چندیست از نزدیک نه، میبینمش از دور دست « همراه با شاعران عاطفه میرسعیدی، مجید حیدری »

عاطفه میرسعیدی
به که گویم؟”
.
جز تو ای مایه‌ی غم‌ها، غم عشقت به که گویم؟
غرق در بحرِ تمنا، غم عشقت به که گویم؟
.
همدمی نیست کنارم، شب و تنهایی و غربت
من در این گوشه‌ی دنیا، غم عشقت به که گویم؟
.
طاقتی نیست که بر دوش بَرَم بار ملامت
نیست یاری، منِ شیدا غم عشقت به که گویم؟
.
طعنه از دوست شنفتم به کَس این راز نگفتم
شده این نکته معما: غم عشقت به که گویم؟
.
رو مگردان ز من ای گل که پِیِ ناز نگاهت
بی‌قرار رخ زیبا، غم عشقت به که گویم؟
.
سعی بسیار نمودم به وصالت نرسیدم
کرده‌ای امشب و فردا، غم عشقت به که گویم؟
.
دگر از دل نشنیدم سخن گرم شکفتن
شده‌ام سرد و شکیبا، غم عشقت به که گویم؟
.
روی زیبای تو دیدم مِیِ وصلت نچشیدم

تشنه‌ام ‌بر لب دریا، غم عشقت به که گویم؟
.
جمع قهر و ستم و غم همه منهای سخاوت
داد از این شهرت دنیا غم عشقت به که گویم؟
.
فقط آن لحظه که مُردم ز تو خواهش که بیایی
لااقل بهر تماشا … غم عشقت به که گویم؟
.

***************************************************

مجید حیدری

چندیست از نزدیک نه، میبینمش از دور دست
حتی به این حالت خوشم، یک کور سو امید هست

مردم مگر از من چه میبینند جز این اشتیاق؟
در این حوالی عده ای خواندند من را بت پرست!

این عهد را باید به دل تا میشود محکم کنم
خوبی آن اینجاست که: لیلی من ظرفی شکست

عاشق نمیپرسد سوال از کم و کیف جام ها
لازم شود با شوکران هم میشود باشیم مست

داد و ستد هایش ضرر، بازار مکارست عشق
دل دادمو او در عوض بر پای من زنجیر بست

این وضع را میبینم و از خود سوالی میکنم
من جای او، او جای من، یک لحظه پایم مینشست؟