قلم سبز نویسنده « انتظاری به بلندای یلدا » به قلم نرگس جودکی

انتظاری به بلندای یلدا توی کاسه ی سفال آبی انارهای دانه شده را نمک و گلپر میزنم. زیر چشمی یلدا را که پشت صندلی غذاخوری نشسته نگاه می کنم. شستش را می مکد. چشمان مشکی درشتش به نقطه ی نامعلومی خیره مانده است. صدایش می کنم. «یلدا، نمیای کمک.» فوری انگشت را از دهان در […]

انتظاری به بلندای یلدا

توی کاسه ی سفال آبی انارهای دانه شده را نمک و گلپر میزنم. زیر چشمی یلدا را که پشت صندلی غذاخوری نشسته نگاه می کنم. شستش را می مکد. چشمان مشکی درشتش به نقطه ی نامعلومی خیره مانده است. صدایش می کنم.
«یلدا، نمیای کمک.»
فوری انگشت را از دهان در می آورد.
«من. من که بلد نیستم.»
آغوش باز می کنم. روی صندلی می ایستد، مثل بچه کبوتری به سمتم پرواز می کند. موهای فرش را بو میکنم. گونه ی نرم و سرخش را می بوسم. روی زمین کنار دستم می‌نشیند .شروع می‌کنم لوزی طور باسلق خنک شده را برش زدن.
لب های کوچکش می لرزد.
«مامان فریبا اینوری برش می‌زد.»
با شنیدن نام فریبا بعد از یک سال چیزی درونم فرو می ریزد. نفس عمیق و کش داری می کشم. 
پودر نارگیل را با دست به صورتش می پاشم.
«جوجه. پدر صلواتی میخوای بگی من بلد نیستم آره؟»
غش غش می خندد. دلم برای ریسه رفتنش ضعف می رود. شعله گاز را پایین می‌کشم. ماکروفر و کابینت های گلاس سفید را پاک می‌کنم .کیک را روی پایه ی چرخان روی کانتر می‌گذارم. حرکت می دهم. کیک را خامه کشی می‌کنم سفید سفید مثل رنگ صورتش در بهزیستی بلوز و شلوار صورتی چرک به تن دارد. دمپایی هایش را روی زمین می کشد. طاقت نمی آورم. فریاد می زنم.«بی انصافا همش دو روزه اومده چرا سرش رو تراشیدین؟»
مسئول بهزیستی، لیوان یکبار مصرف را از بطری روی میز پر می کند.
«بخور. آروم باش. قانونه دیگه.»
دستش را پس می زنم .انگار به صندلی کوک زنجیره ای شده ام به سختی خودم را از صندلی می کنم. به سمتش می روم.توی چشمش چیزی شبیه غربت،خجالت،بی پناهی،شوک موج می زند. محکم بغلش می کنم. غرق بوسه اش می کنم. بلند گریه می کنم.او هم بعد از سکوت طولانی گریه می کند. التماس می کند که با خودم ببرمش خانه. انگشت کوچکش را درون انگشت کوچکم گره می زند.
«زن عمو قول دادی یادت نره »
اشکم را با گوشه ی شال گردن پاک می کنم.»
«قول میدم عزیز دلم فردا که عمو از ماموریت برگرده بیایم دنبالت. »
*
«زن عمو چرا اسم منو یلدا گذاشتن؟»
صدای نازکش مرا به خود می آورد. صورتش را می بوسم.
«به خاطر اینکه توی شب یلدا به دنیا اومدی چون چشم و موی قشنگت به رنگ یلداست چون بلندترین آرزوی هر کسی میتونی باشی.»
لب ور می چیند.«چرا هیچکس منو نخواست؟ نه مامان فریبا نه بابا، نه حاج بابا؟»
تمام قد چشم می شود و به من زل می‌زند. نگاهش تا عمق جانم را آتش
می زند.
«ببین یلدا جونم. بعضی وقتها آدم بزرگا به خاطر لجبازی و غرور ناخواسته عزیزترین چیزشون رو قربونی میکنن.»
روی پاهایم می نشانمش از طرز نگاهش می فهمم چیزی از حرفم نفهمیده و گیج شده که سکوت می کند. پیشانی اش را می بوسم.
«بدو لباس خوشگلات رو بپوش الانه که تولد شروع بشه. الانه که عمو و
مهمونا سر برسن»
به اتاق می روم پرده حریر یاسی رنگ را کنار میزنم. پنجره را باز
می کنم. سرما مغز استخوانم را می سوزاند.
گوشی را بر می دارم شماره می‌گیرم بوق سوم روی پیغامگیر می رود. لبه ی رادیاتور می نشینم. داغ است بلند می شوم روی پاف روبه روی تخت می نشینم.« سلام فریبا امیدوارم بعد از این یک سال از خر شیطون پایین اومده باشی رضا آلمان اقامت گرفته حاج بابا هم توان نگهداری یلدا رو نداره. قول میدم کمک کنم حضانت رو بگیری. یلدا فقط با تو خوشحاله.»
قطع می کنم.
فوری پیامک می دهد.
«بدبخت اجاق ،کور دزدِ یلدا فکر میکنی نمی فهمم به آرزوت رسیدی. دختر دار شدی دیگه چی میخوای؟»
به آیینه ی قدی زل میزنم چشمان مواج قهوه ایم ریزتر و خط پیشانی عمیق تر از قبل شده است. دست لاغرم را میان موهایم میبرم. سفیدی شقیقه ها توی ذوقم می خورد. 
پیامک میدهم.
«قبول. شاید حسرت به دل باشم اما دز دیلدا بی انصافیه فریبا به خاطر لجاجت شماها بچه چند روز بهزیستی بود حاج بابا برای نگهداری یلدا خیلی پیره. همسایه ها بهزیسیتی رو در جریان گذاشته بودن احمد نبود، بچه رو به من ندادن احمد تازه از ماموریت برگشته و من مجبور شدم یلدا رو بیارم پیش خودمون همین. تقصیر من چیه که خواهرم با شوهر تو عوضی در اومدن.» اشکم را پاک میکنم چشمان معصوم یلدا مدام جلوی چشمم رژه می رود. دوباره پیام می دهم. «امشب تولدشه .بیا قول میدم از همونا که به یلدا یاد دادی… همه جوره کمکت میکنم تا یلدا رو بزرگ کنی خیانت حقت نبود اما یلدا هیچ گناهی نداره. لطفا بیا.»
یلدا لباس سفید پفدارش را پوشیده است. موهای کوتاهش را جمع میکنم تاج نقره ای رنگ را سرش میزنم روی مبل زرشکی کتیبه پرده را تکان تکان
می دهد. بالا و پایین می پرد.
«بدو زن عمو میز رو نچیدیم.»
ادای دویدن در می آورم.
«خوبه.»
بلند میخندد باسلقهای رنگی را بر میدارد کنار کیک اناری گذارد. دسته گل نرگس را توی آب می گذارم. جاشکلاتی و آجیل را
مرتب روی میز میچینم شمع های کوتاه و بلند قرمز را روشن میکنم.  
چشم می گرداند.
«عه عه.. یه چیزی یادت رفت!»
توی بغلم مچاله اش می کنم.
چی یادم رفته، شیطونک.»
«كتابات؟»
اسمشون فال حافظ و شاهنامه س
تکرار می کند.
حافظ… شاهنامه.»
آنقدر کلمات را کش میدهد که خنده ام میگیرد اما او بغض میکند.
بغلش میکنم . احمد و مهمانها با خبر بارش اولین برف می رسند. شمع به شکل شش را روشن می کنم.یلدا لبش را غنچه و فوت می کند.پشت پنجره می روم. برف آرام و بی صدا می بارد.

نرگس جودکی