پاورقی داستانی دنباله دار

پاورقی بی بی نبات-رامک تابنده

چند ماهی بود که با فرجام عقد کرده بودیم‌ و  جشن عقد کوچیک  ولی رویایی مون یکی از  بهترین خاطرات زندگیمون شده بود. من و فرجام از یک داستان عاشقانه پرشور به این نقطه از زندگیمون رسیده بودیم‌. عشق من  به فرجام  همان  دچار معجزه عشق شدن در نگاه  اول بود.   حس بی نظیری که همیشه دوست داشتم تجربه اش کنم و تا قبل از فرجام برام اتفاق نیوفتاده بود. او  پسری خاص و جذاب،  مودب و خوش برخورد بود  که سریع جایش رو توی  قلب آدم ها باز می کرد. یادم می یاد آن‌قدر خاطر خواهش شده بودم که همون هفته اول شروع دانشگاه دل به دریا زدم و  سراغش رفتم. با خجالت خودم رو معرفی کردم و گفتم که علاقه دارم بیشتر باهاش آشنا بشم.  فرجام هم با این که اولش جا خورده بود و انتظار همچین رفتار رک و بی ریایی رو از یک دختر ریزه میزه و بانمک به گفته خودش! نداشت،  اما بی علاقه به آشنا شدن با من هم‌ نبود و این طور شد که من و اون از همون روزهای اول دوره کارشناسیمون  با هم‌جفت و جور شدیم و قصه عاشقیمون ورد زبون بچه هاشد. نکته بسیار مثبت رابطه ما این بود که تربیت خانوادگیمون بسیار به هم شبیه بود. هرد و از خانواده های خوش فکری می یومدیم که اهل بها دادن به احساس بچه هاشون‌ بودند و سعی در  کنترل مسیر جوانیشون  نداشتند. آن ها  به ما اجازه دادند که در تمام دوران دانشگاه، آزادانه  با هم معاشرت کنیم و خاطرات طلایی اون سال‌های قشنگ رو برای قلب هامون‌ ثبت کنیم. با تمام شدن درس و گرفتن مدرک کارشناسی ارشد هر دو  تصمیم‌گرفتیم که کلنگ آغاز  زندگی مشترکمون رو هم بزنیم و عشقمون رو به ثمر برسونیم. با هم‌تصمیم‌گرفتیم و عقد کردیم‌.  اما بعد از مدت کوتاهی ، فرجام بدقلق شد  و بالا و پایین شدن  رفتارش  روی احساس  عشق من، تاثیر منفی گذاشت  و رابطه عاشقانه مون رو خسته کننده کرد. فرجام گوشه گیر شده بود و جز کتاب و درس هاش چیز دیگه ای نمی دید. اون پسر عاشق پیشه که امید قلب من بود، به یک  آدم عصبی و ایراد گیر تبدیل شده بود که حوصله خودش رو هم نداشت .  و همین عامل  جر و بحث هر روز  ما بود.
بحرانی که یواش یواش کنار اومدن باهاش از تحمل من خارج می شد.دیروز هم به روال هر  پنج شنبه، کلافه از استرس امتحان و کارآموزی پر دغدغه امون  در دادگاه خانواده به خونه برگشتیم‌.  هر دو خسته بودیم و حوصله حرف زدن نداشتیم..  خونه که رسیدیم کتری رو روشن کردم و همین طور که نگاهم روی صفحه موبایلم بود روی مبل لم دادم.  گروه بچه های دانشگاه، برنامه کوهنوردی ی دسته جمعی ترتیب داده بودند. قرار بر این شده بود که همه برای  کوهنوردی به یکی از مسیرهای مورد علاقه گروه برن و بعد همه با هم تو متل خانه  بی بی  نبات  که چشم‌و چراغ آبادی ی پایین کوه بود غذا بخورند. بی بی نبات رو همه می شناختیم و خیلی دوستش داشتیم. بی بی، پیرزن بی ریا و خوش مشرب آبادی بود که تنها زندگی می کرد و اموراتش رو با کار توی صحرا و پذیرایی از گروه های کوهنورد می گذروند. از خوشحالی جیغ کشیدم و آخ جون بلندی گفتم. دلم برای خنده و هر و کر با دوست هام و غذای خوشمزه ی بی بی نبات  لک زده بود و حسابی از برنامه فردا خوشحال شده بودم‌. فرجام بر عکس من  گوش هاش رو گرفت و چپ چپ نگاهم کرد. داشت کتاب می خوند و بی حوصلگی در  قیافه اش کامل مشهود بود‌. دوباره نم اشک چشم هام رو  خیس کرد . دیگه طاقت نداشتم که این طوری دلم رو بشکنه. فرجامی که تا چند ماه پیش پایه ی دیوونگی های من بود ،کم حرف و بی احساس  شده بودو حالت های عصبی اش من رو گیج می کرد،نمی دونستم چطور برخورد کنم.
با غیظ صدام رو  بالا بردم و با تحکم  گفتم: “چیه؟ دوباره آقا بهشون برخورد؟ حرف هم‌نباید بزنم که  خاطرشما مکدر نشه؟”  فرجام نگا هش رو از روی کتاب بلند کرد و با آشفتگی سر تکون داد . حس کردم که  چشم هاش خیلی  کلافه است. فقط گفت: یواش تر جیغ بکش ،تیزی صدات گوش هام رو اذیت می کنه. این‌دفعه اول نبود که بعد از عقدمون به صدای من ایراد می گرفت . حوصله بگو مگو  کردن باهاش رو نداشتم، اما رفتارش رو  هم‌نمی تونستم تحمل کنم.  به همین خاطر  سریع بلند شدم و کوله پشتی ام رو از وسایل کوهنوردی و یک سری لوازم‌ضروری و خرت و پرت های آرایشی ام  پر کردم. کفش های کوهنوردی و چوب های پیاده روی ام رو هم با عجله برداشتم‌و بی خداحافظی از در آپارتمان  زدم بیرون.  دلم برای خانواده ام‌تنگ شده بود. خصوصا خواهر کوچیک ام که عاشقانه دوستش داشتم.  به خونمون که رسیدم‌ کوتاه توی گروه برای بچه ها نوشتم که برای کوهنوردی  همراهیشون  می کنم و بعد هم تلفنم رو خاموش کردم‌.  تو خونه خودمون احساس آرامش می کردم و این حسی بود که الآن بیش از هر چیز دیگه بهش احتیاج داشتم.  مادر و پدرم از دیدن من جا خوردند وسراغ فرجام رو گرفتند. با خنده و مسخره بازی پیچوندمشون و بعد از شام با خواهرم‌ گرم صحبت شدم . ساعت ده شب  هم آلارم تلفن رو برای ساعت پنج  صبح تنظیم‌کردم‌و خزیدم زیر پتو. بی حوصله بودم . انگار که از چالش های  زندگی مشترک  خسته شده بودم و اخلاق های عجیب فرجام من رو ترسونده بود. با این فکرها خوابم برد اما سر ساعت پنج قبل از اینکه آلارم‌تلفن  سر و صدا کنه از خواب پریدم‌.سریع حاضر شدم  و تو تاریک -روشن هوا از در بیرون زدم‌. به قرار که رسیدم از دیدن دوستانم در  پایین کوه ذوق‌زده شدم  و حالم حسابی عوض شد
ادامه دارد…