ماجرای « نامه » به قلم غلیرضانژادصالحی

احتمالاً ماجرایی را که در ادامه برای‌تان تعریف خواهم کرد، مانند همه‌ی مطالب دیگری که تا به امروز از من خوانده‌اید، یک داستان قلمداد خواهید کرد و نهایتاً برایم خواهید نوشت: «اونقدر واقعی نوشته بودی که موقع خوندنش فکر کردم داری خاطره تعریف می‌کنی!» اما این‌بار قضیه فرق دارد. حتماً در پایان متوجه خواهید شد […]

احتمالاً ماجرایی را که در ادامه برای‌تان تعریف خواهم کرد، مانند همه‌ی مطالب دیگری که تا به امروز از من خوانده‌اید، یک داستان قلمداد خواهید کرد و نهایتاً برایم خواهید نوشت:
«اونقدر واقعی نوشته بودی که موقع خوندنش فکر کردم داری خاطره تعریف می‌کنی!»
اما این‌بار قضیه فرق دارد. حتماً در پایان متوجه خواهید شد که این مطلب نمی‌تواند ساخته و پرداخته‌ی ذهن باشد و اگر یک سرچ ساده توی گوگل بکنید، به صحت و سقم موضوع پی می‌برید.
آسمان ریسمان بافتن کافی‌ست… قضیه از این قرار است.
یک هفته‌ی پیش، ساعت ۱۲ و ۴۰ دقیقه‌ی ظهر، وقتی به خانه برگشتم متوجه شدم به عادت همیشه کلیدم را جا گذاشته‌ام. زنگ واحد بالا را زدم و خانوم مرادی پس از این که در را برایم باز کرد گفت پستچی برایم نامه‌ای آورده و برای گرفتنش به طبقه‌ی بالا بروم.
اولین باری نبود‌ که پستچی بسته‌ی من را به خانوم مرادی تحویل می‌داد؛ اما‌ اولین باری بود که برایم نامه‌ای می‌‌آمد! حداقل در ۱۵ سال اخیر بی‌سابقه بود. اما عجیب‌تر از ارسال نامه در عصر تکنولوژی، متن نامه بود. نامه‌ای مختصر، اما عجیب! متن نامه به شرح زیر بود:
آقای نژادصالحی عزیز، سلام.
نمی‌دانم تاکنون اسم من به گوش‌تان خورده یا نه. من «اسفندیار خرم» هستم. نامه‌ای که هم اکنون در دست دارید، دعوت‌نامه‌ی من و همسرم (البته همسرم چهل روز پیش از دنیا رفت) برای شماست. مایلم شما را از نزدیک ملاقات کنم، تا هدیه‌ای که همسرم برای شما کنار گذاشته را به شما تحویل دهم. یقین دارم برای نویسنده‌ای مثل شما جذاب خواهد بود.
راستی… داشت یادم می‌رفت. من همسر «پوران سیفی» هستم.
آدرس را به پیوست همین نامه برای‌تان خواهم فرستاد.
به امید دیدار شما‌.
دیدن اسم پوران سیفی به عنوان همسرِ فرستنده‌ی نامه کافی بود تا همان روز شال و کلاه کنم و با وجود خستگی مفرط، رانندگی ۵ ساعته تا تهران را به جان بخرم و به دیدن این مرد بروم. مردی که با جستجوی اسمش در اینترنت، متوجه شدم که نقاشِ قابل و البته کم کار و کم‌آوازه‌ای است. برخی صفحات نامعتبر هم خبر از ابتلای این مرد به بیماری سرطان می‌دادند. اما پوران سیفی که بود؟ قضیه مربوط به ۲۰ سال پیش و یکی از جنجالی‌ترین پرونده‌های جنایی آن زمان می‌شود. من در آن زمان ۱۹ ساله بودم و هنرجوی کلاسِ نویسندگیِ فرهاد مقدم. مقدم پرفروش‌ترین نویسنده‌ی آن زمان و برترین جنایی‌نویس ایران بود که خبر قتلش مثل بمب در رسانه‌های آن دوران سر و صدا به‌پا کرد. نویسنده‌ی بزرگ با چاقویی که همسرش در سینه‌اش فرو کرده بود به قتل رسیده بود! همسر فرهاد مقدم چه کسی بود؟ بله… درست حدس زدید؛ پوران سیفی، که البته خود او هم از جنایی‌نویسان نه چندان قابلِ همان سال‌ها بود.
صدور رای نهایی برای این پرونده مدت زیادی طول کشید. من در تمام جلسات دادگاهی پوران سیفی (که اجازه شرکت به عموم را می‌دادند) شرکت کردم. وکیلِ پوران ادعا می‌کرد که موکلش در دفاع از خود مرتکب این جنایت شده است. برای ادعایش هم مدرک معتبری داشت. فرهاد مقدم دفتری داشت و در آن ۳۰ روشی که یک مرد می‌توانست همسرش را به قتل برساند، بدون این که خودش گیر بیفتد، طراحی کرده بود. او در این دفتر نوشته بود از خلق ایده در دنیای داستان‌ها خسته شده و شاید بخواهد روزی این کار را در دنیای واقعی امتحان کند! مقدم در این دفتر به شیوه‌های مختلفی اشاره کرده بود؛ از اجیر کردن یک قاتل، تا تبدیل صحنه‌ قتل به خودکشی. اسم این دفتر را هم گذاشته بود: جنایت بی‌نقص.
او معتقد بود جنایت بی‌نقص جنایتی‌ نیست که در آن قاتل ردی از خود برجای نگذارد، بلکه باید قاتل دیگری را به جای خود پای میز محاکمه بکشاند! البته که هیچکدام از آن ۳۰ روش از نظر او امتیاز لازم را نداشتند و هرکدام فقط ذکاوت بیشتری را برای حل معادله‌ی قتل می‌طلبیدند… و بی‌نقص نبودند. طبیعتاً این دفتر دور از چشم پوران نگه داری می‌شد. او وقتی متوجه وجود این دفتر و مضمون آن شد، دعوای سختی بین او و فرهاد در گرفت. درگیری‌ای که در آن (طبق ادعای پوران) فرهاد مقدم با چاقوی آشپزخانه به همسرش حمله کرده و در این کش و قوس پوران فرهاد را به قتل رسانده بود. قاضی پرونده پس از تایید دست‌خط فرهاد مقدم و با توجه به مستندات موجود و دفاعیه‌ی وکیلِ پوران، رای به بی‌گناهی متهم در دفاع از خود داد.
تا مدت‌ زیادی این پرونده نُقل مجالس ادبی و جنایی بود. کم نبودند کسانی که دوست داشتند دفتر جنایت بی‌نقص را داشته باشند!
در حدود یک سالِ بعد هم آن پرونده به طور کل به دست فراموشی سپرده شد.
*
ساعت ۷ عصر بود که به دیدار اسفندیار خرم رفتم. در ویلای بزرگ و مجللی که حیاط آن به انواع گل‌ها و گیاهان زینتی مزین شده بود زندگی می‌کرد. پس از این که خودم را معرفی‌ کردم یکی از خدمتکارانِ او مرا نزد اسفندیار برد. در اتاقی که بوی رنگ و کاغذ فضای آن را پر کرده بود و دیوارهایش با نقاشی‌های رنگ روغن و تابلوهای خطاطی اشغال شده بود، با دست‌های لرزان مشغول کار روی یک اثر بود. تعداد زیادی از تابلو‌های روی دیوار پرتره‌هایی از پوران بودند. اسفندیار صورت استخوانی و شکسته‌ای داشت و موی سرش ریخته بود. از دیدن من متعجب نشد! انگار مطمئن بود که خیلی زود از دعوتش استقبال خواهم کرد.
وقت را برای حاشیه رفتن و مقدمه چینی تلف نکرد. از کشوی میز کارش دفتری را بیرون کشید و روی میز گذاشت. گفت این دفتر یادگاری پوران برای من است و وقتی حرف‌هایش تمام شد، موقع رفتن می‌توانم دفتر را با خود ببرم! اما چیزی که تعریف کرد…
او و پوران اولین بار ۲۳ سال پیش همدیگر را در یک گالری نقاشی ملاقات کرده بودند؛ یعنی ۳ سال پیش از مرگ فرهاد. اسفندیار نقاش بود و پوران علاقه‌مند به نقاشی. اسفندیار در گالری‌های زیادی شرکت می‌کرد و پوران هم از گالری‌های زیادی دیدن. این نقطه‌ی مشترک و دیدارهای مکرر، در کنار بی‌توجهی‌های فرهاد نسبت به پوران زمینه‌‌ساز یک رابطه‌ی احساسی بین پوران و اسفندیار شده بود. پوران پس از ازدواج با فرهاد از دنیای نویسندگی فاصله گرفته و خودش را وقف عشق به همسر و زندگی‌اش کرده بود. اما در طرف مقابل فرهاد واکنشی عکس داشت. او که روز به روز معروف‌تر می‌شد، به همان اندازه هم از دنیای رویایی همسرش و زندگی مشترک‌شان دورتر و به دنیای داستان‌ها نزدیک‌تر می‌شد. رابطه‌ی احساسی بین پوران و اسفندیار به مرور زمان تبدیل به عشق شده بود. عشقی که به گفته‌ی اسفندیار مانندش را تنها در دنیای قصه‌ها می‌شد یافت. البته که این عشق ممنوعه مانع بزرگی را هم در سر راه خود می‌دید؛ فرهاد. مانعی که با نقشه‌ی ساده و زیرکانه‌ی پوران و همکاری اسفندیار که نقاش و خطاطی چیره‌دست بود از میان برداشته شد. پوران نمونه‌هایی از دست‌خط فرهاد را برای اسفندیار برد. اسفندیار یک سال تمام روی این دست‌خط کار کرد تا بتواند آن را عیناً روی کاغذ پیاده‌ کند. در این مدت پوران داشت روی طرح نقشه کار می‌کرد؛ داستانی که نشان بدهد فرهاد برنامه‌ای برای به قتل رساندن همسرش دارد! پس از آن همه‌ی چیزی که نیاز داشتند این‌ها بودند:
دفتری درست شبیه یکی از دفترهای فرهاد.
پیاده‌سازی طرح نقشه روی آن دفتر.
تعویض آن دفتر با دفتر اصلی و جرقه‌ی نهایی!
جرقه‌ی نهایی هم این بود که پوران به فرهاد گفت با مردی رابطه دارد. فرهاد از کوره در رفت، به پوران حمله کرد و او را کتک زد و باقی ماجرا را هم که می‌دانیم.
اسفندیار وقتی ماجرا را تعریف کرد گفت تو تنها هنرجویِ فرهاد بودی که در داستان‌نویسی اسم و رسمی برای خودت به هم زدی. برای همین پوران دلش می‌خواست یک روز هم ماجرا را برای تو تعریف کند و هم دفتری که فرهاد ایده‌های داستانی‌اش را در آن می‌نوشت به تو هدیه کند. می‌گفت تو تنها کسی هستی که شایستگی استفاده از این دفتر را داری. سپس دفتر را به من داد و انگار که فکرم را خوانده باشد گفت اگر پیش پلیس هم بروی برایم مهم نیست. دکترها گفته‌اند سرطانم قابل کنترل نیست و بیشتر از ۶ ماه زنده نمی‌مانم. به علاوه، حتماً متوجه شده‌ای دست‌خط نامه‌ای که برای تو فرستادم، چقدر شبیه دست‌خط خودت بود!
*
در این مدت، هربار که به دفتر ایده‌های فرهاد نگاه و به حرف‌های اسفندیار فکر کرده‌ام، این سوال را از خودم ‌پرسیده‌ام:
چگونه می‌توانم ثابت کنم این یک جنایت بی‌نقص بوده، نه داستانی که در ذهن من خلق شده؟
اصلاً خود شما… حرفم را باور می‌کنید؟

#علیرضانژادصالحی