جستار نویسی-قلم سبز نویسنده

قلم سبز نویسنده-یک فنجان حال خوب-پرچین شاه محمدی

قلم سبز نویسنده
پرچین شاه محمدی

یک فنجان حال خوب

تلو تلو میخورم از فشارخونی که قهر کرده است از من وهیچ مهم نیست ، با یک کیک کوچک که برای تولد فرشته ام گلبهارم خریدم دارم سلانه سلانه و بیحال راه میروم ، خیس از عرق سرد ، گوشه خیابان بنشینم ؟ به مردم چه بگویم به این نگاههای همیشه کنجکاو؟ نگاههایی که در واقع هیچ اهمیتی ندارند ، کافیست چند روز فقط چند روز از مرگ کسی بگذرد دیگر هیچ اهمیتی برای کسی ندارد هیچ نشانه ای از او در جهان نخواهد ماند ، تصاویر و صداها حمله کرده اند ، یک کافه کوچک میبینم جزیره خوشبختی ! خودم را به قهوه ای ترک مهمان میکنم ، موسیقی ام با صدای بلند در گوشم پخش میشود، منطقی هست که آدمی که در یک قدمی غش کردن وسط خیابان ترسهاست تا لحظه آخر آهنگ گوش کند ؟ صد در صد ! من ! هرگز منطقی نبودم اما برای تمام دیوانگی هایم منطق خودم را داشتم ! مرد جوان میپرسد خانم کم کافئین دیگه ؟و با لحن پدرها میگوید که شب بشه خوابید ! با آن حالم میخندم میگویم بله حتما با یه باقلوا . که بعدا میبینم باقلوا را نشنیده است .
من و مسیحِ داخل گردنبندم مینشینیم پشت میز رو به خیابان .
دخترک همکارش میاید و میپرسد خانم پیراهنتان را از کجا خریده اید ، مثل همیشه به طرز افتضاحی آدرس میدهم همان مغازه پر از پیراهن ، این طرف خلوت خیابان ، مزون نمیدانم چی ! همان که شلوغ بود از پیراهن ها، همانکه من به پروانه های لباسهایش زل زده بودم ، دخترک با مهربانی و معصومیت میخندد. حالم بهتر شده است ، هیچوقت از ظاهر من به عمق فاجعه پی نمیشود برد ! هیچوقت !
آقای کافه چی میگوید ؛ گلاب ! از پیرهنتان خوشش آمده بود من گفتم این تنها پیراهن نیست که قشنگ است چیزی همیشه فرای لباسها هست که خواستنی اشان میکند ، با خودم فکر میکنم چقدر کافه ها برای خیابانها و آدمهایی که پایشان به زمین وصل نمیماند می آیند و همان لحظه آنها میگویند چقدر تصویر زنی چون شما به این کافه می آید ! و دیگر نمیگویم که من با آن شازده کوچولوی روی دیوار و خط خطی ها و بائو بابها چقدر عجین بوده ام … باقلوا نخورده ام اما حالم بهتر شده است …

در گذرم از کافه « کافه چی »

نویسنده پرچین شاه محمدی
تنظیم پریسا توکلی