نقد تطبیقی اشعار پلات و فرخزاد

همراه با سیلویا پلات و فروغ فرخزاد- دکتر حسن اکبری بیرق

نقد تطبيقي اشعار سيلويا پلات و فروغ فرخزاد

مارتين هايدگر(۱۸۸۹- ۱۹۷۶) ، به شدت با تحليل هاي زندگينامه اي و روان شناختي ازآثار انديشه وران و هنرمندان مخالف بود؛ نقل است که در کلاس درسش درباره ارسطو گفته بود :”او به دنيا آمد، کار کرد و مرد” (احمدي، ص ۱۶) درباره خودش نيز از او نقل شده :” من به طور مشخص و واقعي خارج از من هستم، خارج از ريشه واقعي و فکري ام محيط ام زمينه زندگي ام و هر آنچه از اينها در دسترس من همچون تجربه زنده اي که در آن زيسته ام قرار مي گيرد کار مي کنم ” (همان ص ۱۶) اين حکم حتي اگر در مورد فيلسوفان ، واز جمله خود هايدگر، صادق بوده باشد – که نيست- به هيچ وجه درباره هنرمندان صدق نمي کند .هنرمند حتي اگر بفرض محال بتواند از “من ” خويشتن بدر آيد چگونه مي تواند از قيد تاريخ جغرافيا محيط و… رهايي يابد. آورده اند که وقتي شعري از ابن معتز براي ابن الرومي خوانده مي شد که در آن ماه نو به قايقي سيمين عنبر بار تشبيه شده بود او با نگاهي منتقدانه اين تشبيه را حاصل زندگي او در دربار و نتيجه ادراک قبلي وي از حيات پر زرق و برق شاهانه دانسته بود (زرين کوب –ج۱ ص۴۷) . منتقدان و اديبان بسياري در شرق و غرب عالم بر اهميت اطلاعات زندگينامه اي در فهم و نقد آثار هنرمندان و به ويژه شاعران تاکيد کرده اند (رک- ولك، ص۷۴ و سارتر،ص۱۸۶).ملک الشعرا بهار نيز با رهيافتي نقادانه سروده است:
شعر شاعر نغمه آزاد روح شاعر است
کي توان اين نغمه را بنهفت با افسونگري

في المثل گر شاعري مهتر نباشد در منش
هرگز از اشعار او نايد نشان مهتري
ور نباشد شاعري اندر منش والا گهر
نشنوي از شعرهايش بوي والا گوهري
هر کلامي باز گويد فطرت گوينده را
شعر زاهد زهد گويد شعر کافر کافري
البته منتقداني هستند که چندان به تاثير نحوه معيشت و يا احوالات روحي شاعر بر شعر و نويسنده بر نوشته اعتقاد ندارند ويا حد اقل به رابطه اي علي و معلولي بين هنرمند و اثرش قايل نيستند :
“از گفته هاي شخصيتهاي آثار بخصوص آنهايي که در نمايشنامه ها مي آيند نمي توان چيزي درباره زندگي نويسنده استنتاج کرد . مي توان به جد با اين نظر معمول مخالفت کرد که شکسپير در هنگام نوشتن تراژديها و کمديهاي گزنده خود افسردگي شديد داشته تا آنکه با نوشتن طوفان آرامش خاطري پيدا کرده است. اين مسلم نيست که نويسنده بايد در اندوه بسر برد تا بتواند تراژدي بنويسد يا از زندگي راضي باشد تا بتواند کمدي بنويسد … رابطه بين زندگي خصوصي و اثر هنري رابطه ساده ي علت و معلول نيست”(ولك،-ص ۷۶).با اين حال جمع کثيري از ادب شناسان و ناقدان بر تاثير محيط وروان بر هنر هنرمندان باور دارند.اگر چنين باوري نيز در ميان منتقدان وجود نداشت مطالعه ي اشعار دو شاعر بزرگ همروزگار ما(سيلويا پلات و فروغ فرخزاد ) توجهمان را به اين موضوع جلب کرده و مورد نقضي بر نظريه ي عدم ارتباط زندگي هنرمند و اثرش به شمار مي آمد.
اين دو شاعر که هزاران کيلومتر دور از هم زندگي مي کردند به دليل تجربه هاي زيسته ي مشترک آثار مشابهي آفريدند. محتوا، درونمايه ، مضامين وشکل بيان در اشعار اين دو شاعر هنرمند به نحو شگفت آوري همگون و مشابه است و جز از راه تحليل زندگينامه اي به سختي مي توان به راز اين مشابهت ها پي برد .

اول :
براي تمهيد، گفتني است که در بررسي تطبيقي شعر دو شاعر بايد سبک بيان، تکيه ها، توصيفات، ارزش ها، احساسات ناب فردي و انفعالات دروني و… مورد توجه قرار گيرد .آنچه ما را به دنياي درون هنرمندان رهنمون مي سازد .نشانه هاي زباني و تصويري ويژه اي است که در آثارشان متجلي است و البته هر چه اين نشانه ها فردي تر باشد کشف راز و رمز آنها دشوارتر خواهد بود . اصولآ شاعران و هنرمندان درونگرا دير ياب تر بوده وآشنايي با ژرفاي انديشه ايشان مستلزم تعمق بيشتري است . ذکر اين نکته مناسب اين مقام است که شاعران کلاسيک و سنتي با شاعران جديد و مدرن يک تفاوت اساسي دارند وآن اينکه کلاسيک ها غالبآ وظيفه استمرار فرهنگ و ادبيات پيش از پيش از خود را بر عهده داشته و لاجرم آفريده هايشان بيشتر تحت تاثير سنت ومقوله هاي فرهنگ عمومي بوده و کمتر رنگ شخصي به خود گرفته است اما در شاعران مدرن مرکزيت اثر هنري در اختيار ذهنيت شخصي و فردي شاعر است و اين من شخصي شاعر است که در شعر سخن مي گويد .
دو شاعر مورد نظر ما نيز جزو همين دسته از هنرمندان هستند . سيلويا پلات و فروغ فرخزاد حداقل در آئينه اشعار اخير خود بسيار درونگرا بوده و فرديت و حضور من شخصي در اشعارشان موج مي زند .مساله اصلي اين دو شاعر نه جهان بيرون بلکه جهان روح و روان خودشان بوده و حتي نگاهشان به دنياي خارج از پس نفسانيات و تفرد ژرفي است که نشانگر دل مشغوليهاي درونگرايانه آنهاست.
گرچه هردو در اوايل کار شاعري خود برونگرايي و نگاه صرف به جهان خارج را تجربه کرده اند . سعي ما در اين بخش از سخن آن است که از وراي پرده کلام اين سخنور راه به عالم اذهان ايشان برده و مشابهت هاي احتمالي را بسنجيم.

الف) احساسات و انفعالات
الف-۱) نخستين مساله اي که در خوانش تطبيقي شعرهاي اين دو شاعر به چشم مي آيد بسامد بالاي تعبيرات و کلمات منفي ياس آلود و سياه است ؛ درست همانند سينماي نوار در اروپاي پس از جنگ جهاني دوم فضاي غمبار و گاه کسل کننده و انباشته از اندوه و خستگي و پريشاني و نا اميدي شعر دو شاعر حاصل تکرار نامعمول اين تعبيرات است . الفاظي چون : شب شوم،غراب تلخ،موش، کرکس، دود کش، کسالت، سرد، کلاغ، زمستان، بيهودگي، گلهاي گنديده، ملالت، بوهاي ناخوش، غمناک، درياچه سياه، زورق سياه و مرگ در شعر پلات و تعبيراتي مثل : غمهاي پائيزي،شمع واژگون، ماهي طلايي مرداب خون، دلهره ويراني ،وزش ظلمت ،بيم زوال، تيره آوار، ويرانه هاي اميد، غمزده و شب تنهايي در شعر فروغ .

بازخواني برخي از فقرات اشعار فروغ و سيلويا مبين همين نکته است :

اين روشنايي ذهن است سرد و خاکي / درختان ذهن سياهند روشنايي آبي است / چمن ها غم خود را به پاي من مي ريزند / چنان که گويي من خدايم / دست به دامانم مي سايند و فروتنانه زمزمه مي کنند / بخارهاي مه آلود شبح ناک ساکن اينجايند / که با يک رديف سنگ گور از خانه من جدا مي شوند / در هيچ سو جايي براي رفتن پيدا نيست/ … ( پلات – ماه و سرو )

نمي توانستم ديگر نمي توانستم / صداي پايم از انکار راه بر مي خاست / و ياسم از صبوري روحم وسيعتر شده بود / وآن بهار و آن وهم سبز رنگ / که بر دريچه گذر داشت با دلم مي گفت / نگاه کن / تو هيچ گاه پيش نرفتي / تو فرو رفتي ( فروغ – وهم سبز )
الف -۲) آن منفي نگري که از بسامد بالاي تعبيرات سياه بر مي آيد البته احساسات نا متعارفي است که مي توان نام ” گرفتاري در ظلمت ” بر آن نهاد . فروغ و سيلويا به استناد اشعارشان هر دو خود را در چنبره سياهي و تباهي گرفتار مي ديدند و راه برون شدي نمي يافتند و همواره در حسرت نور و روشنايي و آزادي و رهايي به توصيف زندان تاريک حيات خويش مي پرداختند :
من از نهايت شب حرف مي زنم / من از نهايت تاريکي / و از نهايت شب حرف مي زنم / اگر به خانه من آمدي / براي من اي مهربان چراغ بيار / و يک دريچه که از آن / به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم ( تولدي ديگر – هديه )
و سيلويا مي گويد :
درياچه سياه زورق سياه دو انسان سياه کاغذي / کجا مي روند اين درختان سياه که اينجا آب مي خورند ؟/ سايه هايشان بايد کانادا را بپوشاند / نوري اندک از ميان گلهاي آب مي تراود/ برگهايشان نمي خواهند که ما شتاب کنيم :/ آنها گرد و صافند و پر از اندرزهاي تاريک / جهانهاي سرد از ضربت پارو به لرزه مي افتند /روح سياهي در ماست در ماهي هاست / صخره اي به وداع دستي بي رنگ بر آورده است / ستاره ها ميان نيلوفران مي شکفند / تو آيا کور نمي شوي از پرياني چنين خاموش ؟/ اين سکوت ارواح مبهوت است (گذر از آب)
الف -۳) گرفتاري در ظلمت ارمغاني که براي دو شاعر ما مي آورد بسي وحشتناک تر و فاجعه آميز تر از اصل مطلب است و آن عبارت است از ترس از عدم ثبات و تاريکي افق آينده حتي آينده بسيار نزديک . بيم ويراني اضطراب وحشت از زوال و بويژه زوال لحظه هاي عاشقانه. فاجعه انديشي و احساساتي از اين دست جزو مضامين اصلي و مکرر اشعار هر دو شاعر است :
فروغ:
… آنچنان آلوده است / عشق غمناکم با بيم زوال / که همه زندگيم مي لرزد …(تولدي ديگر )
نگاه کن که غم درون ديده ام / چگونه قطره قطره آب مي شود / چگونه سايه سياه سرکشم / اسير دست آفتاب مي شود / نگاه کن / تمام هستيم خراب مي شود…/ ( تولدي ديگر – آفتاب مي شود)
…در شب کوچک من دلهره ويراني است / گوش کن وزش ظلمت را مي شنوي ؟/ در شب اکنون چيزي مي گذرد / ماه سرخ است و مشوش / و بر اين بام که هر لحظه در او بيم فرو ريختن است / ابرها همچون انبوه عزاداران / لحظه باريدن را گويي منتظرند/ ( تولدي ديگر –باد ما را خواهد برد)
سيلويا :
مي توانم حلب آسمان را بچشم – همان چيز واقعآ حلبي / سحرگاه زمستان به رنگ فلز است / درخت ها مثل اعصاب سوخته در جا مي خشکند / سراسر شب خواب ويراني و نابودي ديده ام / خط توليدي از گلوهاي بريده… /(بيداري در زمستان)

… عشق يک سايه است / چگونه به دنبالش مي افتي و زار مي زني /گوش کن:اين سمضربه هاي آنست/ مثل اسب دور مي شود …./ من قساوت غروب ها را رنج برده ام / سراپا گداخته / آوندهاي سرخم مي سوزد و مي ايستد دستي سيمي / اکنون در هم مي شکنم و تکه هاي چوبيم به هر سو پرتاب مي شود / بادي چنين وحشيانه هيچ ايستاده اي را بر نمي تابد بايد جيغ بزنم … (نارون)
مراجعه به شعر ” ايمان بياوريم به آغاز فصل سرد ” از فروغ و “هراس ها ” و ” بلندي هاي بادگير ” از سيلويا و خوانش دوباره آنها عمق نگراني و نا اميدي و ترس و اضطراب را در وجود آندو نمايان تر مي کند. شنيدن نمونه اي از اين فاجعه انديشي از زبان سيلويا خالي از لطف نيست:
گل ها پژمرده و چشمه ها خشکيده
The fountains are dry and the roses over

غبار مرگ . روز تو به سر آمد
Incense of death .your day aporoaches

گلابي ها همانند بوداهاي کوچک چاق مي شوند
.The pears fatten like little buddhas

مهي ملال آور بر درياچه خيمه زده.
A blue mist is dragging the lake.

الف -۴) نا اميدي و ياس فوري ترين تاثيري که بر روح و روان آدمي مي نهد کسالت و ملالت و دلگيري و دلتنگي است که همه اينها در بسياري از شعر هاي سيلويا و فروغ نمايان است . به نحوي که حتي خواننده را نيز با خود درگير کرده و غم و اندوهي کسالت آور بار بر آن مستولي مي کند . گرچه در اغلب اشعار فروغ با نمونه هاي متعددي از اين حس مواجهيم ولي گوياترين آن ها شعر “جمعه ” است که چند بندي از آن مي خوانيم : جمعه ساکت/ جمعه متروک / جمعه چو او کوچه هاي کهنه غم انگيز / جمعه انديشه هاي تنبل بيمار /جمعه خميازه هاي موذي کشدار / جمعه بي انتظار جمعه تسليم/
روايت سيلويا پلات نيز از ملالت و دلگيري زندگي همين گونه است . در شعر هاي “آويخته به ديوار”و “دم رفتن” حکايت کسالت در اوج است و همچنين اين شعر که:…سراسر شب در حياط مر مري گربه هاي نامرئي / مثل زن ها يا ساز هاي خراب زوزه کشيده ام/ کم کم او روشنايي روز را احساس مي کند آن کسالت سفيد / که با کلاهي پر از تکرار هاي مبتذل آفتابي مي شود /…(بي خواب)

الف- ۵) نگاه و احساس بسيار منفي و پرخاشگرانه و توام با سوء ظن نسبت به مردان از ديگر وجوه مشترک اين دو شاعر است . بخش اعظم شعرهاي مجموعه ” اسير ” فروغ اختصاص دارد به حملات تند به مرد و گلايه از بي وفايي او که تنها به نقل دو نمونه بسنده مي کنيم :
اي زن که دلي پر از صفا داري
از مرد وفا مجو مجو هرگز
او معني عشق را نمي داند
رلز دل خود به او مگو هرگز (خسته)
زن بدبخت دل افسرده
ببر از ياد دمي اورا
اين خطا بود که که ره دادي
به دل آن عاشق بد خو را (چشم براه)
سيلويا نيز در اشعار، نوشته ها و خاطراتش رهيافتي بسيارمشابه با فروغ درباره مردان دارد .مثلآ در شعر ” ديگر ” (The other) بيوفايي مرد را چنين به تصوير مي کشد : دير به خانه مي آيي در حالي که لبانت را پاک مي کني / در آستان در چه چيز را دست نخورده گذاشتم / …/ پليس شيفته توست که همه چيز را اقرار مي کني / موي روشن کفش سياه پلاستيک کهنه / … و هم او در دفتر خاطراتش مي نويسد : ” … از مردها بدم مي آمد چون مجبور نبودند مثل زن ها زجر بکشند …وقتي زن حتي براي کره اي که روي نان مي مالد صرفه جويي مي کند مي توانند خيلي راحت بروند قمار کنند .مردها مردهاي بو گندو و مزخرف” (پلات- ملك مرزبان، ص ۳۶۹)

بر فهرست انفعالات و احساسات مشترک ميان فروغ و سيلويا مي توان بيش از اينها افزود همانند عشق و حسرت روز هاي کودکي همزاد پنداري با گياهان آرزوي هنرمندي بزرگ شدن مرگ آگاهي و…که براي پرهيز از اطاله کلام از آنها در مي گذريم .