قلم سبز نویسنده

قلم سبز نویسنده. من یک معلم هستم. دکتر فاطمه حسنی

من یک معلم هستم.
دانش آموزانم در دنیای کودکانه شان می پندارند من زن بسیار دانایی هستم. چیزی در ردیف همان تصوراتی که انوشیروان از بزرگمهرش داشت.اما حقیقت این است که من تنها دوست دارم بخوانم و بدانم و پس از خواندن دانسته هایم را با دیگران در میان بگذرانم. بخصوص با بچه ها. درست است که بچه ها چیزهای زیادی را نمی دانند اما برای دانستن چیزهای تازه کنجکاوی بیشتری نسبت به آدم بزرگ ها از خودشان نشان می دهند. این را از دهان های نیمه بازشان یا چشم های گرد شده شان هنگام شنیدن دانستنی های نو در کلاس درس می فهمم.
آنها نام نویسندگانی را که از دهانم خارج می شود پشت جلد کتاب های فارسیشان می نویسند.گهگاه که میان نیمکت هایشان قدم می زنم کتاب های آن نویسندگان را روی میز، لب پنجره یا زیر دستشان می بینم. اگر بچه ها حالشان خوب نباشد برایشان داستان می خوانم و اگر دلشان خیلی گرفته باشد کمکشان می کنم که یک انشاء بنویسند. یک بار موضوع “اگر هیچ محدودیتی نداشتم…” را برای انشاء پیشنهاد کردم. بیست دقیقه فرصت نوشتن دادم.وقتی شروع به خواندن کردند دیدم که انگار به جای کلمات، گنجشک های کوچک آوازه خوانی از قفس سینه های تنگشان بیرون می پرد و به آسمان پرواز می کند.
لحظه به لحظه شکفته تر شدند. حتی وسط خوانش لبخند هم زدند. از آرزوهایشان نوشته بودند: اینکه دوست دارند سر تا پا لباس زرد بپوشند. یا سوار موتور شوند و بروند در دشت های اطراف شهر، تک چرخ بزنند. نوشته بودند در مدرسه زنگی به نام ” زنگ لذت” دارند که در آن می توانند خوراکی های دلخواهشان را بخورند.هر چقدر دوست دارند با همکلاسی هایشان صحبت کنند بدون اینکه معلم مدام بگوید: هیس! هیس! و یا اینکه به میز بکوبد. یا هر چقدر دلشان می خواهد بخوابند. حتی در زیر درخت های گردوی حیاط دراز بکشند و آهنگ های مورد علاقه شان را گوش بدهند.
من یک معلم هستم. امروز کتاب نگارش را تمام کردیم. کتاب و دفترم را جمع کردم. خواستم کلاس را ترک کنم. شاگرد اول کلاس، کتاب بچه های قالیباف خانه را که به او امانت داده بودم به من داد و گفت: خانم! امسال زنگ نگارش خیلی خوبی داشتیم.
به یکدیگر نگریستیم و لبخند زدیم.

نوشته به قلم دکتر فاطمه حسنی

تنظیم رقیه خانمحمدزاده