیایش)